تبليغاتX
گرگ بيابان

گرگ بيابان

ما مگر چند بار به دنیا می آییم؟

در روزی از روزها

    درود بر همه! اين چند گاه كه گذشت،نيامدم به نزديكي اينترنت و خبر و هر چيزي شبيه آن. اعصابم به شدت ضعيف شده بود و نياز پيدا كرده بود به كمي آرامش! اما چه فايده كه بلا در زماني بر سرت آيد كه نمي داني و حادثه خبر نمي كند – بيمه ايران!

    در روزي از اين روزها داشتم با نشاط تمام روزنامه محلي شيراز را مي خواندم كه رسيدم به بخش حوادث، دو خبر پشتم را لرزاند.

-         اول آنكه  در تهران دو دزد كه از مطب ها و داروخانه ها سرقت مي كردند،‌ در حال فرار مردي را نيز به قتل رسانده اند؛ تا اينجايش را كه هر روز شاهديم اما آنچه برايم تكان دهنده بود سن دو دزد بود كه  نوشته بود 17-16 ساله!

-         دوم آنكه در مرودشت، از شهرهاي نزديك شيراز، چند نوجوان 15 ساله به تجاوز و قتل سه نوجوان ديگر اعتراف كرده اند!

چه بر ما و ملك ما مي گذرد؟‌ در كجاي جهان ايستاده ايم؟ دوباره به اعداد بالا نگاه كنيد و فكر كنيد كه خود در اين سن چه مي كرديد؟  آينده كشورمان چه مي شود؟ كشوري كه سن اعتيادش به اعتراف خود مسئولين به  سنين نوجواني كشيده است، كشوري كه ايدز، علي رغم تمام مخفي كاري ها و تكذيب كردن هاي مسخره، به مانند سيلي بنيان كن در جريان است، كشوري كه پديده هايي مانند قاچاق زنان و كودكان دارد باب مي شود، كشوري كه داراي يكي از فاسد ترين نظام هاي اداري دنياست، كشوري كه ريا و تزوير از در و ديوارش مي ريزد، كشوري كه مردمش به دولتش اعتماد ندارند و دولتش به مردم، كشوري كه مردمش در ابتدايي ترين اصول مدنيت لنگ مي زنند، كشوري كه مردمش هنوز ياد نگرفته اند كه بي پليس از چراغ قرمز نگذرند و پل هاي عابر براي زيبايي شهر نيست، كشوري كه دانشگاه هاش تنها دبيرستان هايي هستند مختلط ، كشوري كه ....

كشوري كه مردمش را دوست دارم، زيرا كه خودم نيز از جمله آنانم.

 

 

 

 

 

 

      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

 

درود بر همه!

از اينكه مارال اينجانب را هم وارد بازي آرزو ها كردند بسيار متشكرم!

راستش چندان از اين نوع بازي ها بلد نيستم بنابراين اولش رفتم سراغ وبلاگ دوستان! و كلي تقلب كردم. آروزهام نه كه! رفتم ببينم اصلا چه جوري هست. تو چند تا از ويلاگ ها كه رفتم و سنشون رو كه خوندم با خودم گفتم "داري پير مي شي و خبر نداري". من يك كار بد هم كردم و چون نتوانستم آرزو هام را در پنج تا خلاصه كنم، آنها را با هم تركيب كردم!

1-     آرزوي اولم اين است كه روزي برسد كه در ايران هر دسته و گروهي براي رسيدن به آنچه حق طبيعي و مسلمِ – هيچ ربطي به انرژي هسته اي نداره – آدميانست، نيازي نداشته باشد كه مبارزه كند و زندان برود و... و  دمكراسي و آزادي را ببينم در كشور خودم. (آرزويم خام نيست، كال است.)

2-     آرزو دارم روزي در ايران نظام فدراتيو بر قرار شود تا تمام قوميت ها بتوانند به زبان مادريشان بخوانند و بنويسند و با آداب و رسوم خود زندگي كنند و مجبور نباشند تن بدهند به فرهنگي كه مال خودشان نيست. من يك پارس هستم و به زبان پارسي عشق مي ورزم، اما دليلي نمي بينم يك ترك يا كرد هم  چنين باشد.آرزو دارم كه روزي ما ياد بگيريم با هم  مهربان تر باشيم و فراموش نكنيم كه همه ما اهل يك كشوريم. فارق از هر مسلك و مرام به يكديگر احترام بگذاريم و دوست داشته باشيم يكديگر را، صدامان را بالا نبريم بر روي هم و كاردهامان جز از براي قسمت كردن نان بيرون نياوريم. به دور بريزيم "مرده باد و زنده باد " را.

3-     آرزو دارم روزي فرا برسد در كشور ما كه ديگر هر گاه مردي نام زن و حقوق و آزاديش را شنيد نگاهش را ندوزد به زير شكمش و چشمنانش از خشم پر خون نشود و بداند كه آنچه مي خواهند حق آنهاست و چيزي از حقوق او نمي دزدند.آرزو دارم مردم ما ياد بگيرند كه زن و مرد هر دو انسانند و صاحب خرد و بينش و آزادي.

4-     آرزو دارم كه نتايج ارشد كه مي آيد، رتبه اي بياورم كه باز بتوانم برگردم به محيط دانشگاه. هر جا باشد فرقي نمي كند، دلم خيلي تنگِ دانشگاه شده است، حتا همين داشگاه هاي خودمان كه گرد مرگ پاشيده اند درونش. بعد هم دكترا بگيرم آنهم در فرانسه. فرانسه را خيلي دوست دارم. شايد بيشتر به خاطر عقده هاي ليبراليستي كه دارم باشد! اما مي دانم كه هيچ گاه محقق نمي شود؛ زيرا از زبان فرانسه بيزارم. به همين دليل مي روم كانادا! كه هم فرانسه هست هم بريتانيا. كودكي كه بودم آرزويم اين بود كه روزي وزير امور خارجه شوم! اكنون هر چند ديگر چنين نمي خواهم – انگار اگر بخواهم مي شود – اما هنوز علاقه ام به روابط بين الملل و ديپلماسي فروكش نكرده است و حقوق بشر هم افزوده شده است به آن. آرزو دارم هر گاه كه از تحصيل در رشته فني خودم فايق آمدم ، وقتش را و حوصله اش را و پولش را داشته باشم كه بروم حقوق بخوانم يا بين الملل يا حقوق بشر.

5-     آرزو دارم كه عاشق بشوم! نخنديد! دلم عجيب لك زده است براي عاشقي و تاب و تبش. اين يك سال كه بي عشق گذراندم سال بدي بود برايم، خيلي بد.

 

من هم خانم بهرمن ، بهاره،حسين،محمد و براي محكم كاري ليليت را به بازي دعوت  مي كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

درود!
به سلامتی  از چند روز دیگه باز امت همیشه در صحنه شاهد تریلر مهیج دختر بدو ، پلیس بدو خواهند بود. از آنجا که ما دیگر نه دزد داریم، نه قاتل، نه قاچاقچی، نه فراری، نه اراذل و اوباش، نه باج گیر، نه زور گیر ، نه کیف قاپ و چاقو کش و تازگی ها کلاشینکف کش! و غیره. خب باید برای عزیزان پلیس هم کاری پیدا بشه یا نه. بالاخره دارند از بیت المال مسلیمن ارتزاق می کنند و باید این پول طیب و حلال باشه یا نه؟! چه حرف هایی میزنید شما نا مسلمونا! اضافه کنید به اینا نماینده های مجلس و دولت و قوه قضائیه که اونقدر امور کشور بر  وفق مراد می چرخه و همینطور داریم فرط فرط قله های افتخار رو فتح می کنیم و کارا افتهده رو غلتک که فکر انورشون فارق شده و می تونن حالا بپردازن به امور مهمی مانند ارشاد زنان پلشت و به قول آقا سعید تحریک کنندگان مردان مومن و متدین ایران! من اگر بودم که کی گفتم همه زن ها باید برقع هم بزنند.
ولی خداییش وقتی می گن 97% مردم مخالف "بدحجابی" هستند، پس این همه آدم به قول خودشون"بد حجاب" از کجا اومدن؟! کار کار اینگلیساست با اون چشمای چپ کور شده شان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

انتقال ناهيد کشاورز و محبوبه حسين زاده به بند ۲۰۹ زندان اوين

ناهيد کشاورز و محبوبه حسين زاده از فعالان حقوق زنان و از اعضای کمپين يک ميليون امضاء که روز گذشته در پارک لاله تهران به هنگام جمع آوری امضا برای اصلاح قوانين و کسب حقوق برابر برای زنان، بازداشت گرديدند؛ به بند ۲۰۹ زندان اوين انتقال داده شدند. سعيده امين ، سارا ايمانيان و همسر وی همايون نامی نيز پس از گذراندن يک شب در بازداشتگاه اداره مفاسد اجتماعی وزرا به قيد ضمانت آزاد شدند. 

امیدوارم هر چه زودتر این دو عزیز را هم آزاد کنند. دیگه دارم قاطی می کنم ٬ عجب مملکت مزخرفی داریم. همین  هفته قبلی تو شهر ما ٬شیراز٬ که مثلا پایتخت فرهنگی کشور شده٬ چند نفر با "کلاشینکف"  ریختن تو بانک و رئیس بانکُ کشتن و پولای بانکُ زدنُ الفرار! جناب نیروی انتظامی خوشحال خوشحال نیم ساعت بعد سر رسیده. اونوقت اینا همه فکرشون شده که زن های ایرونی چیکار می کنند. اصلا اعصاب فکر کردن و درست نوشتن ندارم. یکی از دوستام عادت داره همیشه سر هر چی فوری بگه "بشاش توش" ٬ فکر کنم الان فرصت مناسبی باشه برای اینکه بگم"شاشیدم تو مملکت داریتون عوضی ها"

روزگار غریبی است نازنین

از ‌صابر  هم که خبری نشد و ما موندیم هنوز تو عذاب وجدان.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

باز هم بازداشت!

درود!

انگار زنان فعال بد جوری کک به تنبان "جمهوری اسلامی" انداخته اند. من نمی دانم در کشوری که این همه دزد و قاچاقچی و قاتل و  اوباش و ... داره٬ واقعا پلیس اینقدر بیکار شده که دوره افتاده و داره محجوب ترین زنان و دختران ایرانی را دست گیر می کنه؟ البته اگر اینها نیز مانند باقی مردم سیب زمینی بودند و سرش در لاک خودشون داشتند حتما الان داشتن واسه خودشون آزاد می گشتن. اما ...

دیروز صبح پنج تن از اعضای کمپین یک میلیون امضا در پارک لاله ی تهران بازداشت شدند. ناهید کشاورز٬ سعیده امین٬ محبوبه حسین زاده٬ سارا ایمانیان و همسرش امروز در حین جمع آوری امضا بازداشت شدندو بعد از بازداشت ابتدا به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شده و بعد به کلانتری صد و چهار میدان نیلوفر تحویل داده شدند. بعد از ساعتی پرسش و پاسخ بازداشت شدگان بار دیگر به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شدند و امشب را در بازداشت به سر خواهند برد.

گویا قرار است خانواده های بازداشت شدگان٬ امروز به کلانتری صد و چهار مراجعه کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

مطالب قدیمی‌تر