درود!
ديشب نتايج كنكور ارشد آمد و اي كاش نيامده بود. مالي نشديم و حتا بايد حسرت شبانه را هم به گور ببريم. به هر حال احساس كردم خيلي از خودم دور شده ام و بايد كمي با خودم خلوت كنم. نه اينكه ارشد آنقدر ها برايم مهم بود، اما نياز دارم كه گندي كه زده ام را تحليل كنم ببينم كجايش بوده! چون خوب و زياد خوانده بودم. راستش ممكن است تصميم بگيرم رشته ام را عوض كنم و بيايم در خط علوم انساني. به هر روي چند روزي كركره دكان را مي كشم پايين و مي روم كنج عزلت بگزينم.
"ثمر" عزيز هم مرا ببخشد و اجازه ام دهاد كه پس از بيرون آمدم از غار تنهايي خود با او نيز بحث نمايم.
فعلا عزت زياد.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی
|
درود!
مدتي پيش، دختري از دختران فاميل دور ما در آستانه ازدواج قرار گرفت. داماد مردي بود از خانوانده اي دارا ولي نه چندان با سواد و آداب دان. به هر روي شيرين آمده بود و قبول افتاده بود. روزي از روزهاي اسفند ماه و بعد از مراسم سنتي "بله برون!" دخترِ شوهر يافته و مادرش آمده بودند به خانه ما، هم براي ديدار و هم براي رساندن گزارشات به مادرم و در واقع امر فخر فروشي! دليلش هم آن بود كه دو خواهر من هر دو به تازگي ادواج كرده بودند، با مهريه هايي بسيار پايين، اما با شروط ضمن عقد بسيار. اغلب خويشان اما از آن آگاهي نداشتند و متعجب از مهريه هاي پايين بودند. به هر روي، مادر و دختر نشستند و از همه چيز گفتند تا رسيدند به مهريه؛ دختر با افتخار تمام اعلام كرد كه مهريه به تعداد عدد سال تولدش به ميلادي! است. من نتوانستم خود را نگه دارم و با خنده گفتم:"دست كم مايه كاري باهاش حساب مي كرديد، مشتري مي شد." بماند كه آنشب چه شد و بعد هم ديگر رابطه مان با آنها قطع شد. همان شب خشمگين براي آن دختر و ديگراني كه مهريه را عشق مي كنند چنين گفتم:
بي نام
به ياد آر
روزي که خريدم تو را
به هزار و اندي سکه
لرزيد بر لبانت لبخندي
چون لرزش آب مرداب
به پرتاب سنگي
و پدر و مادرت
- همان که ساخته تن خيس و تنفس حيواني شان بودي-
پوست دريدند
چون مار،
که نيک سودايي کرده بودند
و سود سرشارش
نيک بختي تو.
آري،
به هزار و اندي سکه
خريدم تو را،
به ياد آر.
.............
تو آويختي خود را
بر دامان فرشته
و طلب کردي آنچه حقت بود؛
من آهن ها را خواب ديدم.
آن فرشته
- فرشته نيک که با ميزان و نيام حکم کناد
و گسترد نان را و آزادي را ميان همه
به تساوي-
حق گفت و حق خواست و حق گرفت:
" به ياد آر
تو او را خريده اي
به هزار و اندي سکه،
به ياد آر.
.............
آگه نبودي تو اما،
که
آن فرشته
- فرشته نيک که داد دهاد به ترازو و شمشير
و نان دهاد به همگان به برابري-
مرا نيز اختيار به کف اندر داد
که افسار بر تو بندم
و کنم آنچه خواهم
هر چه
و تو را جرات آن نه که سرپيچي
از آنکه خريده ام تو را
به هزار و اندي سکه.
.............
خانه ام زندان تو باد
جز به امر من،
مهر بر تو نتابد.
من ارباب توام
آي! تازيانه ام کجاست؟
.............
سکوت کن
سنگ در دهان گذار
جز صداي من دگر کر شو
جز با من دگر لال باش
آي! تازيانه ام کجاست؟
.............
برهنه شو
مرا با تو کاريست
کشتگاهي باش براي بذرهاي من
تو را جرات نافرماني نه
که اين حق من است!
و تو را خريده ام
به هزار و اندي سکه.
.............
بپوشان رويت را
در خفا کن تنت را
از آن منند،
چون تو
که من ارباب توام
آي! تازيانه ام کجاست؟
.............
به سجده رو
خدايم من
خداي تو
سجده ام کن.
.............
اکنون بنشين و خوش باش با سکه هايت
و به ياد آر
که خريده ام تو را من
به هزار و اندي سکه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی
|
درود!
دلم گرفته، خيلي گرفته اونقدر كه حتا حافظ و سيگار هم بازش نمي كنه. از اين همه بدبختي و بي چارگي مردم، دلم گرفته. از اين همه مشكلات و فشارها و سختي ها، دلم گرفته. از اين همه ظلم وجور و بي تدالتي، دلم گرفته. از اين همه نفرت و بد گماني كه موج مي زنه تو چشماي هم وطن هام، دلم گرفته. از اينه همه سردرگمي و بلاتكليفي و بي حوصلگي، دلم گرفته. از اين همه دلهره و ترس و استرس، دلم گرفته. از اين همه بي عرضگي و بي كفايتي و بي لياقتي دلم گرفته، از اين حماقت كه دارم آنلاين مي نويسم دلم گرفته. از اين مردم دلم گرفته.
ديروز كه رفته بودم از سر بيكاري قدمي بزنم در شهر، گذرم افتاد به كنار يكي از سبز و سفيد ماشين هاي پليس. دو مامور مرد بودند و زني همراه. دو مرد در كنار ماشين بودند و زن در پياده رو به انتظار. از كنارش رد كه مي شدم، با تمام نفرتم نگاهش كردم؛ اما پشيمان شدم از كارم، زماني كه نگاهش با نگاهم تلاقي كرد. غم، نگراني، بيچارگي، استيصال، شرمندگي و ... همه در چشمانش موج مي زد. چه ملتمسانه نگاه مي كرد و با نگاهش از همه عذر مي خواست كه "مامورم و ماذور" و شايد پشيمان از شغلي كه انتخاب كرده بود. نگاهش پرسان بود بين مرد مامور مافوقش و مردم، تا نكند او جمع باشد حواسش به سوي او و بفهمد كه كاري ندارد با مردم. كناري استادم و نگاهشان كردم كه چه مي شود. پس از چندي مافوقش آمد به كنارش و پرسيد:"پس چي شد؟" جوابش داد كه "كسي نيست كه حجابش خيلي بد باشد." مرد اما نپذيرفت و خود شخصا دست به كار شد.
همين، براي همين دلم گرفته. نمي دانم چرا اما شعر زير را مي گذارم تا بخوانيد:
لب هاي عاشق
بهم ميگن:" دهنت بوي گه مي ده
بسکه عرق ميدي بالا."
يکي ميگه " اونقَدِ سيگار کشيدي
مِثه طلا شده دندونات."
داد ميزنه اون يکي:
" نيگا لبَاشُ، خط کشي کردن واسش اون وسطاشُ "
مي خندم ُ مي گم:" مهم نيس اينا
مي خوامشون چيکار
فقط وقتي اون مي آد
بايِس بتونم باز کنم از هم
دو تا لبمُ بگم:
"خيلي مي خوام خاطرتُ جوني"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی
|
زينب پيغمبر زاده يکي از فعالين حقوق زنان و از اعضاي کمپين يک ميليون امضا، روزگذشته دستگير شد. وي که يکي از 33 نفردستگيرشدگان اعتراض آرام زنان در مقابل دادگاه انقلاب است، بعد از دريافت حکم احضار و حضور در دادگاه، دستگير و روانه زندان شد.
حکم احضار زينب پيغمبر زاده ماه گذشته صادر، اما دو روز پيش به وي ابلاغ شده بود. وي در روز معين به دادگاه رفت ولي بعد از چند ساعت، طي تماسي تلفني به خانواده خود اطلاع داد که دستگير و راهي اوين شده است. آقاي پيغمبر زاده، پدر زينب در ارتباط با دستگيري فرزندش مي گويد: "او در تلفن کوتاهي که به خانه زد گفت برايش 20 ميليون تومان وثيقه تعيين کرده اند. زينب به رئيس دادگاه مي گويد توان تهيه چنين وثيقه اي را ندارد. آنها نيز بلافاصله حکم دستگيري او را صادر مي کنند".
به نوشته سايت تغيير براي برابري، پدر زينب همچنين گفته است: "من در يک خانه اجاره اي زندگي مي کنم و امکان تهيه اين وثيقه را ندارم".
مريم حسين خواه، روزنامه نگارو همچنين فاطمه گوارايي، فعال حقوق زنان نيز در انتظار سرنوشت مشابهي هستند. آنها هم که جزو دستگير شدگان مقابل دادگاه انقلاب هستند، به دادگاه فراخوانده شده اند. در حال حاضر مريم حسين خواه با ضمانت آزاد است و ضامن وي مسئول حضور وي در دادگاه مي باشد.
با ضامن خانم فاطمه گوارايي نيز از طرف دادگاه انقلاب تماس گرفته و گفته اند اگر وي ظرف سه روز پس از اين تماس تلفني در دادگاه حاضر نشود او بايد ده ميليون تومان بپردازد.
احضار و دستگيري اين فعالين زن به دنبال حضور آرام آنان در برابر دادگاه انقلاب و در اعتراض به دادگاهي شدن چهار نفر از ديگر فعالين زن، صورت مي گيرد. گفته مي شود بقيه 31 نفردستگيرشدگان تجمع مقابل دادگاه انقلاب نيز بايد در انتظار روند مشابهي باشند.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی
|
در مهر ماه سال 85 در شهرستان جهرم، از شهر هاي استان فارس، مردي 58 ساله به وسيله سيم برق دختر 23 ساله خود را به قتل رساند. كارشناسان پزشكي قانوني علت فوت را خفگي و برق گرفتگي عنوان كردند. پدر قاتل در اعترافات خود ابراز داشت كه: "مدتي قبل از حادثه دخترم خانه را ترك كرد، دخترم مشكلات اخلاقي بسياري داشت، چند بار با او صحبت كردم، اما بي نتيجه ماند. بستگانم مدام مرا سرزنش مي كردند. از همه خجالت مي كشيدم كه چنين دختري دارم. هر چقدر با او صحبت مي كردم بي فايده بود، در نتيجه تصميم گرفتم او را بكشم. سيم برق را به دست ها و گردن او متصل كردم و او دچار برق گرفتگي شد."
شايان ذكر است كه مادر مقتول و همسر قاتل نيز گفت:" دخترم داراي مشكلات اخلاقي بود و به همين دليل شوهرم او را كشت، من نيز رضايت مي دهم و از شوهرم هيچ گونه شكايتي ندارم."
در پايان جلسات محاكمه اين مرد، دادگاه كيفري استان فارس اين پدر را به 4 سال حبس كه 3 سال آن نيز تعليقي مي باشد، محكوم كرد.
نمي دانم اين چندمين قتل ناموسي چند سال اخير است، اما گمان كنم دليل قاتل ، نحوه قتل و حكم صادره در بين آنها از نوادر باشد. حالا ديگر مرد بزرگوار ما نمي خواهد نگران سرزنش هاي فاميلش باشد چرا كه حالا دخترش را خوابانده زير هزار خروار خاك و نماوسش را حفظ نموده و آبرويش را. سرش را مي تواند بالا بگيرد در محله شان، كه غيرت دارد و دين دارد و مرد است و ناموس پرست. چه اهميت دارد جان دختري كه بر باد رفته است در اول جوانيش، اين ميان؟ گناهان بسيار داشته او.
چه گناهي بالاتر از اينكه زن است و عورت است و ناموس ما مردان! از آن بالاتر زن ايراني بودن كه جايش در گنجه خانه و مطبخ است و پستوي دنج خانه ها. اگر او چادر بر سر مي كرد و شوهر مي كرد و كتك مي خورد و دم نمي زد و مي پخت و مي شست و مي سوخت و مي ساخت، اكنون زنده بود لابد؛ دست كم نفس مي كشيد.
در كشور ما و به خصوص در شهر هاي كوچك و روستا ها، پسران و مردان اغلب دستشان باز است به انجام هر كاري كه اراده كنند. آنها كه روستايي اند، يك پايشان در شهر است به دنبال عرق و بنگ و خانم، يك پايشان در ده است براي خالي كردن جيب پدر. سنشان بالاتر كه مي رود و نه درسي خوانده اند و نه هنري دارند به زور پدر مي روند به سربازي تا مردي شوند براي خود. نمي گويم در آن دوران چه مي كنند كه همه خود مي دانيد و مي بينيد. بعد كه بر مي گردند مردي شده اند براي خود و فرمانبر خانواده نيستند و آزادترند در كارهاشان. پس بايد دست و دلشان را گرم كرد به زندگي. اينجاست كه بايد دختري قرباني شود تا او زندگي را دريابد و چه زيادند اين دختران كم سن و سال در روستاهاي ما - نگاه نكنيد به شهرهاي بزرگ كه سن ازدواج رفته روي 30 سال. ازدواج مي كنند و شايد بعضي هاشان واقعا آدم شوند، اغلب اما از اين دسته مردان همانطور مي مانند كه بدتر هم مي شوند. لاابالي و خوش گذران و هرزه و لات و اغلب معتاد. خانواده ها باز شور مي كنند كه بايد بچه اي بيايد به زندگي تا زندگي رونق بگيرد و مرد دل بدهد به خانواده و كار كند و سر براه شود و آرام شود و ترك كند و كتك كمتر بزند و .... نمي شود.
حديث بالا نه از آن رو تلقي شود كه توهيني كرده باشم به روستا نشينان كشورم، تنها حكايتي را گفتم كه زياد ديده ام و زياد شنيده ام. كمي اگر اطرافمان را بنگريم، بيكار كه بوديم برويم به دادگاه ها و يا حتا يادي كنيم از اقوام دور و نزديك خود در شهر هاي كوچك و روستاها به گمانم بيشتر مي فهميم چه ظلمي بر زنان مي رود.
راستي! در خبر ها خواندم كه "نازنين فاتحي" دختري كه متهم بود پسري را كه قصد تعرض به او و برادر زاده اش داشته است را به قتل رسانده از سوي دادگاه به پرداخت ديه محكوم شده است. "نازنين " سال 83 بازداشت شده بود و در سال بعد به قصاص محكوم شد! اما با اعتراض موكلين – كه يكيشون هم شادي خانم صدر هستن! - به حكم شعبه 74 دادگاه كيفري حكم را نقض و آنرا به ديه تبديل نموده است. خيلي جالبه دادگاه دفاع مشروع "نازنين" را قبول كرده اما چون قتل در ماه حرام انجام شده او را به پرداخت ديه محكوم كرده- البته اگر اشتباه نكنم!- باز هم جاي شكرش باقي است كه قصاص نفس منتفي شده.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی
|
داشتم BBC نگاه مي كردم و پخش اخباري از ايران، رسيد به اخباري از برخورد با بد حجابي. لبخندي بر گوشه لبانم نشست و خود را آماده كردم براي ديدن صحنه هايي كميك از تلاش بي ثمر پليس ايران. اما خنده بر لبانم خشكيد، بهت و حيرت وجودم را فرا گرفت. " حرام زاده، حرام زاده، حرام زاده" با خودم تكرار مي كردم كه نكند فريادش زنم در آن جمع خانوادگي؛ نتوانستم اما و گفتمش و چه بلند گفتم. ديگران اما، با سكوتشان شايد، تاييد كردند مرا.
خطابم آن ناجوان مرد پليسي بود كه ضجه هاي بي پناه دختري معصوم بر دل سنگش اثر نداشت. او را گرفت و پرت كرد به درون ماشين پليس. نمي دانم چند نفرتان اين فيلم را كه گويا با موبايل گرفتند ديده ايد. تلاش فراوان كردم كه بتوانم اينجا قرارش دهم اما نشد. به كجا مي خواهند بروند؟ بهشت را به چه قيمتي مي خرند اينان. تف بر اين بهشت باد! لعنت ابدي بر شما! اگر مسلمانيد، ناني كه بر سفره مي گذاريد از اين راه، حرام است و اگر نيستيد بدانيد ناپاك ترين درآمد ها را داريد. نمي دانم ديگر چه بگويم. گشتم و ديدم از همه نزديك تر به آنچه من مي خواستم بگويم را "ابراهيم نبوي" گفته است. اهل لينك دادن نيستم، متنش كامل اينجا مي آورم:
صدای ضجه دخترکی که جيغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشين پليس شود، بی شباهت نيست به صدای فرياد و ضجه صحنه ای از فيلم هزاردستان که در آن امنيه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشيد، با اين تفاوت که در اولی تمشيت و تنبيهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تيز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی
|