تبليغاتX
گرگ بيابان

گرگ بيابان

ما مگر چند بار به دنیا می آییم؟

داستان شب!

قصه فاطي کچل

 

    يکي بود يکي نبود. توي يه شهر دور، توي يک کشورِ بزرگِ دور، يه آدمي زندگي مي کرد به اسم "فاطي کچل". اين فاطي کچل قصه ما خيلي هم آدم خوبي نبود اما چون زمونه، زمونه ريا بود فاطي کچل هم واسه خودش فکرا و آرزوهايي داشت. "فاطي کچل" کار و بار درست و حسابي نداشت، سوادي هم نداشت که بتونه واسه خودش شغلي دست و پا کنه. اين شد که عزمشُ جزم کرد که يه شوهر خوب پيدا کنه. ولي خب چون خيلي آدم بي دست و پايي بود يکي گيرش اومد از خودش بدتر.

    اما بچه ها يادتون نره که زمونه، زمونه ريا بود و وقتي اينطوري باشه آدم بدا مي تونن با هزار دوز و کلک و انجام کاراي بد، آدم خوبا رو پس بزنن و برن سر کار. سرتونُ درد نيارم، اين دو تا نشستن فکراشون ريختن رو همُ بعدِ کلي فکر کردن، فهميدن واسه آقاهه چه کاري خوبه. تو اون کشور از اين کارِ خيلي زياد بود؛ مي دونيد چي بود؟ (آخي! نمي تونيد حدس بزنيد؟ خوابتون مياد؟ الهي!) الان مي گم؛ آقاهه شد بپاي مردم! تا يه دفه کسي جرات نکنه حرف نامربوط بزنه يا کاري کنه که حاکم باشي و اعوان و انصارش خوششون نياد. اما طفلکي "فاطي کچل" سرش بي کلاه مونده بود و هيچ کاري که بدرد اون بخوره – يا شايد بهتره بگم اون بدرد اون کار بخوره – به هم نمي رسيد. تا اينکه يه روز بالاخره کله آقاهه کار افتاد و "فاطي کچل" رو آورد تو همون دم و دستگاهي که خودش کار مي کرد و واسش يه کار دست و پا کرد.(نه ديگه، اينو ديگه حدس بزنيد. نمي شه که فقط گوش کنين که، اي بابا تنبلا! خيلي خب مي گم.) "فاطي جون"، "دلاله محبت" شده بود. (چي؟ نمي دونين چيه؟! الان نمي تونم بگم. فردا صبح از مامان بپرسين بهتون ميگه، آفرين!) اين کار انگِ "فاطي کچل" بود. انگار اونو فقط واسه اينکار ساختن.

    "فاطي کچل" اولين کاري که کرد رفت و خواست ابروهاشُ که همه اش تکيده بود درست کنه؛ اما بشنويد از آرايشگرِ که اومد ابروشُ درست کنه، زد چشمش رو هم کور کرد. از اون به بعد "فاطي کچل"  هميشه خدا يک چشمشش رو از همه پنهون مي کرد.

    بچه ها يادتونِ گفتم که تو اون کشور، زمونه زمونه ريا بود؟ واسه همين کم نبودن آدمايي مثل "فاطي کچل". يه چند وقت که از کارش گذشت، يه عده مثل خودش جمع شدن دور و برش. کم کم "فاطي کچل" واسه خودش شد"حاج خانم". "فاطي کچل" بعد يه  مدت ديگه خودشم باورش شد که بعله واسه خودش کسي هست و سري تو سرا داره. اونوقت تصميم گرفت که اونايي رو که مثل اون نيستن رو هم بياره تو خط خودش. ولي بچه ها اين جور کارا سواد مي خواد، که اونم نداشت؛ تو صحبت کردن و نظر دادن کم مي آورد و از کوره در مي رفت، اون وقت با زور مي خواست حرفشُ بشونه روي کرسي!

    "حاج خانم فاطي کچلِ" ما هنوز که هنوزه داره کار خودشو مي کنه، اما نتونسته موفق بشه. بچه ها جونم! اگه يه روزي، يه جوري گذارتون افتاد به اون کشور دور، يه لطفي به من بکنين.(اخ مرسي! قربونت برم الهي! ) برين پيش "فاطي کچل" و از قول من بهش يه چيزي بگين و سريع فرار کنين! اينو بهش بگين که:

واعظان کاين جلوه بر محراب ومنزل مي کنند                                  

چون به خلوت مي روند آن کار ديگر مي کنند

 

پرسشي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس                                        

توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر مي کنند

 

گوييا باور نمي دارند کار روز داوري

کاين همه قلب و دغل در کار داور مي کنند

 

يا رب اين نو دولتان را با خر خودشان نشان

کاين همه ناز از غلام ترک و استر مي کنند

 

حالا هم ديگه بريد بخوابيد، الانه که چراغارو خاموش کنم. خوب بخوابيد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

بيانيه 700تن از مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالگرد22خرداد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

تاريخ مبارزات ايرانيان

فرياد زديم:" مرده باد، مرده باد"

غريو کشيديم:" زنده باد، زنده باد"

آنکه غريو کشيديم زنده باد،

                                  مرد.

آنکه فرياد زديم مرده باد،

                                 ماند.

ما باز هم فرياد زديم:" مرده باد، مرده باد"

تا خود نيز مرديم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

درود!

    چندي بود كه تصميم داشتم با توجه به شناخت اندكي كه از دوستاني كه در اين چند گاه آمدنم به وبلاگستان يافته ام، مطلبي بنويسم و ببينم و بدانم كه تا چه حد آنها را شناخته ام از منظر روحي و دروني. اما آنقدر وقايع و ماجراهاي بسيار مسلسل اتفاق افتاد كه زمانش نمي رسيد. اكنون اما خواستم با راهي متفاوت به آرش خود نايل شوم. گو اينكه ديدم همه را غم فرا گرفته است و بر آن شدم به طنز چنين كنم. حاصل كار چندان كه مي خواستم نشد، شايد بر مي گشت به ترسي كه داشتم كه مباد برخورد به دوستي و برنجد از من، و يا پا را فراتر بگذارم از دايره ادب و احترام و .... با اين وجود گذاشتمش تا خود بخوانيد و قضاوتم كنيد. قبل از آن باز تاكيد مي كنم كه تنها از سر مزاح و خنده نوشته ام و هيچ گونه منظور خاصي ندارم. لطفا به كسي برنخورد!

فرض كنيد كه خبري در جرايد آمده است كه :"سگي در خيابان به زير ماشين رفته و كشته شده است!" حال بياييد ببينيم هر كدام از بچه ها چگونه اين خبر را منعكس مي كنند در وبلاگشان:

 

آيدا: "در قرن آهن و سيمان، در دوران مرگ انسانيت و رحم،‌در روزهايي كه سقوط مي كنيم به پايين ترين ارزش هاي اخلاقي؛ بياييد بنگريد به آنچه بر سر خود مي آوريم. من هيچ نمي گويم خود هر آنچه خواهيد برگيريد:

ساده است نوازش سگي ولگرد

شاهد آن بودن كه چگونه زير غلطتكي مي رود

و گفتن كه سگ من نبود."

{لينك خبر}

 

 

ثمر: من آمدم، او رفت

     گريستم بر گور نداشته اش

     خونش بر آسفالت

     چون اشك من چه روان بود!

     نازنين سگي بود

    كه مرد در ساعت دو و بيست و دو دقيقه!

 

مريم بهرماني: در حاليكه داشتم ريه هايم را پر مي كردم از هواي بهاري شيراز و ديوان حافظ در دست نتيجه انتخابات مجلس را پيش بيني مي كردم، ناگهان خبري آكنده از غم و درد وجودم را به هم فشرد. باز خدا را شكر كه اين اتفاق در شيراز نيفتاده. اما باز هم به فكر فرو رفتم كه كه "آيا خاتمي مقصر است؟"

مهديه: نسل من، نسلي كه در ترس و انقلاب و بمب پا بر جهان گذاشت و باليد و بزرگ شد. نسلي كه تنوانست برخيزد و هنوز نشسته است؛ نسلي كه صدايش خاموش است و فرياد را فرا نگرفته است. چنين نسلي در حاليكه عده اي از آنان گوشه خيابان در تفكر آينده نامعلوم خويش بودند، شاهد مرگ جانكاه سگي بود كه در زير چرخ هاي ماشيني جان داد. واقعا نسل من چگونه مي تواند با ديدن چنين صحنه هايي اميدوار باشد به آينده اش؟

 

ليليت: امروز كه خبر كشته شدن سگ را شنيدم،‌حسابي داغون شدم. كجا بود ورجاوند بزرگ كه نجاتش دهد از مرگ و نيستي؟ نه! آن فريب بزرگي بيش نيست. الان هم اصلا اعصاب و حوصله ندارم. حسابي كسل هستم و كلي هم كار دارم.

نازلي: نمي دانم خبر را خوانده ايد يا نه؟ اما چيزي كه در خبر مستتر شده است اين است كه سگ ماده بوده است! احتمالا چند سگ نر كه هدفي جز ارضاي شهوات كثيف خويش نداشته اند، دنبالش كرده اند و او فرار را به سوي مرگ آغازيده بوده.

مارال: وقتي كه در وبلاگ نازلي خبر را خواندم، دلم گرفت. اينكه در شهر من،‌ حتا سگي ماده نيز از دست نرينه ها امنيت ندارد،‌ ملال آور است و دردآلود. شايد اما چند پسركي او را سنگ زده اند و مردك راننده نيز به عمد زيرش گرفته و .... همه جا مردان مزاحمي بيش نيستند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

ده سال گذشت

 

زماني مي پنداشتم

" من اگر برخيزم

                     تو اگر برخيزي

                                      همه بر مي خيزند."

 

اکنون،

        پس از آن همه

                          برخاستن و نخواستن

نيک مي دانم

" من اگر برخيزم

                    تو اگر برخيزي

                                     سايرين بازتر خواهند نشست."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

مطالب قدیمی‌تر