"من جنگ نمي خوام!" اين روزا شده ورد زبون شاهرخ و كك انداخته به خشتك من اونقدر كه اينو مي گه"
"من جنگ نمي خوام!"
با خودم بردمش به زور كافي شاپ و داريم هات چاكلت مي خوريم – براش خيلي سخته تو يه جاي بورژوايي بشينه، زهر ماري بورژوايي بخوره و تازه سيگار مقدس رو هم بكشه – براش از حرف هاي كشنر مي گم. دود سيگار رو پف مي كنه توي صورتم كه "من جنگ نمي خوام!" انگار دست منه كه جلوي جنگ رو بگيرم. اونا كه مي تونن انگاري خيلي بدشون نمي آد كه جلوش رو نگيرن.
از وقتي "اين مرد" آمده سركار بوي باروت و گلوله، كم يا زياد، زير دماغمون بوده؛ گيرم كه مردم ما اكثرا ديگه شامشون تنها بوي بنزين رو حس مي كنه.
من هم مثل خيلي هاي ديگه نمي دونم چي پيش مي آد؟ – بگذريم از خدا و امام زمان و جرج بوش و ديك چني- اما خيلي احمقانه است كه فكر كنيم شروع يك جنگ مقدماتي داره كه الان مهيا نيست و آمريكا مثل خر تو عراق گير كرده و يا هنوز ديپلماسي به بن بست نرسيده و هزار كوفت و زهر مار ديگه. همين جرج بوش مادر به خطا روز قبل از حمله به عراق از وجود راه هاي ديپلماتيك براي حل بحران خبر مي داد!
بهمن ماه گذشته كه وضع كمي تا قسمتي تخماتيك شده بود BBC و Fox و CNN و ... رو نيگا مي كردي اگه مرد بودي جفت مي كردي ولي اگه زن بودي نمي دونم؟ اونوقت كه مي ديدي هيچ تنابنده اي تو اين كشور خراب شده به فلان جاش هم نيست كه چه خبره، آي كونت مي سوخت.
الان هم با هر كي حرف مي زني يه نيگا مي ندازه به سر تا پات مثل نگاه خر به پالونش و بعد چنان واست سياست هاي جهاني رو نسخه پيچ مي كنه كه انگارت مي شه داري با "بان كي مون" اختلاط مي كني.
بعضي از عزيزان هم كه دنيا رو با سر كوچه اشتپ گرفتن و فرك مي كنن اگه آمريكا ناغافل يه تار مو از سر ايرون كم كنه، پوتين شله و چانگ كوتوله و بشار ديلاق و هوگو كس خل و فيدل سگ جون مي زنن فكشو پياده مي كنن. آره اروح عمه هاي كُمونتون!
چين كه ايران رو كرده recycle bin خودش ؛ روسيه ما رو لخت كرده وسط بازار جهاني و داره به بالاترين قيمت پيشنهادي مي فروشه. سوريه كه از همه آب زير كاه تر.
آمريكا هم كه رم كرده و افسار تركونده. دلمون به فرانسه خوش بود كه مردم روشنفكر پر مدعاش كشيدند پايين و تركمون عظما زدن و بوش ثاني رو تقديم كردن به جهان متمدن. همسايگان عزيز تر از جان هم كه هر شب با آرزوي فردايي بدون ما مي رن ديش، بوس، لالا.
مي مونه بوركينافاسو و تانزانيا و ونزوئلا و كوبا و بوليوي و .... اي شاشيدم به اين چپ عوام گراي سرخ پوستي آمريكاي لاتين كه مدام داره تن ماركس و لنين رو تو قبر مي لرزونه.
پي نوشت: "نجمه" عزيز خواسته بود درباره وطن بنويسيم. من با كمال بزرگواري حواله دادمش به شاهرخ كه... بعله ديگه آب هندونه و نشاط و باقي قضايا. معذرت ديگه و اينا. تازگي ها كه عصبي مي شم يادم مي افته با اين شعر:
گر ايران نباشد به تخمم كخ نيست
روم جاي ديگر زمين قحط نيست
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی
|
انقلابهاي شکوهمند سرخ چگونه مي آيند؟
پروپاگانداي نظام هاي توتاليتر، "شعار از ديروز تا امروز يک قدم به آرمان نهايي نزديک شده ايم" است. اخبار و بيانيه هاي رسمي همه و همه نشانگر موفقيت در همه زمينه هاست. هيچ شکستي در کارنامه اربابان حاکم ثبت نمي شود. فساد، فحشاء، دزدي و ارتشاء هر روز کمتر از روز پيش تبليغ شده، بزرگ نمايي شيوع آن توطئه دشمنان طبقاتي و يا سرسپردگان امپرياليسم قلمداد مي شود. مهم ترين شعار حزب اين است : "حزب هيچوقت اشتباه نمي کند ."
Homo Sovieticus يا انسان شوروي، درست در آغاز دهه ۱۹۳۰ با پيشخوان خالي مغازه ها روبرو شد، صف هاي طويل ارزاق ، کوپن ، مجادلات بي پايان صف شکر ، روغن و گوشت ، جاسوسي همکاران از يکديگر در محل کار ، نظام پرورشي در مدارس و هزاران جلوه مشترک ديگر که رسوخ نظام توتاليتر به خصوصي ترين زواياي حيات اجتماعي افراد را نشان مي دهند.
زندگي در يک نظام توتاليتر ، يک زندگي عادي نيست. ويژگي بارز نظام توتاليتر همانا ويژه بودن و غيرعادي بودن آن است. زندگي روزمره در نظام توتالتير در حقيقت کشف يا طراحي رفتارها و يا استراتژي هايي ست که مي تواند بقا و پيشرفت فرد را تضمين کند. از سوي ديگر مردمان به مجموعه اي از تعاملات پيدا و پنهان با اربابان حاکم دست مي يابند تا از گزند حوادث ، رويدادها و شرايط دائما متغير مصون بمانند.
در کمونيسم دهه ۳۰ شوروي، در انقلاب فرهنگي دهه ۶۰ چين و در رويدادهاي دهه ۸۰ ايران و خيلي جاهاي ديگر - اربابان حاکم اولا کمترين ارزشي براي تلفات عظيم انساني و رقم هاي عجيب و فريب کشتاري قائل نيستند که کارزار طبقاتي ، خلقي و يا الهي شان روي دست جامعه مي گذارد و ثانيا پاي بند هيچ حد و مرزي در کارزار سرکوب و انهدام مخالفين سياسي ، طبقاتي خود نمي باشند. به اين معنا که نه تنها رقم قربانيان مهم نيست ، بلکه شيوه امحاء دشمنان نيز اهميتي ندارد. دهها ، صدها و بلکه هزاران مثال دردناک از کشتار جمعي مخالفان - چيستي کارزار طبقاتي ، خلقي و يا الهي نظامهاي فوق را به تصوير مي کشد." تنها برنامه قحطي مصنوعي يا Holodomor استالين براي درهم شکستن ناسيوناليسم اوکرايني ، در سالهاي ۱۹۳۲ و ۳۳ - حدود ۱۲ ميليون اوکرايني را عامدانه به کام مرگ کشانيد تا ترکيب جمعيتي اوکراين دگرگون شود ، در چين سالهاي ۱۹۴۹ تا ۱۹۸۷ حزب کمونيست به صورت مستقيم باعث نابودي ۷۶ ميليون چيني شد. « انقلاب فرهنگي مائو » به تنهايي هفت ميليون و هفتصد و سي و يکهزار قرباني گرفت."
لنين در فاصله سالهاي ۱۸۹۳ تا ۱۹۱۸ صدها بار خواستار محاکمه علني و روشنگر تزار نيکلاي رومانوف شده بود؛ اما بعد او به همراه خانواده اش به طرز وحشيانه اي قتل عام نمود.
لئون تروتسکي موسس ارتش سرخ و نفر دوم انقلاب اکتبر در اين باره مي گويد : « تصميم قتل عام خانواده سلطنتي ، نه تنها مناسب که اساسا ضروري بود. قساوت اين تصميم به همگان نشان داد که ما بي رحمانه پيکارمان را به پيش خواهيم برد. هيچ کس و هيچ چيز را ياراي متوقف کردن ما نيست. قتل عام خاندان سلطنتي نه فقط براي هراساندن دشمن و کورکردن اميد او که هشداري بود براي کادرهاي کمونيست ، يعني که هيچ جايي براي بازگشت نيست ، يا پيروزي نهايي را در آغوش مي کشيم و يا همه نابود مي شويم ، اين چيزي بود که لنين به خوبي حس کرده بود. »
نشريه ارگان ارتش تازه تاسيس سرخ نوشت :
« بدون کم ترين ترحم ، بدون ذره اي کوتاه آمدن ، ما دشمنان خود را خواهيم کشت ، صدها باشند يا که هزارها . بگذار خود را در خون خودشان غرق کنند، بگذار به تلافي خون لنين و اوريتسکي شهيد ، سيل از خون بورژواها جاري شود ، خون بيشتر ، هر قدر ممکن است … »
"گريگوري ژينويف - از رهبران بلشويک و رئيس کمينترن ۱۹۱۹ ، دو ماه پس از قتل تزار و خانواده اش در سپتامبر ۱۹۱۰ خطاب به شرکت کنندگان گردهمايي کمونيستها مي گويد : « ما بايد ۹۰ ميليون از ۱۰۰ ميليون جمعيت روسيه شوروي را به حرکت واداريم و با خود همراه سازيم ، براي ۱۰ ميليون باقي مانده اساسا حرفي براي گفتن نداريم. آنها بايستي که نابود شوند، بايستي که از بين بروند.»"
بر اساس اسناد KGB ، ديميتري ولکوگانف - تاريخدان و رئيس کميسيون ويژه پارلماني روسيه چنين نتيجه گيري مي کند : « از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۵۲ - بيست و يک ميليون و پانصد هزار شهروند شوروي سرکوب شده اند ، يک سوم از اين تعداد تيرباران و مابقي به اردوگاه فرستاده شده اند ، بسياري از آنان هرگز بازنگشته اند »
" الگا شاتونفسکايا رئيس کميسيون تحقيق خروشچف در دهه ۱۹۶۰ مي گويد : « از تاريخ اول ژانويه ۱۹۳۵ تا ۲۲ جون ۱۹۴۱ - نوزده ميليون و هشتصد و چهل هزار نفر از دشمنان خلق بازداشت شده اند ، نزديک هفت ميليون از اين تعداد در زندان تيرباران شده و اکثريت افراد باقي مانده در اردوگاهها جان خود را از دست داده اند.»"
هر سطر از اسناد انقلاب اکتبر لنين ، هزار نکته ناگفته دارد. انقلاب روسيه شيوع نوعي « دد منشي اپيدميک » ميان نخبگان چپ روس بود.
پی نوشت: من نمی دانستم که شاهرخ عزيز متن جديدي نگاشته است، اگر نه كمي صبر مي كردم. هر چند مطلبش ،با پوزش از او، فاقد ارزش چنداني ديدم. همه افراد آزادند با شيوه خويش به زندگي مشغول باشند. چه در دنياي حقيقي و چه در دنياي مجازي. نه من، نه شاهرخ و نه هيچ كس ديگر حق اين را ندارد كه ديگران را به دليل آنكه مانند ما نيستند، نكوهش كنيم و يا سرزنش و يا تخطئه و ترور شخصيت، اعمالي همواره مطلوب نظر چپ ها!
آنها از ما نخواسته اند سياسي بنويسيم و يا اجتماعي و يا هر گونه ديگري، ما خود خواستيم. منتي هم بر ديگران نبايد داشته باشيم.
پي نوشت 2: بدينوسيله من هر گونه گيس و گيس كشي را ما بين خود و رفيق شاهرخ تكذيب مي كنم و اصولا بنده به قبر جد معظم خويش مي خندم و ايضا جناب شاهرخ – كه غلط مي كند نخندد. والله ما تو اين شهر خراب شده شيراز واسمون همين يه لنگه كفش مونده و غنيمت است صد البته! حالا هر از گاهي ما خود را براي او چس مي نماييم و گاهي هم او. اما دشمنان زبون بدانند كه هرگز موفق نخواهند شد ما را از يكديگر جدا نموده – البته ما به هم نچشبيده ايم و اصولا اهل اين قبيل كارها نيستيم! - و پروگرام سيگار كشيدن هر روزه ما را به تاخير اندازند!(تكبير) ما بي شك در پشت اين ماجراها چشمان شور "پشه" را مي بينيم با آن چشم هاي چپ كور نشده اش! لكن ما ذكر زديم و باطل شد
پي نوشت 3: به قول همان "پشه" عزيز مايه نشاط آب هندونه! كلي آبروي ما رو بردين شماها با اين وبلاگ خوندتون.
يك تفر نكرده بود يه خورده تنگ تر بشينه و متن را كامل بخونه! بشكنه اين دست كه نمك نداره حيف من كه ميام تا هم فيها خالدون وبلاگ هاتون رو مي كشم بيرون بعد نظر ثاقب خودم رو مي زارم! براي رفاه حال عزيزان كاليبر بالا متن را كم كردم، خواهشا شما هم كمي به ماتحت مبارك فشار بياريد. اولش يه خورده سخته بعدا عادت مي كنيد. به خدا!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی
|
چه دلم بخواد چه نخواد باید به خودم بقبولونم که دنیای مجازی وبلاگ ها و نت انعکاسی از دنیای واقعی خودمون هست. اینجا هم بقال، قصاب،جلاد، شاعر، عاشق و آدم های پست به فراوانی جامعه هست.
به قول دوستم پشه مطالب اخلاقی و فلسفی خریدار نداره ولی برو تعداد نظرات وبلاگ های عشقی رو ببین!
کافی هست یکی بنویسه پرده بکارتم نمی دونم چی شد! یا اینکه عکس نیکل کیدمن رو به عنوان عکس خودشون بزنه سر در وبلاگ. نمی دونی چه قیامتی می شه ملت می ریزن تماشا. همه در زمینه عشق صاحب نظر و همه در زمینه سکس مشتاق! و از اونجایی که دست خانوم ها تو این دنیا باز تر و آقایون بسته تر هست ( نسبت به جامعه حقیقی ایران) حسابی پرده دری می کنن و آقایون رو جری تر می کنن.اما در کل همه خوبن و می خوان کمک کنن.
من نمی دونم این دختر های وبلاگی یه عده برنامه هستن یا مثل آقایون یک نمود واقعی تو دنیای حقیقی دارن؟ همه آنارشیست، بی دین، نترس و آگاه. اما پا مو که از این دنیا می ذارم بیرون می بینم 35 میلیون خاله شلخته دوره ام کردن! مهم نیست تحصیلات چی باشه مهم اینکه بحث های خاله زنکی در مورد فلان عروسی یا مهمونی و لوازم بهداشتی همیشه به بحث های فلسفی و علمی ارجحیت داره!
البته نمود آقایون هم چندان بهتر نیست، بحث هاشون از بنزین سهمیه بندی فراتر نمی ره.
وقتی یک حساب سر انگشتی می کنم و می بینم در کل چندین میلیون وبلاگ فارسی داریم که همشون هم اینقدر ناز هستن اما جامعه ای به این شکل داریم به شک می افتم که واقعا جامعه ی مجازی وبلاگی نمادی از جامعه حقیقی ایران هست یا نیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط شاهرخ
|
بنا به عادت هر شب تفسير خبر صداي آمريکا را نگاه مي کردم، حقوق بشر و جمهوري اسلامي ايران. بعد از اندک زماني به اين فکر فرو رفتم که تمامي دولت ها دم از حقوق بشر مي زنند اما در عمل تنها به منافعشان مي انديشند. کشور هاي غربي دايم از نبود آزادي مطبوعات و بيان در ايران دم مي زنند اما من ايمان دارم که اين تنها رويه اي اخلاقي براي يک تماميت خواهي غرب است. اشتباه نکنيد هدف دفاع از جمهوري اسلامي نيست بلکه بيان اين موضوع است که غرب براي آزادي در ايران تلاشي نمي کند. و تنها تلاش هاي قابل اطمينان از طرف سازمان هاي غير دولتي در غرب انجام مي گيرد.
در تمامي کشور هاي آزاد افکار عمومي از جانب طبقه روشنفکر به سمت و سوي گرويده مي شوند که حاصل آن قرار دادن دولت در چارچوبي است که در آن توانايي محدود کردن آزادي هاي مدني را نداشته باشد. به عبارتي مردم و طبقه روشنگر از آزادي هاي فردي و ميراث هاي اخلاقي خود در کنار يک دولت سرمايه دار دفاع مي کنند. که البته اين وضعيت نيز مسلما به اخلاقيات جامعه و آزادي ضربه خواهد زد اما نه بدان شدت که آن را متلاشي سازد.
به جامعه ايران بر گرديم. به قول شخصي همه ي ما عمله ظلم شده ايم. وقتي بياد مي آورم فيلم غير اخلاقي ( فيلم خصوصي از زندگي خانم امير ابراهيمي به عنوان مثال) چگونه با شادي و شعف در ميان ما تقسيم مي شود. چگونه عکس هاي مستهجن دختران ايراني و خارجي با بلوتوس موبايل دست به دست مي شود و هيچ کس ذره اي هم عذاب وجدان ندارد که اين دختر بيچاره در اين فضاي جهنمي چه عاقبتي پيدا خواهد کرد و وقتي که صحنه بريدن گردن يه اسير آمريکايي و يا سنگسار زني آن کاره ( تن فروش) را مي بينيم ، آنگاه به بي اخلاقي خودمان بيشتر ايمان مي آورم.
چندي پيش ظاهرا تني چند از فعالين حقوق زنان با آن وضعيت اسفبار در لرستان دستگير شدند. برهنه کردن زنان و مردان توسط پليس و اعتراف گيري استاليني در صدا و سيما! و انگار کسي عين خيالش هم نيست!
جلو زدن در هر صفي و کلاه گذاشتن سر ديگران و خنديدن به اين موضوع که: همه دنيا معتقد است که ايراني ها 70 ميليون دزد هستند. با اين مردم که اين چنين نا پاک هستند از کدامين در سخن بايد گفت؟ چقدر راحت مي توانند زجر کشيدن همنوع خود را تحمل کنند و حتي لذت ببرند. چه خوني در رگ هايمان جريان دارد.
با اين مردم چه کرده اند؟؟؟؟؟
من نه پيامبر و نه معلم اخلاقم. اما نياز شديد به ارزشگذاري دوباره ارزش هايمان را حس مي کنم. اگر به قانون زرين اخلاق پايبند نيستيد لااقل به قانون سيمين پايبند باشيد: آنچه بر خود نمي پسندي بر ديگران نيز نپسند (( کونسفيسوس))
پي نوشت: البته اين کلام رو به ناف امام حسن هم بستن اما من فکر نمي کنم وقتي از زنبازي زياد مي آورده که از اين حرف ها هم بزنه.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط شاهرخ
|
ديشب بر من وحي آمد كه :"بنويس! از خود بنويس!"
و من نوشتم:
اينكه چگونه به اينجا رسيده ام كه اكنون ايستاده ام، يعني هيچ جا، براي خودم سخت شگفت آور است و عجيب. سالها ذوق اولين نماز صبحي را كه در پنج سالگي خواندم در سينه داشتم. وقتي خميني مُرد، من هفت ساله بودم و از اشك هاي مردم انگار كردم كه مرد بزرگي مرده است! دوران راهنمايي را طي كردم با "ژول ورن" و "شريعتي" و "آسيموف" و "مطهري". سخت مشتاق دين بودم؛ نهج البلاغه حفظ مي كردم و جايزه مي گرفتم، اذان مي گفتم و جايزه مي گرفتم، حديث حفظ مي كردم و جايزه مي گرفتم؛ هر گُهي مي خوردم كه طعم اسلام داشت جايزه مي گرفتم. نماز جماعت مي رفتم و براي ظهور آقا دست به سوي آسمان دراز مي كردم. جمكران برايم مكاني بود راز آلود كه هر كسي را به درونش راه نمي دادند- چيزي در مايه هاي وزارت سحر و جادوي هري پاتر.
دبيرستان كه آمدم آثار مطهري و شريعتي را به جد مي خواندم و گاهي هم طالقاني. سخت افسرده بودم كه چرا نمي توانم مجموعه آثار خميني را داشته باشم. 52 كتاب بود ،گمان كنم، مجموعه آثار مطهري كه همه را خواندم و4-23 جلدي هم از آثار دكتر خواندم. برايم حجت، شريعتي بود و سخت دلبسته او و ابوذرش و اسلام انقلابيش و علي و سارتري كه دكتر مي شناخت و گمان كنم او را همانقدر دوست داشت كه علي را.
دوران دبيرستان مصادف شد با دوم خرداد و فضاي آشفته و روزنامه و دانشجو و حماقت و... من اما هنوز دل در گرو دين داشتم. آقايم خامنه اي بود. هيچ گاه از يادم نخواهد رفت دوران كوي دانشگاه و خامنه اي را که، جفت كرده، گريه كنان امام زمانش را به ياري مي طلبيد و من چه مومنانه با اشك هايش همراهي كردم!
كم كم اما داشت چيني نازك دين من ترك بر مي داشت و چون بيد بر سر ايمان خويش مي لرزيدم. از شريعتي به سارتر رسيده بودم و فهميده بودم كه دكتر هيچ نفهميده از "اگزيستانسياليسم" كه آنرا در اسلام مي جسته است! نقطه عطف اما كتاب "سير حكمت" بود كه به دستم افتاد و دانستم كه هيچ نمي دانستم و زلزله اي درونم را ويران كرد.
دانشگاه كه رفتم وارد صف "ملي- مذهبي ها" شدم و خود را روشنفكر ديني ناميدم! زياد مي نوشتم آن دوره و همواره با يك امضائ واحد "روزگار غريبي است، نازنين" چه لذتي داشت گوشه اي ايستادن و نگاه به نگاه خواننده هاي نوشته هايم انداختن؛ و بسيجيان كه سخت مشتاق بودند بدانند من كه ام؟! برايشان سخت بود كسي از سلاح خودشان ،اسلام، عليه خودشان استفاده كند.آخر اسلام دين تناقض هاست، دين همه چيز و هيچ چيز. مطهري در آن ليبراليسم مي جست، شريعتي سوسياليسم را با آن پيوند مي زد. يكي آيه اي را مي خواند در رد وجوب حجاب، آن ديگري همان را مي خواند در تاييد آن. آش شله قلم كاري ست اسلام.
كتاب هاي ديگري مرا مخاطب خود قرار داده بودند. قدم به قدم به سوي الحاد مي رفتم. شاشيده شده بود به پايه هاي ايمانم و كاخ زيبايم در بهشت به نسيمي بند بود. تنها نگرانيم حورياني بود كه ذخيره كرده بودم در بهشت. آخرين تلاشم را كردم براي ماندن در راه اسلام و درويش شدم.
گفتم اينها نه ديگر فكر قدرتند و ثروت، كه همه حال هست و عشق و شور و صفا و سماع.
نبود. حماقت بود و جهالت و خرافه و گزافه و ريا و دروغ و كبر و نخوت و هزار كثافت ديگر.
اسلام را با تمام توانم تف كردم، كاخ فرو ريخت، حوريان بازگشتند به خزانه فردوس و ... و راحت شدم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی
|
گرگ ها زوزه مي کشند.
در غروب،
گرگ ها زوزه مي کشند.
رها شده گله اي در دشت به چرا
چوپاني و دو سگ
همراه آمده، پاسبان
گرگ ها زوزه مي کشند.
بره اي پستان مادر در دهان
ميش مي شويد به زبان خود تن بره اي
بزي آسوده مي خورد علف؛
گرگ ها زوزه مي کشند.
گوش هاي بر آمده سگ،
چشم هاي کوچک شده چوپان
در جويش بيشه ميان تاريکي
سگي زرد آرام خسبيده کنار رمه؛
گرگ ها زوزه مي کشند.
هاي و هوي چوپان
شکستن ني اش زير پا
دويدن سگ دور رمه
تا جمعشان کند سوي راه؛
گرگ ها زوزه نمي کشند.
رمه علف مي خورد
بي خيال
هنوز
چه بزها
چه ميش ها
چه بره ها
چوپان نگران سگ زرد رفته اش؛
چشم هاي درخشان پشت بوته ها.
پارس سگ و دويدنش
سوي گرگ ها و ...
مردنش؛
مردن بره اي زير سم مادرش
فرار ميشي سوي بيشه و شکار سگي شدن
بزي در حصار دو گرگ از پيش و پس
چرخش چوب بر سر دست چوپان
دست چوپان سرخ از خون طاهرش
خون
خون
خون
تنها مانده بزي زنده
او هم شده به حلقه گرگان اسير.
چوپان زخم خورده بر زمين
چند گرگي مرده در کنار
سگي مي زند بر گلوي او خراش
دشت قرمز شده به خون
نه ميش و نه بز
نه چوپان و سگ
چيزي نمانده به جا
سور گرگان شد به پا
سگ هم سفره شان.
روستاييان دل نگران بر پشت بام خانه شان
غافل که ديگر ندارند هيچ بر بساطشان؛
گرگ ها زوزه مي کشند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی
|