تبليغاتX
گرگ بيابان

گرگ بيابان

ما مگر چند بار به دنیا می آییم؟

    درود بر همگی دوستان! این چند گاه ِ نبودنم که مایه نگرانی بعض یاران شد و شادی دشمنان اهل بیت، اولش به پریودی گذشت بدان حد که در هنگامه اعلام خستگی سیاوش و گفتن که می روم و منت کشی های از او که نرو و پشه که خود را چس نموده بود که من هم!؛ عزم جزم شد که کفش های خویش را بردارم  و آرام آرام از پشت سر عزیزان بروم بیرون. رفتم. اما دلم تنگ شد برای همه. این شد که برگشتم. لکن ما جواد نیستیم مثل بعضی ها که با تار و تنبک برگردیم. ما خیلی باکلاس درحالیکه جلومان فرش قرمز پهن کرده اند، سوار بر فولکس قورباغه ای آلبالوئی مان، می آئیم و برایمان هم سمفونی پنجم بتهوون را می نوازنند نوازندگان چیره دست! تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

    و اما بعد که هر چند اوضاع بر وفق مراد است و همه جای ملک بر ویرانی می رود، هر چند، هر روز یکی را می گیرند و فردا که رهایش می کنند دیگری را می برند جایش، هر چند که بوی باروت دیگر دارد حس شامه ما خیلی آزار می دهد، هر چند که انرژی هسته ای از زندگی هم برای ما واجب تر است، هر چند که...،  ما ولی چون ایرانی هستیم باید دنیا را به فلان جایمان بگیریم و بسپاریمش دست خود آقا که بیاید و درستش کند، او نیز که ته چاه گیر کرده دارد نامه می خواند. به ما چه؟ والله با این نوناشون!

    در این چند روز آنقدر سوژه طنز نویسی آمد به ذهنمان که داشت منفجر می شد. افسوس که مجالش ندادیم پرورششان دهاد، مغزمان را می گوئیم. در نظر دارم بخشی را شروع کنم به نگاشتن به نام "گفتگو های من و شاهرخ" که به بررسی و بازتاب مباحثات عمیق مطرح شده فی ما بین ما و رعیت خاصمان خواهد پرداخت. هر چند این سگ ناخویشتن شناس نیم کافر در متن اولیش پس از بازگشت توهینی بس گران نموده بود به ذات اقدس اربابی ما و ما را بر آن داشت که دیگر بار بیلش را بر دوشش نهاده و روانه اردوگاه های کار اجباریش نمائیم، اما چه کنیم که دل رئوفی داریم و بخشش در ذات ما نهادینه شده است.

    سخن کوتاه کنم، در این متن برای ادای احترام به دوستانی که ما را تشریح کردند! خواستم تشکری بنمایم و از آنجا که نرفته ام و نظری نگذاشتم بر نظرشان، گفتم اینجا همه را بیاورم به همراه نظر خاصه خودم. باشد که قبول افتد.

    در پایان یکی هم برود به این دارکوب ان مغز بگوید به جای سوراخ کردن مغز ما برود ببیند چه نموده که وبلاگش فیلتر شده و خاکی بر سر بریزد! نظرش را ندیدیم و این مکدرمان می کند.  

    تا یادمان نرفته اگر کسی کتاب "روسپیان سودا زده من" را می خواهد، بگوید تا ببینیم برایش چه کار می توانیم بکنیم!

شاه :

    یک مجلس را سر انگشتش می چرخاند و شما می توانید برای عروسی خودتان روی او حساب ویژه باز کنید منتها در این مواقع قبل از تشریف فرمائی از شما می پرسد آیا مجلس مختلط است یا خیر ؟

    اگر رای گیری شود برای سردبیری مجله ای طنز اثبات می شود بهترین گزینه از دید دیگران است (ممکن است کمی عشوه شتری از خود متساعد کند که نه و نو اما بالاخره که چه ؟ ) به شما اخطار می دهم با او کل کل نکنید او می تواند در مواردی از قبیل : فلسفه، دین، سیاست، تئاتر و حتی قرمه سبزی نظرات خاص و فی البداهه ای بدهد که ماحصل شنیدن نظریاتش بی شک انگشت خود را تا بند سوم در فلان جایتان بلان می کنید ( همان انگشت به دهان گزیدن منظور بود.)

چهره اش را در ذهن با پیشانی بلند به تصویر می کشیم و صدایش را بم همراه با خس خس گلو تصور می کنیم. بارانی مشکی بلند بتنش برازنده و موقر است.

می داند از دنیا چه می خواهد اما نمی داند دنیا از او چه می خواهد !!!

برای آرمانهایش جان می دهد ...

 

نکته- البت برای پشه نوشته بودند که به ما هم مربوط بود- : " اگر با گرگ بیابان کنار بیاید یک زوج ایده آل برای کن فیکون کردن جامعه بشری محسوب می شوند ... که این خود مشمول عجایب هفتگانه خواهد شد "

 

-    خاک دو عالم بر سر ما که بخواهیم آنچه نباشیم که شاهنشاه گوید، اما چه کنم که در بارگاهش ریا و دورغ را جایی نیست و عاملانش را چوب در ماتحت کناد! هماره از دو مجلس بیزار بوده ام "مجلس عروسی" و "مجلس ختم". کنار اینها بگذارید جشن تولد را. در هر مجلسی هم گوشه عزلتی ما  را بس.

    والله که اکنون  بسیار دوست دارم که در نشریه – هر چه باشد، جز کیهان- کاری بیابم. شما بیابید سگ شوم اگر عشوه شتری بیایم! صدایم بم نیست و بارانی دارم که بسیار دوستش دارم. برای آرمان هایم کون هم نمی دهم چه رسد به جان! 

 و اما بعد! شاها! گر تیغ زنی دستت نگیرم! اما مرگ مرا بسی شیرین تر است از کنار آمدن با این پشه جونم مرگ شده چشم چپ. معذورم دار از این حکم حکومتی خود!

 

یسنا:

از اون شیرازیوی ته ش،لهجه غلیظ، فامیلش قلابیه.توی هر جمله ش یه فحش داره. سیگار از گوشه لبش نمی افته. گاهی عصبی و زود جوش. مهربان .سعی می کنه دل کسی رو نشکنه. غمین و گوشه گرفته .از اینایی که دور و بریاش درکش نمی کنن. باهوش . رشته اش باید علوم سیاسی باشه. بیکار. یه موقعی انجمن ادبی می رفته. دختر خر کن. یه روزی  پوست روشنی داشته! راحت. خودمونی.27 ساله. سرشار از استعداد. زود دل می ده زودم دل می کنه با یه گور باباش...اهل موسیقی .من رو یاد محسن نامجو می ندازه. موبلند و اغلب ژولیده البته بجز وقتایی که میره حافظیه. نظریه پرداز. به فکر خودش نیست. مصلح. مهمون نواز. سر دسته .رئیس گروه.

 

جواب تو رو قبلا تو وبلاگت دادم. برو بچه جون، وقت ما رو نگیر!

 

 

سیاوش:

علي شيرازي : ‹ جك › در فيلم ‹ راههاي جانبي › اثر الكساندر پين.

 

فکر می کنم تعداد کمی فیلم باشه تو دنیا که من ندیده باشم! و این یکی از اوناست. داش سیا بیا زیر دیپلم ببینم چی می گی؟ می دونی من خودم رو شبیه مرد ِ تو "شب های روشن" می بینم.

 

نجمه:

گرگ بیابون  : فیل / شیری..............

 

آخه آدم به تو چی بگه؟ گرگ رو چیکار به فیل؟ شیری چه ربطی داره به فیل؟ جنون که شاخ و دم نداره! فیل از جمله جانوارنی است که من بیزارم از آن. کور رنگ هم هستم و رنگ ها را نمی فهمم.

 

پشه:

جنسیت : زن نیست

خصوصیات ظاهری : قدبلند - چهار شانه و کمی برآمدگی در ناحیه شکم - گندمی - دماغ گوشتی استخوانی - کلا آدم تنومندی است - آستيگمات

اخلاقي رفتاري : به جاي ادوكلن از اسپري استفاده مي كند با بوهاي خنك و مقدار فراوان - پیراهنهای چهارخانه  با شلوار جین اولین انتخاب ایشان است - آستين كوتاه پوش است و استايل خودش را در لباس پوشيدن دارد كه دوستان عموما با ديدن حيوان مشابه او، يك صدا ميگويند تيريپ علي شيرازي! - از كيف چهارگوش چرمي نسبتا بزرگ دمده استفاده مي كند - كلا آدم قابل اطميناني است - غیرتی - از دور خوش تيپ تر از نزديك است - مرموز بودنش بيشتر از هر چيز ديگر مورد پسند دختران بخت برگشته است ... رويهم رفته دختر كش است ... همچون پيكان جوانان 55 زرد قناري !

خودرو : اپل کورسا سورمه ای

افسوس که اسلام دست و بال ما رو بسته مگر نه ... افسوس! و اما ظاهر ما ن را خوب گفتی و آستیگمات بودنمان را.

مگه اسپری چشه؟  باقی را هم بیش و کم درست رانده ای. غیرتی نیستم اما - یا دست کم تلاشم این است که نباشم! کیفم هم خوشگل است و با یک نام مستهجن که مایه خنده بود دردانشگاه "cos mos"  و اما ماشین مورد علاقه ام فولکس قورباغه ای ست آلبالوئی رنگ.  وای به حالت اگه به من بگی لر!

وستا:

    لاغر ُ قدبلند(نسبتا)...با موهای کوتاه خط گرفته...چشمهای تیز وجستجو گر.. راستش تصویری از جوونای اهل سیاست چپی در سالهای ۵۷-۵۸ تو ذهنم میاد.... با همون شور وبا همون عشق ومسئولیت پذیری....یادش بخیر...

 لاغر نیستم و کمکی هم چاق تشریف دارم! یادش به شر! همون جوونای پر شور ِ عاشق ِ مسئولیت پذیر اسهال گرفتن و ریدن به مملکت، آبجی!  

پریما:

قد بلند.رنگ پوست روشن. لاغر. موهای مشکی و لخت. ازاین کیف هایی که بندش بلنده و یه طرف شونرو کج می کنه همیشه می ندازه.عصبی یکم. از اینکه سر مخالفت برداره احساس وجود  می کنه. با دوستان و خانواده مهربون. برای دوستاش زیاد ناله می کنه. ولی جلوی بقیه خودشو  جدی میگیره.

بترکه چشم شاهرخ که همیشه می گه از من بلند تره! نه آبجی از ابراز مخالفت احساس وجود نمی کنم. آدم مهربونی هم نیستم. اهل ناله نیستم بیشتر فریاد و داد، ناله مال آدمای ضعیفه. الان بیشتر ساکتم.

 

پ.ن1: راستی برای تمساح عزیز اگر هنوز می آید  اینجا بگویم که بر عکس نظر تو من خیلی هم به نظرهات اهمیت می دهم. اول بار که آمدی و در مورد سکس و ... و ربطش با فلسفه گفتی، با خودم گفتم که این بابا می تونه رفیق خوبی واسم باشه. مگه می شه کسی لیبرال باشه و پوپر رو نشناسه؟ چه حرفا!  اما ک. لیس خودم را قبول ندارم! هر چند سال هاست متهم هستم به آن. همین شاهرخ هر روز خدا اینو بهم می گه. من فمینیست هستم و اصولا در روابطم فرقی بین زن و مرد نمی ذارم.

"نقطه سر خط"  من هر بار آمدم در وبلاگت دیدم هنوز داری سفرنامه خودت را ادامه می دهی. والله ناصر خسرو هم آنقدر ننوشت از سفر دور بلاد اسلامی که تو از چند روز رفتنت به چند تا شهر کوچک نوشتی. کل داستان هم که حول کلنجار رفتن تو با چند تا پسر تازه بالغ دور می زنه. خب من علاقه ای به این مباحث ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

اجبار

می نویسم چون باید بنویسم بی هیچ انگیزه ای و حتی کوچکترین امید. پس از یک سال و نیم استراحت دوباره جنگجو از خواب برخواسته. مثل خرسی پس از یک خواب زمستانی. علی شیرازی هنوز در رخوت گذشته دست پا می زند. مطمئن هستم بار دیگر که بر می گردم کلی تفاوت پیدا کرده ایم. آخه تو این مدت داشتیم به هم شبیه می شدیم.

اگه تو یه باتلاق گیر کردید و دارید دست و پا می زنید یا اگه قصد خودکشی دارید پیبشنهاد من اینه سریعتر کار رو تموم کنید وگرنه با عوض کردن محیط پیچیده ترین شخصیت ها هم تسلیم می شن.

آدم یه اشتباه رو چند بار تکرار کنه خوبه؟ آخه اشتباهش خیلی حال می ده. شده یه دور باطل که افتادم توش یه قسمت هایش لذت بخش و بقیه اش تخمی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط شاهرخ  | 

تف به این روزگار

آدم رفیق باز مثل کسی می مونه که تو تاریکی یه چراغ قوه دست اش گرفته باشه. اگه نور رو بندازه رو یه جا بقیه جاها تاریک می مونه. اینجوری هست که نمی شه همه رفقا رو نگه داشت. چراغ قوه رو هم که تند تند جابجا کنی سرگیجه می گیری و نمی فهمی چی به چی هست.

ما سر چراغ قوه مون رو از تو وبلاگ دادیم تو یه جای دیگه.

- شب ها تو توالت ممکنه عقرب از سقف بپره رو سرت.

- با دینامیت و آنفو و چاشنی تا دلتون بخواد ور می رم.

- تونل تا حالا 10 بار ریزش کرده.

- دره ای که توش هستیم روزی 3 ساعت هم آفتاب نداره. مردیم از سرما.

- کارگر ها دستاشون ترک خورده به عمق یک سانت. اما من نباید بهشون دستکش بدم چون نباید پرو روشون کنم.

اگر محیط قوی تر از شخص باشه و آدم نتونه روش اثر بزاره روزمرگی از بین می ره. هر روز یه تجربه جدیده.

 

پی نوشت:

دسته چراغ قوه تو کون آدم های بی مرام.

 

پی نوشت:

وبلاگ رو دادم دست یه آدم زنباره رفتم به معنی واقعی گرگ بیابیان شدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط شاهرخ  | 

بدو بیا بازی

    سلام بر همگی! سریع برم سر اصل مطلب که همون قضیه تصویر ذهنی من از بر و بچه هاست. به پیشنهاد سیاوش و امر شاهنشاه تبدیلش کردم به یه بازی تا بقیه هم توش شرکت کنن. وای به حال کسی که اینبار خودش رو چس کنه. من خودم تو دو بخش نوشتم اما اگه کسی حالش رو نداشت می تونه همون بخش جدی رو بنویسه. اگه چیزی که گفتم شبیه خودتون بود که خوش به حالتون اما اگه نه ، خب جراحی پلاستیک به درد همین موقع ها می خوره دیگه!

اما قواعد بازی اینه که ما همه از اونایی که تو وب باهاشون آشنا شدیم ولی از نزدیک ندیدیمشون یه تصویر داریم تو کله هامون. حالا می خوام اونا را بگین همین. هر کی باهاس دست کم پنج نفر رو بگه. من خودم هشت نفر رو گفتم و شاهنشاه هم حق داره هر چند تا که خواست بگه!  بعدش باهاس پنج نفر دیگه رو دعوت کنید به بازی و الی ماشاءالله.

 

بخش جدی:

 

شاهنشاه آمفکتوس سوم:

    بلند قامت و رخشنده، چشم ها فراخ و گیرا، روی چون ماه شب چارده، گیسوان بلند و پریشان بر اطراف روی،  بینی کشیده و زیبا، دهان کوچک و لب ها به کمال، هیکل به تمام معنا متناسب و بی هیچ عیب و نقص. چون نقش ابوالفضل سوار بر اسب – قبل از تیر خوردن البته!-

 

سیاوش ایرانی:

    قد حداکثر 170، کچل، رنگ پوست تیره، همراه با ورودش بویی با خود همراه دارد. بسیار نامرتب و لباس ها کثیف و چروکیده، ریش نامرتب، حواس پرت. از آنهایی که وقتی داری باهاشان حرف میزنی یهو می پرسه "کوپن روغن اعلام نکردن؟" کیف بزرگی همراه دارد که توش هیچ پیدا نمی کنی که به لعنت خدا هم بیرزه، مال دوران دانشگاه ست.

 

پشه:

    قد کوتاه، رنگ پوست سیاه، چشم ها کور مکوری ریز با یه عینک ته استکانی با قاب مشکی که با کش به هم وصل کرده دسته هاشو. هیکل فربه، شکمش همچین زده بیرون از زیر مانتوش. موها قرمز و وزوزی، پاها تا به تا و پرانتزی. همیشه در یک حالت خلسه به سر می بره، وقتی ازش چیزی می پرسی مدام می گه "ها؟" راستی سیبیل هم داره. اگه دوس داشتین یه خال مشکی گنده هم بچسبونین رو دماغش که شبیه عدد پنجه.

 

نجمه:

    قد دراز و لاغر ومردنی. لب ولوچه همیشه آویزون. چشم ها قرمز و خواب آلود. دست ها آویزان و بلند. صورت بی رنگ و افتاده. کفش های چسبی، ساعت ماشین حساب دار، کیف کولی قرمز با عکس میکی موز، مانتو گل و گشاد و روژ لب قرمز جیغ! در فکر رابطه بین فروغ وسهراب و دریدا.

 

علی (دارکوب):

    یک آدم ضعیف الجثه، عینکی با چشم های میشی رنگ و نگاه سادیستی. گونه ها فرو رفته، لب پائینی برگشته، گوش ها بزرگ و برگشته و فیل وار. غوز کرده و سیگار بر لب گوشه اتاق کز کرده و به زمین و زمان فحش می دهد.

 

یسنا:

    ننه جون خودمه قربونش برم با چارقد سفید و پیرهن گلدار. تپل و قد کوتاه. وقتی باهاش حرف می زنی اون داره واست پسته پوست! می گیره.

 

وستا:

 دماغ نوک تیز ِ سر بالا با عینک با فرم با کلاس. بد اخلاق و اخمو. وای به حال کسی که بخواد باهاش شوخی کنه. تو یه روز سر جمع چار تا کلوم حرف نمی زنه. شوهرش یه بدبخت ِ زن ذلیله که باهاس عین سگ تو خونه کار کنه.

 

پریما:

    اونقد با کلاس ِ که جرات نمی کنم باهاش شوخی کنم!

 

 و اما  بخش شوخی:

 

شاه امفکاتوس:

    گمون کنم اسم پارسی داشته باشه. متوسط القامه، با موهای در حال کم شدن و نسبتا روشن که اندکی هم سفید شده. 33-34  سال رو داره. صورت گرد و پوست روشن، چشم ها نه چندان درشت و قهوه ای رنگ. کمی چاق. ریش و سبیل نمی ذاره. آدمی آرام و متین و با نگاهی از بالا ولی محترمانه. علاقه چندانی به ابراز وجود و بیان داشته ایش در جمع ندارد. ممکن است ساعت ها کنارش بنشینی کلامی با تو حرف نزند. اما مطمئن هستم گوش خوبی دارد برای شنیدن حرف های تو.

 

سیاوش:

    قد نسبتا بلند ، وزن متناسب با کمی شکم برآمده، سنش را که هزار بار کوفته تو سرمون! موها مشکی و خالی شده در جلو که به عقب شانه اش می کند و می خواباندش. چشم ها مشکی و گود، ابروها زیبا و بینی کشیده و کمی سر پائین، ته ریش می ذاره و علاقه خاصی داره به پیرهن آستین کوتاه. کمی عجول و در عین حال تنبل و بی برنامه. حرف های زیادی برای گفتن داره و هم کلام خوبی هست واسه آدم. از اونایی که وقتی می خواد سیگاربکشه بدون اینکه بپرسه یکی هم واسه تو روشن می کنه. اهل تعارف نیست اما به راحتی آب خوردن    می تونه سوارت شه!

 

پشه:

     اگه یه وقت تو خیابون دیدینش آشنائی ندین چون ممکنه با احوال پرسی هایی مانند "چطوری گوزو؟"، " انینه تو اینجا چکار می کنی؟" و ... روبرو بشید.

قد متوسط، چشم ها ریز و خندان، ابرو ها نازک و بلند. دهان کمی گشاد و همیشه باز. لب ها باریک. عینک خوشگل قاب طلایی، نه لاغر و نه چاق. دماغ کوچک و متناسب. آرایش کم و از روی خالی نبودن عریضه. بی هواس و کله خر. وقتی داری باهاش جدی حرف می زنی هر لحظه ممکنه بره دستشویی. اگه همکارش باشی هیچ بعید نیست وقتی داری سخت فکر   می کنی به بدبختی های زندگیت و اقساط عقب موندت، یه دفه  یه زونکن رو سرت خرد شه و پشه رو ببینی با نیش تا بناگوش باز. یا داری با یه آدم خیلی کلفت حرف می زنی واسه یه قرارداد خفن که یهو یه چیزی تا دسته می ره تو ماتحتت. چیزی نسیت اتود ِ پشه است که داشته از کنارت رد می شده. گمون کنم اسمش یه چیزی تو مایه های نازگل ، نازی و از همیناست.

 

نجمه:

    نسبتا کوتاه، کمی چاق، چشم ها درشت و تیره رنگ، با نگاه تیز و همراه با اندکی کینه. اهمیت چندانی به وضع ظاهریش نمی ده. نه اینکه  واقعا هواسش نیست، نه، دقیقا برعکس هواسش خیلی هم جمعه! سخت بشه یه جا آروم گیرش بیاری. فلفل زیادی خورده. اگه می خوای یکی حسابی ضایعت کنه می تونی یه سری بری پیشش. بستگی به حال اون لحظه اش در هنگام حرف زدن جناب عالی، مثلا در مورد عقده های فرو خورده میشل فوکو و ارتباط اونا با همجنس گراییش، ممکنه هیچ کاری نکنه که معنیش اینه که داره تو دلش می گه "این عوضی ِ بی شعور ِ منگل ِ الدنگ ِ بی سواد از کدوم گوری پیداش شده؟" خب ممکنه در یه موقعیت دیگه همینا رو بلند بگه و یا اصلا  انگشت شصتی حواله نگاه جستجو گر شما بکنه و بره .در بهترین حالت شما رو دعوت می کنه به گشتن در خاک سفید در حوالی ساعت 12 شب.

 

علی:

    قد بلند و لاغر، عینک داره ولی نمی زنه. ریش بزی ولی نا مرتب. موها مشکی و بلند و ژولی پولی، چشم ها درشت و نگران. پریده رنگ، بینی کشیده و لب ها باریک.

آدمیه که ساخته شده واسه رفاقت. دل به دلت می ده طوری که آب تو دلت تکون نخوره. پول سیگار رو هم همیشه خودش می ده. نگاش به تو یاد آوری می کنه که انسان همیشه تنهاست.

 

یسنا:

    صورت گرد و روشن، چشم سبز یا آبی، مو ها رنگ کرده، آرایش ملایم، کمی چاق. فکر کنم یه وقتایی چادر می پوشیده. زندگی رو سخت نمی گرفته. زندگی اما بعضی جاها چرا. فکر کنم متاهل باشه. مهربون و خون گرم. تا اندازه ای منطقی. علاقه چندانی به مطالعه نداره.  ساده و دوست داشتنی. بسیار محترم.

 

وستا:

    شبیه خانم معلم های سخت گیر دوران ابتدایی. آرام و متین و موقر. خوش لباس و خوش تیپ. با برنامه و منطقی. کم حرف ولی نه خجالتی. چشم ها درشت و ابرو ها باریک و بینی کشیده و موها لخت و تیره. بلند قد و کمی لاغر.  

 

پریما:

    همیشه وقتی می رم وبلاگش یادم می افته به اون خانم ِِ تو فیلم "شب یلدا" که با فروتن تلفنی آشنا شد و آخرش اومد. موها بلند، قد واسه خانم ها بلند، چشم ها درشت و مشکی، همیشه ریمل زده و سایه ملایم آبی. آماده برای هم دلی با هر انسان غصه دار. کمی خسته و عصبی. تا اندازه ای سردرگم. علاقه چندانی به حل کردن مسائل نداره. از کارش راضی نیست.

 

لازم نمی بینم که بگم اصلا قصدم رنجوندن کسی نبوده است.


من همین هشت نفر رو دعوت می کنم به ادامه بازی و این بار وای به حالتون اگه قنابل مبارک رو تنگ ننموده و چیزکی ننویسید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

به افتخار چوزموری : ریپیت هورا!

بخش اول:

    در راستای اینکه جناب محترم رئیس اداره برادران اوباش سابق – انتظامی فعلی- اعلام نموده اند که  همه اراذل و اوباش تهران دستگیر شده اند و تنها هفت نفر باقی مانده اند، به سوالات چهار گزینه ای زیر جواب بدهید:

1-   چرا سردار اعلام کرده اند تنها هفت نفر مانده اند؟

الف- چون هفت عدد کامل و مقدس است پس همه را گرفته اند.

ب- چون هفت عدد کامل و مقدس است پس همه را نگرفته اند.

ج- چون سردار تا هفت بلد بوده بشماره.

د- چون همه رو گرفتن بجز هفت نفر.

 

2-   چرا همه را گرفته اند به جز هفت نفر؟

الف – چون اونا هفت تا کوچه پائین تر بودن.

ب- چون چون جا واسه هفت تا دانشجو تو زندان می خواستن.

ج- چون جا واسه هفت تا کارگر تو زندان می خواستن.

د- چون جا واسه هفت تا معلم  تو زندان می خواستن.

 

3-   با توجه به شناسایی این هفت نفر، نام آنها را بیان کنید.

الف-  سردار رادان، علیرضا افشار، پور محمدی، محمود احمدی ‏نژاد، داوود احمدی نژاد، مهدی چمران و حسین الله کرم. ‏

ب- مسعود دهنمکی، محمود احمدی نژاد، محسنی اژه ای، غلام حسین الهام، محمد رضا باهنر، سردار احمدی مقدم و قاضی مرتضوی.

ج-  جنتی، قاضی حداد، محمود احمدی نژاد، مصباح یزدی، حسین شریعتمداری، محسن رضایی و  صفار هرندی

د- همه موارد فوق و محمود احمدی نژاد.

 

بخش دوم:

 

بسیج بیست میلیونی خواجه حافظ!

 

 

    راسیاتش این چند گاه اساسی دلم گرفته بود و ازم زن می خواست و منم که مقاومت می کردم و می زدم تو سرش که خفه! آدمیه دیگه می بینه دلش می خواد. دست خودش نیس که. وگرنه بابا طاهر در نمی اومد که خنجری بسازم بگایم دیده تا دل گرده آزاد و از این حرفا. خلاصه کلوم اینکه واسه کاهش غلیان احساسات دست به دامان یکی از دوستان شدم. البت که طرف خودش هم سبیلش کلفته و هم صد البته ان شاالله سنبلش! پس از دامن به زیر دامن نره فکرتون. خلاصه گفتیم یادی کنیم از ازمنه قدیم و طرف جو و لب آب و دست نگار و ... ای بابا! نه دیگه آخریش نبود؛ جاش سیگار بود و نی قلیون.  نیت حافظ کردیم و نفس حق نمودیم که ای شیخ کون بجنبان و به سوی خواجه روان شو. یا هو زنان رفتیم که دیدیم ای دریغ!  پشمکیان حضور دارند در شش جهت. حافظیه در محاصره و سید در انتظار فرمان یا علی حاجی که بریزند و خواجه به در آورده و حد زنند. داخل که شدیم دیدیم که نه چنین نباشد که  آزاد کرده اند حافظیه را و پاکش نموده اند از لوث وجود دشمن!

    حافظیه دیگر حافظیه نبود که پادگان بود و رزم گاه. خواهر ک. ده های بسیجی در کنار همان خواهرهاشان گام های لجن آلود خودشان را گذاشته بودند بر خاک جایی که دلخوش بودیم دست کم اینجا دیگر قیافه های ناپاکشان را نخواهیم دید. فهمیدم که ای دریغ حافظ هم!  حافظ هم دیگر بسیجی شده بود.

 

بخش سوم:

 

    با خود گفتم کاش می شد شمرد که از اینانی که در حافظیه هستند و مردانشان را ترس در چشم خانه کرده و زنان و دختران مضطرب روسری جلو می کشند و از دوست پسر هاشان جدا می شوند و ... و در دلشان همه حتما دشنام است و نفرین ؛ چند نفرشان در آن روز تابستانی داغ با خنده ابلهانه ای بر لب خوشحال ِ  ترگمون زدن به ریش نداشته هاشمی، رای دادند به ایت الله کوتوله؟ آن روز که سخت غصه دار آمدن دوباره روزهای دهه 60 بودم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت و سخت متحیر از آن همه  تلاشی که کرده بودیم و آن همه فریاد و ضجه ، آن همه التماس و خواهش که مگذارید فاشیسم اسلامی بر سر کار بیاید و ای دریغ که با مردمی طرف بودیم کر و کور و لال. در همان زمان بود که دوستی گفت که " بهتر؛ چقدر فقط ما هزینه بدهیم؟ چقدر فقط ما را بگیرند و بزنند و فحش بدهند و به زندان اندازند؟ بگذار پیه این رژیم باز به تن این مردم احمق فراموشکار بخورد.  چه بهتر که همین رجاله ها و خاله شلخته های خوش گذران خیابان گرد را هم بگیرند، بزنند و تحقیر کنند. بگذار فرزندان خودشان را هم  به دست اینان گرفتار آیند تا بفهمند خواجه همان خواجه است. بگذار به گناه نکرده چون ما بر کف خیابانشان اندازند و مشت بر دهانشان زنند، بگذار چنان کوچکشان کنند که به استخوانی هر از گاهی از سوی رژیم دم تکان دهند. مردمی که نتوانند بین بد و بدتر هم  انتخاب عاقلانه ای کنند، مردی که فرق بین خاتمی و هاشمی و این مرد را نمی دانند لیاقتی بیش از این ندارند. بگذار طعم تلخ حقارت را بچشند که چند سالی ست نه به همت خویش که در ازای تحقیر شدن بهترین فرزندان این آب و خاک، فراموششان شده بود.

راست گفت شاعر که "بر ما هر آنچه لایق ماست می رود."

 

 بخش چهارم:

 

مثلا خیر سرم خواستم طنزکی بنویسم! چه کنم که به بسیجی و خاطره سوم تیر آلرژی دارم و تاب تحملشان را نه. ببخشید.

 

بخش پنجم:

 

راستی بشکنه این دست که نمک نداره! همش دو نفر باهاس تو مسابقه شرکت کنن؟ به هم می رسیم. همه جایزه ها رو می دم به "دارکوب" و "پریما" تا کور شود هرآنکه نتواند دید.

 

بخش ششم:

 

تا چند وقته پیش فکر می کردم غیر قابل تحمل ترین کار واسم پوست کندن سیب زمینه ولی حالا فکر می کنم از اون بدتر خوندن شعر های پست مردن ِ ، الوات ادبی بهترین لقبیه که عزیزان پست مدرن نمای ایرانی مفتخر به اون شدن. امیدوارم به طرح ارتقای امنیت اجتماعی دچار بشن! قدیما آدما یا مست می کردن  تا شعر بگن یا عاشق بودن، گمون کنم حالا باهاس اسهال بگیری یا فوقش پرونادول بزنی و یا قبلش جلق زده باشی تا شعرت بیاد. من تنها نظر خودم رو گفتم. نه ادعای شاعر بودن رو دارم و نه نویسنده بودن. عزیزان هم اگه چنین ادعایی نکنن مسلما کاری باهاشون نداریم. درآینده آدرس چند تایی وبلاگ پست مدرن رو می گم برید ببینید . خواستید بخندید نخواستید نخندید.

 

بخش هفتم:

 

گفتم که واسه هر کدومتون تو ذهنم یه قیافه دارم. پست بعدی می خوام بگم. کسی ناراحت نشه ها!

 

بخش هشتم:

 

نخواستم از سیاوش عزیز تقلید کنم اما شماره بندی برای نوشتن متنی بی در و پیکر بهترین کار می باشد!  خب متن های سیاوش اصلا بی در و پیکر نیست. سوء تعبیر نشه.  دارم سعی می کنم با ادب تر بنویسم و الفاظ رکیک رو کمتر استفاده کنم.

 


 

پ.ن1 : امشب باز با کیشلوفسکی آشتی کردم. "فیلمی کوتاه در مورد عشق" را زدم تو رگ و الان حالم اساسی خوب است. به قدری که دوست دارم برم تو حیاط و زیر درخت خشکیده پرتغالمان دیش کنم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

    امروز رفته بودم سراغ نوشته ای قدیمیم در دوران دانشگاه. همه را شروع کرده بودم با شعری از حافظ و یادم آمد که عادتم بود قبل از نوشتن هر مقاله ای یک فال حافظ می گرفتم و همان را می گذاشتم اول آن و عجیب بود که هماره چه خوب درمی آمد و مرتبط با متن. زمانی چنان می نوشتم که بعضی دوستانم می گفتند کافی ست کاغذی بدهند به من و قلم و موضوعی که بنویسم و پر بیراه نمی گفتند که کلمات در ذهنم پرواز می کردند و اگر نمی نوشتم بر باد می رفتند و حیفم می آمد...

ولش کن.

    در دنیای حقیقی تنها هستم و هستند ولی نیستند که  دهانی نیستم برای این گوشها.  دل خوش کرده ام به آنهایی که اینجا می شناسم و می شناسندم و نمی شناسم و نمی شناسندم. چه کنم . دوستشان دارم خیلی زیاد برای هر کدام چهره ای در ذهن خود ساخته ام و لهجه ای و ...

ولش کن.

    چکاد عزیز گفته است موضوعات جدی تری برای نوشتن هست که کاش.... من هم می دانم از ادیپ مهم تری هم هست. من هم می دانم. اما خسته شدم. وقتی وبلاگ را راه انداختم می خواستم جدی بنویسم و مهم  و ... اما خسته بودم....نمی شد که ...

ولش کن.

    یک بازی بود آن قدیم ها "بازی آرزو ها" جائیش آرزو کرده بودم که ای کاش عاشق شوم باز. شاهرخ می گفت که درون من نیازی هست برای ارتباط با زنان. شاهرخ خوب بود تا وقتی که بود برای خالی شدن هر دومان. حالا نیست و به جهنم که نیست...

ولش کن.

    یکی می گفت از وبلاگم و متنی طنز که نوشته ام و چقدر حال کرده و اینا. اون جدی ترین متنی بود که نوشته بودم و ...

ولش کن.

    چه سخت است که تمام دنیایت خلاصه شود در یک کامپیوتر و چند کتاب و ....

ولش کن.

    یکی ازم پرسید "هدف خلقت چیه؟"، گفتم "هیچی"، گفت "مگه می شه هیچی؟!"، گفتم "پس چیه؟"، گفت "نمی دونم"، گفتم"خفه شو"

از یکی پرسیدم "عاشق شدی تا حالا؟"، گفت "به تو چه"، گفتم...

ولش کن

 

"It's so intricate & shameful for me, but I've to say: I can't forget u, I miss u. I know I've been seen as a shameless man. So important for me what u think about me? I do love u. I almost see u in my dreams. Now, I'll do your mind. Plz forgive me. I don't want to disturb u. I just want an answer  from u!"

 

جواب داد...

ولش کن.

    چند روزی دارم مدام به یکی می گم  که چیکار کنه که زندگیش از این گهیت در بیاد. بهش می گم فقط نباس اسهال بگیری، همین کافیه. من خودم کلی وقته یبس شدم. فردا باز داره می رینه...

ولش کن.

-        چی چی رو ولش کنم.

-        خب نکن. به درک. اونقدر بکشش تا پاره شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

مطالب قدیمی‌تر