درود بر همگی دوستان! این چند گاه ِ نبودنم که مایه نگرانی بعض یاران شد و شادی دشمنان اهل بیت، اولش به پریودی گذشت بدان حد که در هنگامه اعلام خستگی سیاوش و گفتن که می روم و منت کشی های از او که نرو و پشه که خود را چس نموده بود که من هم!؛ عزم جزم شد که کفش های خویش را بردارم و آرام آرام از پشت سر عزیزان بروم بیرون. رفتم. اما دلم تنگ شد برای همه. این شد که برگشتم. لکن ما جواد نیستیم مثل بعضی ها که با تار و تنبک برگردیم. ما خیلی باکلاس درحالیکه جلومان فرش قرمز پهن کرده اند، سوار بر فولکس قورباغه ای آلبالوئی مان، می آئیم و برایمان هم سمفونی پنجم بتهوون را می نوازنند نوازندگان چیره دست! تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
و اما بعد که هر چند اوضاع بر وفق مراد است و همه جای ملک بر ویرانی می رود، هر چند، هر روز یکی را می گیرند و فردا که رهایش می کنند دیگری را می برند جایش، هر چند که بوی باروت دیگر دارد حس شامه ما خیلی آزار می دهد، هر چند که انرژی هسته ای از زندگی هم برای ما واجب تر است، هر چند که...، ما ولی چون ایرانی هستیم باید دنیا را به فلان جایمان بگیریم و بسپاریمش دست خود آقا که بیاید و درستش کند، او نیز که ته چاه گیر کرده دارد نامه می خواند. به ما چه؟ والله با این نوناشون!
در این چند روز آنقدر سوژه طنز نویسی آمد به ذهنمان که داشت منفجر می شد. افسوس که مجالش ندادیم پرورششان دهاد، مغزمان را می گوئیم. در نظر دارم بخشی را شروع کنم به نگاشتن به نام "گفتگو های من و شاهرخ" که به بررسی و بازتاب مباحثات عمیق مطرح شده فی ما بین ما و رعیت خاصمان خواهد پرداخت. هر چند این سگ ناخویشتن شناس نیم کافر در متن اولیش پس از بازگشت توهینی بس گران نموده بود به ذات اقدس اربابی ما و ما را بر آن داشت که دیگر بار بیلش را بر دوشش نهاده و روانه اردوگاه های کار اجباریش نمائیم، اما چه کنیم که دل رئوفی داریم و بخشش در ذات ما نهادینه شده است.
سخن کوتاه کنم، در این متن برای ادای احترام به دوستانی که ما را تشریح کردند! خواستم تشکری بنمایم و از آنجا که نرفته ام و نظری نگذاشتم بر نظرشان، گفتم اینجا همه را بیاورم به همراه نظر خاصه خودم. باشد که قبول افتد.
در پایان یکی هم برود به این دارکوب ان مغز بگوید به جای سوراخ کردن مغز ما برود ببیند چه نموده که وبلاگش فیلتر شده و خاکی بر سر بریزد! نظرش را ندیدیم و این مکدرمان می کند.
تا یادمان نرفته اگر کسی کتاب "روسپیان سودا زده من" را می خواهد، بگوید تا ببینیم برایش چه کار می توانیم بکنیم!
شاه :
یک مجلس را سر انگشتش می چرخاند و شما می توانید برای عروسی خودتان روی او حساب ویژه باز کنید منتها در این مواقع قبل از تشریف فرمائی از شما می پرسد آیا مجلس مختلط است یا خیر ؟
اگر رای گیری شود برای سردبیری مجله ای طنز اثبات می شود بهترین گزینه از دید دیگران است (ممکن است کمی عشوه شتری از خود متساعد کند که نه و نو اما بالاخره که چه ؟ ) به شما اخطار می دهم با او کل کل نکنید او می تواند در مواردی از قبیل : فلسفه، دین، سیاست، تئاتر و حتی قرمه سبزی نظرات خاص و فی البداهه ای بدهد که ماحصل شنیدن نظریاتش بی شک انگشت خود را تا بند سوم در فلان جایتان بلان می کنید ( همان انگشت به دهان گزیدن منظور بود.)
چهره اش را در ذهن با پیشانی بلند به تصویر می کشیم و صدایش را بم همراه با خس خس گلو تصور می کنیم. بارانی مشکی بلند بتنش برازنده و موقر است.
می داند از دنیا چه می خواهد اما نمی داند دنیا از او چه می خواهد !!!
برای آرمانهایش جان می دهد ...
نکته- البت برای پشه نوشته بودند که به ما هم مربوط بود- : " اگر با گرگ بیابان کنار بیاید یک زوج ایده آل برای کن فیکون کردن جامعه بشری محسوب می شوند ... که این خود مشمول عجایب هفتگانه خواهد شد "
- خاک دو عالم بر سر ما که بخواهیم آنچه نباشیم که شاهنشاه گوید، اما چه کنم که در بارگاهش ریا و دورغ را جایی نیست و عاملانش را چوب در ماتحت کناد! هماره از دو مجلس بیزار بوده ام "مجلس عروسی" و "مجلس ختم". کنار اینها بگذارید جشن تولد را. در هر مجلسی هم گوشه عزلتی ما را بس.
والله که اکنون بسیار دوست دارم که در نشریه – هر چه باشد، جز کیهان- کاری بیابم. شما بیابید سگ شوم اگر عشوه شتری بیایم! صدایم بم نیست و بارانی دارم که بسیار دوستش دارم. برای آرمان هایم کون هم نمی دهم چه رسد به جان!
و اما بعد! شاها! گر تیغ زنی دستت نگیرم! اما مرگ مرا بسی شیرین تر است از کنار آمدن با این پشه جونم مرگ شده چشم چپ. معذورم دار از این حکم حکومتی خود!
یسنا:
از اون شیرازیوی ته ش،لهجه غلیظ، فامیلش قلابیه.توی هر جمله ش یه فحش داره. سیگار از گوشه لبش نمی افته. گاهی عصبی و زود جوش. مهربان .سعی می کنه دل کسی رو نشکنه. غمین و گوشه گرفته .از اینایی که دور و بریاش درکش نمی کنن. باهوش . رشته اش باید علوم سیاسی باشه. بیکار. یه موقعی انجمن ادبی می رفته. دختر خر کن. یه روزی پوست روشنی داشته! راحت. خودمونی.27 ساله. سرشار از استعداد. زود دل می ده زودم دل می کنه با یه گور باباش...اهل موسیقی .من رو یاد محسن نامجو می ندازه. موبلند و اغلب ژولیده البته بجز وقتایی که میره حافظیه. نظریه پرداز. به فکر خودش نیست. مصلح. مهمون نواز. سر دسته .رئیس گروه.
جواب تو رو قبلا تو وبلاگت دادم. برو بچه جون، وقت ما رو نگیر!
سیاوش:
علي شيرازي : ‹ جك › در فيلم ‹ راههاي جانبي › اثر الكساندر پين.
فکر می کنم تعداد کمی فیلم باشه تو دنیا که من ندیده باشم! و این یکی از اوناست. داش سیا بیا زیر دیپلم ببینم چی می گی؟ می دونی من خودم رو شبیه مرد ِ تو "شب های روشن" می بینم.
نجمه:
گرگ بیابون : فیل / شیری..............
آخه آدم به تو چی بگه؟ گرگ رو چیکار به فیل؟ شیری چه ربطی داره به فیل؟ جنون که شاخ و دم نداره! فیل از جمله جانوارنی است که من بیزارم از آن. کور رنگ هم هستم و رنگ ها را نمی فهمم.
پشه:
جنسیت : زن نیست
خصوصیات ظاهری : قدبلند - چهار شانه و کمی برآمدگی در ناحیه شکم - گندمی - دماغ گوشتی استخوانی - کلا آدم تنومندی است - آستيگمات
اخلاقي رفتاري : به جاي ادوكلن از اسپري استفاده مي كند با بوهاي خنك و مقدار فراوان - پیراهنهای چهارخانه با شلوار جین اولین انتخاب ایشان است - آستين كوتاه پوش است و استايل خودش را در لباس پوشيدن دارد كه دوستان عموما با ديدن حيوان مشابه او، يك صدا ميگويند تيريپ علي شيرازي! - از كيف چهارگوش چرمي نسبتا بزرگ دمده استفاده مي كند - كلا آدم قابل اطميناني است - غیرتی - از دور خوش تيپ تر از نزديك است - مرموز بودنش بيشتر از هر چيز ديگر مورد پسند دختران بخت برگشته است ... رويهم رفته دختر كش است ... همچون پيكان جوانان 55 زرد قناري !
خودرو : اپل کورسا سورمه ای
افسوس که اسلام دست و بال ما رو بسته مگر نه ... افسوس! و اما ظاهر ما ن را خوب گفتی و آستیگمات بودنمان را.
مگه اسپری چشه؟ باقی را هم بیش و کم درست رانده ای. غیرتی نیستم اما - یا دست کم تلاشم این است که نباشم! کیفم هم خوشگل است و با یک نام مستهجن که مایه خنده بود دردانشگاه "cos mos" و اما ماشین مورد علاقه ام فولکس قورباغه ای ست آلبالوئی رنگ. وای به حالت اگه به من بگی لر!
وستا:
لاغر ُ قدبلند(نسبتا)...با موهای کوتاه خط گرفته...چشمهای تیز وجستجو گر.. راستش تصویری از جوونای اهل سیاست چپی در سالهای ۵۷-۵۸ تو ذهنم میاد.... با همون شور وبا همون عشق ومسئولیت پذیری....یادش بخیر...
لاغر نیستم و کمکی هم چاق تشریف دارم! یادش به شر! همون جوونای پر شور ِ عاشق ِ مسئولیت پذیر اسهال گرفتن و ریدن به مملکت، آبجی!
پریما:
قد بلند.رنگ پوست روشن. لاغر. موهای مشکی و لخت. ازاین کیف هایی که بندش بلنده و یه طرف شونرو کج می کنه همیشه می ندازه.عصبی یکم. از اینکه سر مخالفت برداره احساس وجود می کنه. با دوستان و خانواده مهربون. برای دوستاش زیاد ناله می کنه. ولی جلوی بقیه خودشو جدی میگیره.
بترکه چشم شاهرخ که همیشه می گه از من بلند تره! نه آبجی از ابراز مخالفت احساس وجود نمی کنم. آدم مهربونی هم نیستم. اهل ناله نیستم بیشتر فریاد و داد، ناله مال آدمای ضعیفه. الان بیشتر ساکتم.
پ.ن1: راستی برای تمساح عزیز اگر هنوز می آید اینجا بگویم که بر عکس نظر تو من خیلی هم به نظرهات اهمیت می دهم. اول بار که آمدی و در مورد سکس و ... و ربطش با فلسفه گفتی، با خودم گفتم که این بابا می تونه رفیق خوبی واسم باشه. مگه می شه کسی لیبرال باشه و پوپر رو نشناسه؟ چه حرفا! اما ک. لیس خودم را قبول ندارم! هر چند سال هاست متهم هستم به آن. همین شاهرخ هر روز خدا اینو بهم می گه. من فمینیست هستم و اصولا در روابطم فرقی بین زن و مرد نمی ذارم.
"نقطه سر خط" من هر بار آمدم در وبلاگت دیدم هنوز داری سفرنامه خودت را ادامه می دهی. والله ناصر خسرو هم آنقدر ننوشت از سفر دور بلاد اسلامی که تو از چند روز رفتنت به چند تا شهر کوچک نوشتی. کل داستان هم که حول کلنجار رفتن تو با چند تا پسر تازه بالغ دور می زنه. خب من علاقه ای به این مباحث ندارم.
