من و تو و باران
گام برداشتن بر روي آيينه شکسته را ماند
تماشاي چشم هاي گريان تو
عزيزترين من!
تو مي داني،
خوب مي داني که
گران بهاترين گنجهاي زمين است، چشم هاي تو،
براي من...
چونان تشنه اي دم مرگ
در صحرا
که آب مي جويد،
گم کرده راهي در بيابان
که راه مي جويد،
سهرابي زخم خورده از رستم جان
که نوشدارو طلب مي کند،
به تو مي نگرم.
آري، عشق من
تو را من اينگونه مي نگرم.
چاهم
و
راهم
و
نوشدارويم،همه،
چشم هاي توست؛
چشم هاي تو آنگاه که مي خندي.
تشنه ام مگذار
گم شده رهايم مکن
به مرگم راضي مباش.
اشک هايت بشوي
بخند!
بر من بخند!
اي زيباي من!
بخند که زيباترين آفريده خدايان است
چشم هاي زيباي تو آنگاه که مي خندي.
چشمان شاد تو
چمنزاري ست باران خورده در بهار
که در آن آسوده خواهم نشست.
جهنم
خشکيده دهان و سوخته روي
با چشم هايي خيره به عدم
با گوش هايي شنوا به سکوت
تنهاي تنها دربيابان گام برمي داشتم.
صحرايي که پر بود از جاپاهاي رفته و برنگشته.
..................................................
زانوانم سست، دستهايم افتاده،
ايستادم.
خورشيد در چشمانم خانه کرد،
دريا بر صورتم،
آتش در درونم.
زمين به سوي من آمد و آغوش گشود...
..................................................
دستان اهوراييت، فروگرفتندم
در آستانه سقوط.
سردي خاک را انتظار مي کشيدم،
آغوش تو بسترم شد.
..................................................
تازه دهان و سپيد روي
با چشم هايي خيره به تو
با گوش هايي شنوا به تو
با تو، کنار تو، در بهشت گام بر مي دارم.
بهشتي که پر است از جاپاهاي رفته،
در کنار هم.
پرسيدم:« همه را نجات دادي، خودت به تنهايي؟»
خنديدي و آرام
لبانم را بوسيدي.
يک فرياد
نه ابله بودم که فرياد کنم
نفي خدا را
نه ديوانه که جار زنم
نبودن تو را
اما جز من
و
تو
و
خدا
کس ديگري در جهان نديدم
پس
خود را پاک کردم
و
فرياد زدم:«انا الحق»
وهم
من خواب ديده ام
ديدم که در باغي بزرگ روييدم
پيرامونم تمام سبز است، سبزِ سبز
خورشيد تنم را نوازش مي دهد،
موهايم را باد
من آهسته زشد مي کنم تا برسم به بلنداي آسمان
.................................................
اينک باز روييده ام
من از نو رويشي يافته ام
اينبار اما،
به از خاک که در آسمان
آفتاب تنم را ميسوزاند،
طوفاني موهايم را مي کند.
من آهسته آهسته رشد مي کنم تا بلنداي بهشت.
.................................................
باز روييدم،
رويشي تازه
نه از خاک،
نه در هوا
آفتابي نيست
کو بسوزاند تنم را
نه نسيمي که نوازش کند موهايم را
زيرا که من ديگر رشد نخواهم کرد.
من خدا شده ام.