زارت!
قسمت اول:
ساعت 6.40 صبح موبایلم مثل یک جوجه ی مریض از گوشه رختخواب ویز ویز می کنه. کونم رو می چرخونم ( و به همراهش سرم رو) و می بینم که هم اتاقیم داره از زیر پتو نیگام می کنه. دو سه نفر از همکار ها روی کاناپه دراز کشیدن تا نوبت شاشیدنشون بشه. اکثرا مواظب هستن صدای معده اشون تو توالت زیاد در نیاد. اما من از عمد ساختمون رو می لرزونم و اول صبح کلی با هم می خندیم.
قسمت دوم:
این ماشین مزدا از همه جاش باد میاد. حتی از تو فرمونش. راننده اش هم که تازه تریاکش رو کشیده واسم یه آواز می خونه که کلا شبیه ویز ویز مگس های سمج اول صبح هست.
سنگ از سرما می ترکه. رو بروی نگهبانی از ماشین پیاده می شم. دستم رو از جیبم در نمیارم با سر جواب سلام نگهبان و کارگر ها رو می دم. می رم پشت میز می شینم یه لیوان چایی تخمی می زارن جلوم. امروز عباس از مرخصی برگشته می گن زنش دو قلو زاییده. دو تا دختر. مهرداد با اون ظاهر موریانه مانندش شروع به شوخی می کنه. میگه عباس زیادی فشار داده. و یه چرت و پرت هایی در مورد تخم مرغ دو زرده میگه. بهش روی خوش نشون نمی دم.
به عباس تبریک میگم. نیشیش تا بناگوش باز میشه. بهش می گم الاغ چرا مرخصی نگرفته رفتی؟ دوباره نیشیش باز میشه. کنارم می شنه میگه مهندس می دونستی من زمان سربازی 11 افغانی رو کشتم؟
عباس تایباد خدمت کرده مرز افغانستان. زمان جنگ افغانستان با آمریکا اون زمان که مرز رو رو افغان ها بسته بودند. جسد هر افغانی 2000 تومان پاداش و یه روز مرخصی بوده . می گفت یکشون رو شب زدم و بعد فهمیدم دو تا بودن ازم پرسید اگه گفتی چطوری؟ من گفتم داشتن همدیگر رو می گاییدن. مهرداد هم با لبخند کثیفی تایید کرد. گفت نه! یه زن بود با یه بچه تو بغلش تیر از دو تاشون رد شده بود. معلوم نیست چند ساعت جوون کنده باشن.
قسمت سوم:
فکر می کنید بتونم آدم بکشم؟ اگه بیفتم مناطق مرزی احتمالش هست. زارت تیر در کنی و زرت یکی بیفته. خلاص شد از زندگی خوش به حالش.
قسمت چهارم:
امروز شعر های یه دختره رو خوندم خوشم اومد. نمیشه ما از این قلم نا امید شیم انگار. اسمش مریم بانوی درد و مرض و... از این اقلام بود انگار.
پ.ن :
دارکوب عزیزم اومدم وبلاگت رو خوندم ولی کامنت نمی شد گذاشت. می خوای تو وبلاگ خودم واست کامنت بزارم؟
