یکی بود یکی نبود
اول: درود به همه!
دوم : خب ما باز هم بر گشتيم! البت خودمان هم ملتفت هستيم که تنها مردي نبوده و نيستيم که رفته ايم زير پرچم، فلذا بهتر است اينقدر خودمان را چس ننماييم. ما هم که خود را چس ننموديم.
سوم: اينجا اگه حال کني ساعت 6 از خواب بلند مي شي. اينجا اگه حال کني ميري مراسم صبگاه اگه نه، نمي ري. اينجا اگه حال کني مي ري ورزش صبح گاهي، اگه نه، فرمانده رو بگير به صحبت. اينجا اگه حال کني مي ري نماز اگه نه برو يه گوشه بشين سيگار بکش. اينجا همه از صبح تا شب با خيال راحت سيگار مي کشن جز امير فرمانده که اونم سيگاري نيست. اينجا فرمانده رسته ات مي آد سر کلاس و ک س شعر مي گه تا تو رو بخندونه. اينجا ساعت 3 عصر لم دادي تو چمن هاي پارک جنگلي و سيگار دود مي کني. اينجا سر پست نمي خواد بري چون دژبان هم خوابيده. اينجا ... اينجا هتل، پادگان، لويزان مي باشد.
چهارم: دلمان کباب شد با خواندن غم نامه رفيق گرمابه و گلستان خودمان شاهرخ! درد و بلايش بخورد تو سر پشه با اون چشاي کور مکوري اش! رفيق! طاقت بيار و دم مزن! مردي تو!
پنجم: پس از مدت ها تونستم ،نسبتا البته، وبلاگ هاي شما رو زير و رو کنم. رک بگم به جز سياوش عزيز که مانند هميشه رشک آميز مي نويسد، باقي تان افت کرده ايد عجيب. چه تان شده است. چند روزي نبودم از غم فراق ما به چه حال افتاده ايد آخر؟! منظور نظرم بالاخص به نجمه است که زماني چنان سيال مي نوشت که آدمي را غرق مي کرد در واژگانش و اکنون چون نان بيات مي نويسد. پشه دوست داشتني! چه مرگت شده؟ کجا رفت طنز مشعشعت؟ برخيز اي پشه! آتش در مردمان انداز. بقيه هم .... لزومي ندارد هر روز بنويسيد و نه چندان خوب. کم بنويس و قيمتي د ُر بنويس.
ششم : هوي! بر نخوره بهتون و قهر نچسانيد که اصلا حال وهول منت کشي ندارم. خيلي هم دلتون بخواد چون مني از شما انتقاد کناد! آدم به اين با حالي! والله با اين نوناشون.
هفتم: راستي خدمت جناب تمساح عزيز عارض شويم که ما هم بدمان نمي آمد خدمت برسيم اما نه کونش را داشتيم و نه امکانش را. البت تصميم داشتم که آدينه روزي که امروز باشد قراري با همگان بگذاريم و به ديدار خويش نائلشان کنيم که امير فرمانده ريد به تمام کاسه و کوزه ما و رفت و نشد. بعد از عيد حتما.
هشتم: علي رغم پيش بيني تمساح که ما دوستان هم خدمتي ناپايداري پيدا نموده ايم، چنين نشد و علايق مشترک فراوان في مابين مانند سکس و سيگار و شراب – که دو مرد را براي رفاقتي در همه عمر بس – اين گروه را هر چه بيشتر به هم نزديک نموده در حدي که هر آن بيم آن مي رود متاهلين جمع دست خانه را گرفته و به محضر برده و سه طلاقه بنمايند.
نهم: آقا اين قطعنامه سوم چيه؟ دانشجوها آزاد شدن؟ انتخابات در چه وضعيه؟ آمريکا حمله کرد به ايران؟ ... چه حالي مي ده وقتي سياست را، جامعه را، مردم را و ... به آلت خويش رجوع مي دهي.
دهم: شعري که در پست قبلي نوشتم را بسيار دوست دارم. گفته باشم.
يازدهم:دو بازي دوست داشتني راه انداخته بوديد که خيلي دلمان مي خواست درآنها شرکت کنيم که قسمت نشد.
دوزدهم: نوشتن را فراموش کرده ام. واژگان خودم را گم کرده ام. دستم روي کيبورد نمي رقصد.
سيزدهم: خيل عظيمي از دوستان قديمي و هم دانشگاهي و غيره در حال فرو رفتن در امر ازدواج هستند و من دارد کم کم شک برم مي دارد که اينکه مي گويم "ازدواج اعلام آمادگي براي مرگ است." خيلي هم درست نيست. شما چي؟
چهاردهم: فعلا با اجازه!
