تبليغاتX
گرگ بيابان

گرگ بيابان

ما مگر چند بار به دنیا می آییم؟

ارشميدس و وان سوراخ يا به عبارتي مكاشفات عشقي

لازم نيست كه در وان حمام كشفش كني اگر جرات داري چشمهات را توي آينه نگاه كن. مثل اون روزكه شاهرخ مثل هرپنجشنبه سر كلاسش حاضر نشد و مثل هميشه به جايش تصميم گرفت كه ريشش را بتراشد. بعد وسايل اصلاحش رو برد داخل حمام و از آنجايي كه ديد حمام وان ندارد خوشحال شد چون فهميد كه نمي تواند چيزي را كشف كند لذا آب گرم را باز كرد تا حمام را بخار بردارد بعد كمي كف به آينه ماليد تا غبارش پاك شود. تيغ را اول از بالا به پايين و بعد از چپ به راست و آخرش از پايين به بالا كشيد در تمام اين مدت هم مواظب بود چشمش به چشم خودش نيفتد. چون آدم به چشم خودش نمي تواند دروغ بگويد. اما خوب همه مي دانند كه اين چه كار سختي است. پس چشمش به چشمش افتاد و فهميد چقدر داغون است. بعد فرياد زد گور پدر عقل من مي خوام عاشق شم. مي رم بهش مي گم دوستت دارم. البته در همين موقع شك كرد كه به كي بگويد دوستش دارد ولي بعد به خودش نهيب زد كه باز عقل دارد ديوانه ام مي كند.

اينجور بود كه شاهرخ عاشق شد. همان روز كه نه ولي يك ماه بعد به قطع عاشق شد. اگرچه يك سال بعد هر وقت چشمهاش رو توي آينه مي ديد ميگفت مرده شورتون رو ببره.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط شاهرخ  | 

ماجراهاي شگفت انگيز سيد

همه بهش مي گفتن سيد البته بعضي ها مي گفتن سيد رضا. اينكه اسم كوچك آدم رضا باشه اشكالي نداره ولي اگر فاميلش هم همين باشه قضيه يه خرده مبتذل ميشه اينجوري آدم كك به تنبونش مي افته كه پدر سيد  چرا يه خرده وقت بيشتري واسه پيدا كردن اسم صرف نكرده و راحت ترين اسمي كه به ذهنش مي رسيده رو سريع به مامور ثبت گفته. احتمالا مامور ثبت احوال رامسر هم از اينكه پدر سيد همچين اسم بي دردسري رو پيدا كرده و لازم نيست سر كتابش رو باز كنه و ببينه اين اسم جزو اسامي ممنوعه هست يا نيست كلي كيف كرده. اما اين اسم بي دردسر باعث نشد كه زندگي سيد هم بي دردسر باشه بلكه برعكس سيد هميشه در حال عبور از سر بالايي زندگيش بود.

..................

 سيد قد بلندي داشت با پوستي سفيد چشم هاش هم ميشي بود و لب هاي قشنگي هم داشت كه مي تونست بگي نگي يك دختر رو مجبور كنه دوبار بهش نگاه كنه. بگذريم از دماغش كه يك كمكي بزرگ بود كه البته بر مي گشت به طبيعت شماليش. هيچ كدوم از اين ها پيش چهار وي‍ژگي اصلي سيد به چشم نمي آمدند. يكي از اين ويژگي ها دست هاي بزرگ سيد بود كه مي تونست با يك حركت يك پرتقال رو دو نيم كنه و هر نصفه رو بزاره تو يه لپش اجي مجي پرتقال غيب شد. دومي مربوط مي شد به دندون هاي سيد. كه تقريبا هيچكدومشون سالم نبودند. آنقدر دندان پزشكي رفته بود كه مي تونست با پول ويزيت هاش كل دانشگاه رو بخره. ويژگي سوم لهجه سيد بود. سيد مي تونست در يك دقيقه 60 تا جمله بگه كه دقيقا واسه هر جمله مي شد يك ثانيه. اما آخرين ويژگي سيد از همه معروف تر بود و اون هم بوي پاهاش بود كه بوي شالي زار هاي شمال رو به ياد آدم مي آورد البته در بهترين توصيف از اين قضيه. بوي پاي سيد هيچ جوره مهار نمي شد و آفتي شده بود براي خودش و هم اتاقي هاش و البته طبقه اي كه اتاقشون اونجا بود. انواع داروها  رو امتحان كرد همه موسساتي كه در اين زمينه فعال بودند از درمان بوي پاش عاجز مونده بودند حتي پيش دعا نويس هم رفت بود اما همه جوابش كرده بودند، سيد نا اميد نمي شد آخر هر هفته مي رفت به شهر و با يك مجله خانواده سبز يا زرد بر مي گشت و با اميد واهي عنوان مقاله روش جديد رفع بوي پا رو واسه شاهرخ و رئيس مي خوند. شاهرخ كونش رو مي كرد طرفش و رئيس يك نخ ديگه سيگار رو آتش مي زد. سيد دست بردار نبود پاهايش را ده بار هم كه مي شست فايده نداشت كفشش رو تند به تند عوض مي كرد جوري كه شاهرخ شايعه كرده بود كه سيد حتي توي دمپايي هم پايش بو مي گيرد.

بدبختي هاي سيد به همين جا ختم نمي شد. سيد با وجود دست هاي بزرگ و پاهاي دردرسر ساز و دندان هاي كرم خرده اش شخصي بود عاشق پيشه، جوري كه هر ترم در داغ آتش يكي مي سوخت و در وصفشان ترانه هاي مي ساخت كه نه وزن داشت و نه قافيه. در كل بيشتر از 20 كلمه در شعرهاش استفاده نمي كرد. كه مهمترينشون دل و چشم بود. شاهرخ ترم هاي اول يك كمي رعايت دوستي و طبع شاعرانه سيد رو مي كرد اما اين اواخر ديگه كاسه صبرش لبريز شده بود و همينكه سيد شعرش رو واسه اش مي خوند مي گفت ... شعره تو رو خدا اين ها رو تو جمع نخون يا لا اقل تو جمعي كه من توش هستم نخون از خجالت آب مي شم. همين بود كه سيد ديگه واسش شعري رو نخوند. اگر چه يكي از شعرهاش رو تو مجله دانشگاه به هزار ضرب و زور تهديد چاپ كرد. همينكه شاهرخ چشمش به شعر افتاد اخمش رفت توي هم. بعد زد زير خنده! سيد تخلص هم در شعر داشت " شب پا". شاهرخ گفت حتما بر مي گرده به پوي پاهات. بايد مي ذاشتي سگ پا!

خوب در اينجاي داستان بايد بر گرديم به داستان هاي عاشقانه سيد كه اگر پرداخت نشوند رسالت اين قصه نا تمام مي ماند. البته خداوند موجوداتي مثل سيد رو كم نيافريده اما تعدادشون دريك دانشگاه كوچك به بيشتر از تعداد انگشت هاي دست نمي رسه. واسه همين بايد سخت بگردند و همزاد هاشون رو پيدا كنند. يكي از اين افراد ميلاد بود كه تخصص شگرفي در زمينه دعا نويسي داشت و كتاب سحر و جادوي قديمي را در بساطش داشت كه با آن بخت نيمي از دختر هاي دانشگاه رو گره زد بود. روزي نبود كه سيد و ميلاد خلوتي پيدا نكنند و مشغول مطالعه و تبادل نظر در مورد اين كتاب نشوند. دعا ها را بر روي كاغذ مي نوشتند بعضي رو آتش مي زدند و بعضي رو در كيف دختر ها مي گذاشتند. گاهي مي رفتند قبرستان دنبال گل مرده گاهي هم عطاري.

سليقه سيد ترم هاي اول خيلي سر راست بود كافي است دختر شناسنامه داشته باشد. با همين استدلال بود كه سيد رفت و بسته پيشنهادي رو تقديم كرد به خانم "پ". خانم "پ" مشكل خاصي نداشت جز اينكه تا به حال كسي حرف زدنش را نديده بود و ديگري دماغش بود كه بدجوري تو ذوق مي زد. شاهرخ مي گفت دماغ "پ" و پاي سيد علم پزشكي رو به چالش مرگباري كشونده. به هر حال خانم "پ" كه گزينه صد درصدي براي سيد بود بنا بر دلايل نا معلومي جواب رد به سينه اش كوفت و تجزيه و تحليل اين مساله مدت ها بحث داغ مجالس خاله زنكي اتاق بود. در گام بعد سيد تغيير جهت داد و تصميم گرفت اينبار تيرش را به هدف مناسب تري شليك كند يا لا اقل آبرو را در گروي زيبا رويي صرف كند. با اين استدلال كه داشتن شناسنامه كافي نيست دختر مرود نظر بايد مثل سيد قدش بلند باشد. همين شد كه روز و شب براي دخترها نقشه مي كشيد و دعا مي نوشت تا بلاخره قرعه به نام خانم "ن" خورد. خانم "ن" از هر لحاظ از خانم "پ" برتر بود. اجزاي صورتش با ملاحت در كنار هم جمع بودند و قد بلندش و زندگي اش در تهران و شهرك غرب نظر سيد رو به خودش جلب كرد. اما بايد در نظر داشت كه همچين آش دهن سوزي مسلما عشاق زيادي رو دور خودش جمع مي كند. يكي از اين عاشق دوست دعا نويس سيد، ميلاد بود. خوب طبيعي است كه با دعا كاري از پيش نمي رفت چرا كه هر دو رقيب دعا نويس هاي چيره دستي بودند. و طبيعي تر آنكه دخترك به هر دو جواب رد داد و رفت با يك پسر پولدار دانشگاه نامزد شد.

...............................

اين شكست ها اثر بدي بر روي سيد گذاشت جوري كه كلا دور تمام دخترهاي دانشگاه خط كشيد. و تصميم گرفت كاري كند كه تعجب هم اتاقي هاش را بر انگيزد. سيد در كمال ناباوري عاشق يك پسر شد! آقاي "الف".

آقاي الف كاملا ترم يك بود و رفت و آمدش به اتاق سيد و معاشرت با او تعجب شاهرخ و رئيس رو جلب كرد. لذا اين دو تحقيقات گسترده رو آغاز كردند كه در نهايت منجر به كشف اسرار شگفتي شد.

البته سيد به هيچ وجه قضيه رو منكر نشد بلكه كاملا استقبال كرد و از اونها خواست كه رفتار خوبي رو با الف داشته باشند. شاهرخ و رئيس تا يك ماه در شوك روحي بودند و بعد از يك ماه تصميم گرفتند كه با گفتمان يا تحقير ، تهديد و در نهايت زور سيد رو به راه راست برگردونن حتي قرار شد كه شاهرخ از خود راضي برود برايش از هر دختري كه سيد خواست خواستگاري كند، اما سيد عشق نقد رو به جواب مثبت نسيه نمي داد.

در اين مورد كه عمق اين رابطه چه اندازه بود داستان هاي زيادي روايت مي شد اما هيچ كدوم چيزي رو بر بهت و حيرت شاهدان نمي افزود.

تقدير و اقبال نا ميمون باز يقه سيد رو گرفت. آقاي الف اين بار عاشق ديگري پيدا كرد كه نه دستهايش گنده بود و نا پاهايش بد بو بود. صد البته هم روابط عميقي رو كه به واسطه دينداري سيد قادر به برقرار كردنشان نبود با اين عاشق جديد بر قرار كرد.

........................

سيد ترم آخر را مي گذراند و اصلا برايش مهم نيست كه چه مقالاتي در مورد رفع بوي پا منتشر مي شود. فقط سيگار مي كشد و آه. هم اتاقي هايش البته فقط سيگار. سيد از دست رفته بود ديگر نه براي شاهرخ شعر مي خواند و نه براي هيچ كس ديگر نه دعا مي خواند و نه مجله خانواده مي خريد راستش را بخواهيد سيد به خيلي چيزها كافر شده بود خصوصا عشق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط شاهرخ  | 

مورد عجيب علي پمپو

فند ك را نبايد دست غير سيگاري ها داد شاهرخ هميشه اين را مي گفت و فندك را از دست علي مي قاپيد بعد هم يك پك عميق به سيگارش مي زد انگار كه جمله ي مهمي را گفته باشد. اما علي امشب پشت ديوار خوابگاه بين فرورفتگي نمازخانه و شوفاژخانه كز كرده بود و داشت فيلتر سيگاري را كه معلوم نبود از كجا كش رفته توي دست اش فشار مي داد. خوب علي در واقع علي تنها نبود اسم علي به خودي خودش خيلي تنهاست انگار لخت باشد و وقتي آدم كسي را صدا بزند علي بايد يك چيز ديگري هم پشتش بگويد اينجور بود كه چند ده تا علي توي دانشگاه بودند مثل علي شيرازي علي كرماني علي مشدي علي متال... اما هيچكدام از اين پسوند ها بدتر از آني نبود كه به او داده بودند علي پمپو!

علي پمپو قد بلندي داشت، البته نه آن قدركه مجبور شود موقع دستشويي رفتن گردنش را خم كند نه ! اما اين بلندي قد كمي توي ذوق مي زد چون چيزي كه قدش را زيادي دراز كرده بود گردنش بود كه همين جوري راست مي رفت بالا و به كله اش كه شباهت زيادي به يك مستطيل كشيده داشت وصل مي شد. دماغش هم مثل يك بادمجان وسط صورتش سبز شده بود كه با دهان تقريبا فراخش نماي بدي به صورتش مي داد. مسلما اين گزينه ها در انتخاب پسوند پمپو بي تاثير نبوده اما چيزي كه در اين شب ذهن علي پمپو را مشغول كرده بود چيز ديگري بود.

موبايلش را برداشت و بي مهابا شماره مريم را گرفت. تلفن 6 بار بوق زد و مريم گوشي را برداشت:

-         ها چيه؟

-         زهرا حالش چطوره؟

-         مگه واسه تو مهمه؟

-         تو رو خدا اذيت نكن دارم اينجا دارم از دلهره مي ميرم؟

 

خوب البته اگر اين توضيح را در مورد پمپو ندهم حق مطلب ادا نشده. چرا كه پمپو علاوه بر داشتن يك بادمجان وسط صورت و كله مستطيلي مشكل ديگري هم داشت و آن اين بود كه حروف "س" و "ش" و"ر" و "ل" را مثل هم تلفظ مي كرد و اين شد كه در خواست هاي عاجزانه اش از مريم عليرغم ادبيات مناسب تاثيرش را نذاشت و مريم گوشي اش را قطع كرد.

..............

زهرا و علي همان ترم اول با هم آشنا شدند اما اينكه كجا و دقيقا در چه تاريخي اين دو همديگر را كشف كرده اند معلوم نيست اما مسلما داستان به يك نگاه و عاشق شدن از طرف هيچ كدام از طرفين ختم نشده بود. بلكه اين دوستي بر اثر يك سري جبريات حاكم بر زندگي دو طرف شكل گرفته بود.

زهرا قدش كوتاه بود و بگي نگي سبزه، مي توانست در عرض فقط 15 دقيقه يك كيلو تخمه آفتابگردان را به تلي از پوست تبديل كند. و بقيه روز را به جويدن آدامس بگذراند. ظاهرا اين دو در اتوبوس با هم آشنا شدند و از آنجايي كه مسافرتشان 21 ساعت به طول انجاميد زمينه هاي مناسب براي دوستيشان فراهم شد.

................

علي با خودش فكر كرد آخر چرا اين دختره بايد 20 تا قرص استامينوفن كدئين دار را با هم بخورد و بعد هم ولو شود روي زمين. آخرين مشاجراتشون رو يك بار ديگه مرور كرد. هيچ فرقي با قبلي ها نداشت جز اون جمله آخر زهرا كه گفت از اين كارت پشيمون ميشي. موبايلش ويز ويز كرد. يعني كه اس ام اس رسيده. مريم بود مي گفت رئيس حراست دانشگاه اومده اونجا واسه تحقيق. به اينجاي قضيه فكر نكرده بود اگر زهرا بميره چي ميشه؟ بهادر حتما مي كشتش. بهادر برادر زهرا بود كه هميشه واسه بدرقه با موتور ميومد ترمينال و خودش رو به عمد به شاگرد شوفرها نشون مي داد كه در بين راه جرات نكنند خواهرش رو ديد بزنند. دستش را چسبان به ديوار آجري و سرش را تكيه داد به ديوار.

-         چيه آقاي مارلو براندو؟ اينجا چه غلطي مي كني. مگه تو حموم نمي ذارن جل.. بزني؟

علي لازم نبود سرش رو بلند كنه تا بفهمه طرف كيه. اگر در دنيا يك نفر پيدا مي شد كه الان طاقت ديدنش رو نداشته باشه شاهرخ بود.

شاهرخ چشماش همچي عسلي و سبز بود با دماغ عقابي و دهني كه هميشه نيم باز بود. چشمش هايش برق مي زد براي شرارت و هر جمله اي كه از دهانش خارج مي شد راست مي رفت تو چشم طرف.

-    اون چيه تو دستت؟ سيگار مي كشي؟ اگر به زهرا خانوم نگفتم! تو رو خدا اين يكي رو بي خيال شو اين لذت رو ديگه از ما نگير. طاقت ندارم بهم بگن علي پمپو هم سيگاري شد!

موبايش زنگ زد و شاهرخ انگار شد يكي ديگه پشتش رو كرد به علي پمپو

-         جانم؟ ببخشيد دير شد كاري واسم پيش اومد.

خوشحال شد كه شر اين يكي كنده شد. با خودش حساب كرد كه اگر شاهرخ داستان رو بفهمه چه قيامتي بر پا خواهد شد مسلما سه چهار تا نسخه مختلف سناريو تهيه مي كنه و هركدوم رو در با اون استعداد ذاتيش در يك مجلس تعريف مي كنه! علي مي دونست كه قهرمان داستان هاي كميك شاهرخ و دوستاش بود دوستايي كه هر كدوم به تنهايي و يا مشترك يك قهرمان داشتند مثل خشايار يا روزبه.

موبايش ويز ويز كرد يعني كه اس ام اس رسيد. حيف كه زنگ اس ام اس اش رو عوض كرده بود قبلي مي گفت: "بابا گوشي رو بردار" و پمپو كلي قند تو دلش آب مي شد. آخرين باري كه اين صدا رو شنيد شاهرخ گفت طاقت شنيدن صداي بچه زهرا پمپو و علي پمپو رو ديگه ندارم تو رو خدا زنگت رو عوض كن و علي مثل انار از خجالت قرمز شد. و رئيس پك زد زير خنده!

 مريم بود. امشب مرخص مي شه.

 پس زياد هم قضيه جدي نبوده. سيگار را مچاله كرد و انداخت توي باغچه. نگاهي توي نمازخانه كرد همه خم شده بودند يا دراز كشيده بودند رو بالششان و كتاب ها جلويشان پهن بود. شاهرخ هنوز داشت با موبايلش حرف مي زد و زياد هم خوشحال به نظر نمي رسيد.

.............

البته داستان به همين راحتي تمام نشد طبيعتا يك سري مغازلات در ميان اين دو زوج در گرفت كه از جزييات آن هم هيچ اطلاع موثق در دست نيست. اما نتيجه اش اين شد كه پمپو روز شنبه مثل يك جنگجگوي پير جلوي ساختمان اداره آموزش روي صندلي بنشيند و از آفتاب لذت ببرد. شاهرخ روي صندلي كنارش نشست.

-         به به ببين كي اينجاست

پمپو خيلي سرد جوابش را داد حوصله متلك هايش رو نداشت.

-    پسر من همشهري تو هستم وقتي مي بينم اينجوري پشت خوابگاه كز مي كني درب و داغون. منم ناراحت ميشم نا سلامتي من و تو همشهري هستيم تا كي بايد بچه بيان بهم بگن علي فلان كار رو كرده.

نگاهش كرد ببيند نقشه جديدش چيست اما ديد كه چشم هاي شاهرخ نمي خندد. اصلا يك همچين حالتي رو تا حالا تو چشم كسي نديده بود. شاهرخ ريشش رو نزده بود و قيافه اش خيلي خسته بود. پشتش را داده بود به صندلي و پايش را دراز كرده بود. با خودش گقت احتمالا از تلفن ديشب بوده. حتما دوست دخترش ولش كرده يا با هم به زدن خلاصه بايد اتفاقي افتاده باشه.

بعد شاهرخ سفره دلش رو باز كرد و در مورد بي عدالتي عشق و بي وفايي دختر ها كلي قصه سر هم كرد. اينكه دختر ها مثل ميمون هستند و تا به شاخه بعدي نرسن قبلي رو ول نمي كنن. اينكه دوست دخترش دركش نميكنه و حاضر نيست باهاش كنار بياد...بعد دستش رو به زور كرد توي جيب شلوارلي اش و پاكت سيگارش رو در آورد و به علي گفت نمي كش؟

خوب قهرمان داستان ما در اينجا دچار انقلابات روحي شد و فهميد كه در مورد زهرا و شاهرخ چقدر اشتباه فكر كرده و آدم ها واقعا از روي گفتار و اعمالشون قابل قضاوت نيستند. اين شد كه خواست اين كار رو با در ميون گذاشتن رازش با شاهرخ جبران كني. كش و قوسي به خودش داد و يك نخ سيگار رو از پاكت برداشت.

 

................

اگر فكر ميكنيد كه ليلي و مجنون يا رومئو و ژوليت مشهورترين منظومه هاي عاشقانه هستند سخت اشتباه مي كنيد. چون در دانشكده فني هيچ داستاني به اندازه خودكشي زهرا پمپو خريدار نداشت خصوصا اگر كه شاهرخ تعريفش كنه!

.............

از پايان دقيق داستان هم مجددا اطلاعي نيست چون علي و زهرا ديگر هيچوقت در دانشگاه يا حتي بيرون از آن با هم ديده نشدند. اما علي پمپو بعد از اين داستان روابطش با بقيه كمي بهتر شد. خصوصا با شاهرخ اين طور كه علي هر بعد از ظهر ميرفت به اتاقشان و با هم ورق بازي مي كردند. شاهرخ هم خشايار رو كرد قهرمان داستانش چون علي ديگه بدون عشق واسش جالب نبود. البته گاهي شاهرخ مي پرسيد خوب زهرا خانم چطوره و علي خيلي عادي مي خنديد و مي گفت خوبه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط شاهرخ  | 

به همه ي دوستانم (خصوصا پرهام)

دوستي يعني يك " معامله " ( البته به اون معناي غير اخلاقيش هم نزديكه) يعني فهم متقابل. حرفهايش را مي شنوي تا حرفهايت رو بشنود  احترام ميگذاري چون لذت مي بري حتي اگر متقابل نباشد. چيزي كه متقابل است لذت است و حدود دوستي يعني همين؟

 اما عشق يعني يك انحراف از دوستي حتي شديدتر. مثل همجنس بازي از غايتي كه طبيعت براي دستگاه تناسلي در نظر گرفته. عشق يك جور انحصار طلبي حيواني هست كه من در گوريل ها و حتي كفتار ها هم نمونه اش را ديده ام. عشق يك جور مالكيت جنسي متقابل هست كه مي تواند به يك بردگي منجر شود.

دوستي آزاد و بدون مرز را تجربه كرده ام جايي كه به دوست آزادي ورود به ارزش هايت را مي دهي به بچگي ات به ناخودآگاهت و نتيجه اش را هم ديده ام.

دوستانم را به ياد مي آورم اما ديگر نمي فهممشان. نمي دانم آنها هم مثل من فكر مي كنند كه آن دوستي ها زياده روي بود يا نه؟ اينكه انگشت سياهمان را در ذهن ديگري فرو كنيم و كاستي هايشان رو دو چندان. و فرياد بزنيم نگاه كن اين تويي" هيچ چيز" درست عين ما!

اينجا آخر خط نيست اما به آخرش نزديك است.

دوستي هايي كه تنها ترمان كرد.

 دوستي هايي كه مايوسمان كرد.

 دوستي هايي كه اگر نبود من امروز كس ديگري بودم.

دوستي هایي كه اگر نبود من آدم نبودم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط شاهرخ  | 

گروهان به فرمان من!

 

به راست راست!

من نمي دونم شما ها از كجا ليسانس گرفتيد دست چپ و راستتون رو نمي دونيد. هنوز نمي دونيد غسل جنابت و زناي با محارم چي هست اما ما اينجا شما رو آدم مي كنيم روزي سه دفعه مياريمتون حسينیه با پس گردني نماز بخونيد هر چي سم تو دانشگاه بهتون دادند اينجا خارج مي كنيم.

به چپ چپ!

خوب اين سربازه كه تخت بالايي من می خوابه هر شب با سه چهار تا سرباز ديگه مي رن تو دستشويي ها و ... بعد هم سه چهارتا ديگه مي رن منم كه غسل جنابت ياد گرفتم برم شب جمعه اي ثواب بكنم.

باز هم به چپ چپ

كاميون ها 5 تومان اتوبوس ها 10 تومان افغاني كش ها 20 تومان سوخت كش ها 30 تومان قرص ترامادول و چشمات باز وسط جاده.

بايست!

اينجا آدم ها مي ميرن و تو فقط مي بيني. واقعا ميميرن! مي توني واسه تمام عمرت اينجا مرده ببيني جوري كه اگر هر روز نماز ميت بخوني كم باشه و هر چي فاتحه بخوني بازم يكي دو نفر باقي مي مونن. در هاي بهشت اينجا بازه برادر اما من اهلش نيستم . روح ما رو دربست شيطان خريده اونم با يه چشمك!

عقب گرد!

خوب اينجا بيست نفر نشستن دارند بازي استقلال و پرسپوليس نگاه مي كنند. بعدش هم جومونگ و يوزارسيف تا اولين آبادي هم هفتاد كيلومتر راه.

قدم رو!

اسم ها رو يادم نمياد افلاطون شاگرد كي بود؟ فيلم آخرين وسوسه مسيح آخرش چي شد؟ مسيح به خاطر مادرش غيرتي شد فكر كنم.

بدو رو!

به دلايل امنيتي اين بخش سانسور مي شود. ولي همان قدم رو است يك خرده تندتر!

گروهان بايست!

خوب بله خدمت دارد تمام مي شود وشما ها حسابي مرد شده ايد. در خدمت با دزدي و لواط و مواد مخدر به خوبي آشنا شديده ايد. اينها در زندگي خيلي به دردتان مي خورد و هدف از خدمت شما همين بود حال قهرنكنيد بياييد اين كارت كوفتي را بگيريد چون كار بيرون ريخته اما كارت نريخته كه، حالا هم بزنيد به چاك!

گروهان درجا راحت باش!

خوب من مخم تيكه تيكه شده. حالا كه راحت باشه من راحت نيستم. يادم به اين ميفته كه تو دو سال هيچ دوستي پيدا نكردم هر جنايتي كه قبلا نكرده بودم رو كردم  ....مي بينم كه همه چيزايي كه داشتم و فكر مي كردم بودم رو ازم گرفتن. آهاي فرمانده من در جا راحت نيستم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط شاهرخ  | 

كيلومتر 29

گروهبان وقت نكرد كه بگويد "آتش" البته اگر هم مي خواست دستور آتش بدهد حتما چيز ديگري مي گفت شايد مي گفت "بزنش سرباز" ... يادش آمد اسب هايي را كه وقتي بچه بود داغ مي كردند. نشان را روي زغال مي گذاشتند سرخ سرخ مي شد و بعد پدرش كه انگار زياد هم راضي نبود انبر را بر مي داشت و او سرش را برمي گرداند تا فقط بوي كباب را بشنود و شيهه كره اسبش را...  بوي كباب نمي آمد اما سوزشش همان بود انگار كه داغش كرده بودند ... افق داشت وارونه مي شد وكوه ها به پهلو مي خوابيدند. سرباز افتاده بود بالاي تل خاك ، چند متري دورتر و هي ناله مي كرد و خودش را روي زمين مي كشيد اسلحه اش هم افتاده بود روي بوته خاري كه كم كم داشت سبز مي شد گوسفند ها از اين خارها نمي خوردند بوي عجيبي مي دادند و همين شده بود كه صحرا پر شده بود ازشان. يكي هم بالاي سر گروهبان بود اما گروهبان بويش را حس نمي كرد. حس كرد كه ديگر صدا ها را نمي شنود سردش بود و پاهايش را جمع كرد توي سينه اش و چرخيد به پهلو و از شيب كوچك كنار جاده غلتيد پايين. جايي كه سرباز ديگر نمي توانست ببيندش. دخترش، زنش، لذت ترياك و راندن آن ماشينش كه همه مي گفتند عتيقه است. داد و فرياد صاحبخانه و تحقير هاي فرمانده هيچكدام ديگر برايش مهم نبود همه را حاضر بود بود بدهد تا به جايش اين نفسي را كه حاضر نبود برگردد برگرداند. تمام زورش را جمع كرد تمام ماهيچه هايش... گروهبان خون بالا آورد و سرباز كه حالا خودش را رسانده بود به بالاي شيب هول برش داشت گروهبان  را ديد كه تكان نمي خورد سفيدي چشمهايش معلوم بود. چرخيد و چشمش را دوخت به آسمان به ابرهاي بهاري كه هيچ وقت در كوير نمي باريدند فقط  سايه مي كردند و بس. گوشهايش را تيز كرد تا ببيند صداي آن پرنده، كه هميشه روي درخت گزي كه دل را به دريا زده بود و وسط رودخانه خشك در آمد بود، مينشست را مي شنود. حتما با صداي تير پريده بود و رفته بود... پاهايش را حس نمي كرد ولي جاي اين گلوله كه به شكمش خورده بود وادارش مي كرد بدون اينكه بخواهد ناله كند. ابرهاي بالاي سرش شكلشان را عوض مي كردند چين مي خوردند و از هم وا مي رفتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط شاهرخ  | 

مطالب قدیمی‌تر