فند ك را نبايد دست غير سيگاري ها داد شاهرخ هميشه اين را مي گفت و فندك را از دست علي مي قاپيد بعد هم يك پك عميق به سيگارش مي زد انگار كه جمله ي مهمي را گفته باشد. اما علي امشب پشت ديوار خوابگاه بين فرورفتگي نمازخانه و شوفاژخانه كز كرده بود و داشت فيلتر سيگاري را كه معلوم نبود از كجا كش رفته توي دست اش فشار مي داد. خوب علي در واقع علي تنها نبود اسم علي به خودي خودش خيلي تنهاست انگار لخت باشد و وقتي آدم كسي را صدا بزند علي بايد يك چيز ديگري هم پشتش بگويد اينجور بود كه چند ده تا علي توي دانشگاه بودند مثل علي شيرازي علي كرماني علي مشدي علي متال... اما هيچكدام از اين پسوند ها بدتر از آني نبود كه به او داده بودند علي پمپو!
علي پمپو قد بلندي داشت، البته نه آن قدركه مجبور شود موقع دستشويي رفتن گردنش را خم كند نه ! اما اين بلندي قد كمي توي ذوق مي زد چون چيزي كه قدش را زيادي دراز كرده بود گردنش بود كه همين جوري راست مي رفت بالا و به كله اش كه شباهت زيادي به يك مستطيل كشيده داشت وصل مي شد. دماغش هم مثل يك بادمجان وسط صورتش سبز شده بود كه با دهان تقريبا فراخش نماي بدي به صورتش مي داد. مسلما اين گزينه ها در انتخاب پسوند پمپو بي تاثير نبوده اما چيزي كه در اين شب ذهن علي پمپو را مشغول كرده بود چيز ديگري بود.
موبايلش را برداشت و بي مهابا شماره مريم را گرفت. تلفن 6 بار بوق زد و مريم گوشي را برداشت:
- ها چيه؟
- زهرا حالش چطوره؟
- مگه واسه تو مهمه؟
- تو رو خدا اذيت نكن دارم اينجا دارم از دلهره مي ميرم؟
خوب البته اگر اين توضيح را در مورد پمپو ندهم حق مطلب ادا نشده. چرا كه پمپو علاوه بر داشتن يك بادمجان وسط صورت و كله مستطيلي مشكل ديگري هم داشت و آن اين بود كه حروف "س" و "ش" و"ر" و "ل" را مثل هم تلفظ مي كرد و اين شد كه در خواست هاي عاجزانه اش از مريم عليرغم ادبيات مناسب تاثيرش را نذاشت و مريم گوشي اش را قطع كرد.
..............
زهرا و علي همان ترم اول با هم آشنا شدند اما اينكه كجا و دقيقا در چه تاريخي اين دو همديگر را كشف كرده اند معلوم نيست اما مسلما داستان به يك نگاه و عاشق شدن از طرف هيچ كدام از طرفين ختم نشده بود. بلكه اين دوستي بر اثر يك سري جبريات حاكم بر زندگي دو طرف شكل گرفته بود.
زهرا قدش كوتاه بود و بگي نگي سبزه، مي توانست در عرض فقط 15 دقيقه يك كيلو تخمه آفتابگردان را به تلي از پوست تبديل كند. و بقيه روز را به جويدن آدامس بگذراند. ظاهرا اين دو در اتوبوس با هم آشنا شدند و از آنجايي كه مسافرتشان 21 ساعت به طول انجاميد زمينه هاي مناسب براي دوستيشان فراهم شد.
................
علي با خودش فكر كرد آخر چرا اين دختره بايد 20 تا قرص استامينوفن كدئين دار را با هم بخورد و بعد هم ولو شود روي زمين. آخرين مشاجراتشون رو يك بار ديگه مرور كرد. هيچ فرقي با قبلي ها نداشت جز اون جمله آخر زهرا كه گفت از اين كارت پشيمون ميشي. موبايلش ويز ويز كرد. يعني كه اس ام اس رسيده. مريم بود مي گفت رئيس حراست دانشگاه اومده اونجا واسه تحقيق. به اينجاي قضيه فكر نكرده بود اگر زهرا بميره چي ميشه؟ بهادر حتما مي كشتش. بهادر برادر زهرا بود كه هميشه واسه بدرقه با موتور ميومد ترمينال و خودش رو به عمد به شاگرد شوفرها نشون مي داد كه در بين راه جرات نكنند خواهرش رو ديد بزنند. دستش را چسبان به ديوار آجري و سرش را تكيه داد به ديوار.
- چيه آقاي مارلو براندو؟ اينجا چه غلطي مي كني. مگه تو حموم نمي ذارن جل.. بزني؟
علي لازم نبود سرش رو بلند كنه تا بفهمه طرف كيه. اگر در دنيا يك نفر پيدا مي شد كه الان طاقت ديدنش رو نداشته باشه شاهرخ بود.
شاهرخ چشماش همچي عسلي و سبز بود با دماغ عقابي و دهني كه هميشه نيم باز بود. چشمش هايش برق مي زد براي شرارت و هر جمله اي كه از دهانش خارج مي شد راست مي رفت تو چشم طرف.
- اون چيه تو دستت؟ سيگار مي كشي؟ اگر به زهرا خانوم نگفتم! تو رو خدا اين يكي رو بي خيال شو اين لذت رو ديگه از ما نگير. طاقت ندارم بهم بگن علي پمپو هم سيگاري شد!
موبايش زنگ زد و شاهرخ انگار شد يكي ديگه پشتش رو كرد به علي پمپو
- جانم؟ ببخشيد دير شد كاري واسم پيش اومد.
خوشحال شد كه شر اين يكي كنده شد. با خودش حساب كرد كه اگر شاهرخ داستان رو بفهمه چه قيامتي بر پا خواهد شد مسلما سه چهار تا نسخه مختلف سناريو تهيه مي كنه و هركدوم رو در با اون استعداد ذاتيش در يك مجلس تعريف مي كنه! علي مي دونست كه قهرمان داستان هاي كميك شاهرخ و دوستاش بود دوستايي كه هر كدوم به تنهايي و يا مشترك يك قهرمان داشتند مثل خشايار يا روزبه.
موبايش ويز ويز كرد يعني كه اس ام اس رسيد. حيف كه زنگ اس ام اس اش رو عوض كرده بود قبلي مي گفت: "بابا گوشي رو بردار" و پمپو كلي قند تو دلش آب مي شد. آخرين باري كه اين صدا رو شنيد شاهرخ گفت طاقت شنيدن صداي بچه زهرا پمپو و علي پمپو رو ديگه ندارم تو رو خدا زنگت رو عوض كن و علي مثل انار از خجالت قرمز شد. و رئيس پك زد زير خنده!
مريم بود. امشب مرخص مي شه.
پس زياد هم قضيه جدي نبوده. سيگار را مچاله كرد و انداخت توي باغچه. نگاهي توي نمازخانه كرد همه خم شده بودند يا دراز كشيده بودند رو بالششان و كتاب ها جلويشان پهن بود. شاهرخ هنوز داشت با موبايلش حرف مي زد و زياد هم خوشحال به نظر نمي رسيد.
.............
البته داستان به همين راحتي تمام نشد طبيعتا يك سري مغازلات در ميان اين دو زوج در گرفت كه از جزييات آن هم هيچ اطلاع موثق در دست نيست. اما نتيجه اش اين شد كه پمپو روز شنبه مثل يك جنگجگوي پير جلوي ساختمان اداره آموزش روي صندلي بنشيند و از آفتاب لذت ببرد. شاهرخ روي صندلي كنارش نشست.
- به به ببين كي اينجاست
پمپو خيلي سرد جوابش را داد حوصله متلك هايش رو نداشت.
- پسر من همشهري تو هستم وقتي مي بينم اينجوري پشت خوابگاه كز مي كني درب و داغون. منم ناراحت ميشم نا سلامتي من و تو همشهري هستيم تا كي بايد بچه بيان بهم بگن علي فلان كار رو كرده.
نگاهش كرد ببيند نقشه جديدش چيست اما ديد كه چشم هاي شاهرخ نمي خندد. اصلا يك همچين حالتي رو تا حالا تو چشم كسي نديده بود. شاهرخ ريشش رو نزده بود و قيافه اش خيلي خسته بود. پشتش را داده بود به صندلي و پايش را دراز كرده بود. با خودش گقت احتمالا از تلفن ديشب بوده. حتما دوست دخترش ولش كرده يا با هم به زدن خلاصه بايد اتفاقي افتاده باشه.
بعد شاهرخ سفره دلش رو باز كرد و در مورد بي عدالتي عشق و بي وفايي دختر ها كلي قصه سر هم كرد. اينكه دختر ها مثل ميمون هستند و تا به شاخه بعدي نرسن قبلي رو ول نمي كنن. اينكه دوست دخترش دركش نميكنه و حاضر نيست باهاش كنار بياد...بعد دستش رو به زور كرد توي جيب شلوارلي اش و پاكت سيگارش رو در آورد و به علي گفت نمي كش؟
خوب قهرمان داستان ما در اينجا دچار انقلابات روحي شد و فهميد كه در مورد زهرا و شاهرخ چقدر اشتباه فكر كرده و آدم ها واقعا از روي گفتار و اعمالشون قابل قضاوت نيستند. اين شد كه خواست اين كار رو با در ميون گذاشتن رازش با شاهرخ جبران كني. كش و قوسي به خودش داد و يك نخ سيگار رو از پاكت برداشت.
................
اگر فكر ميكنيد كه ليلي و مجنون يا رومئو و ژوليت مشهورترين منظومه هاي عاشقانه هستند سخت اشتباه مي كنيد. چون در دانشكده فني هيچ داستاني به اندازه خودكشي زهرا پمپو خريدار نداشت خصوصا اگر كه شاهرخ تعريفش كنه!
.............
از پايان دقيق داستان هم مجددا اطلاعي نيست چون علي و زهرا ديگر هيچوقت در دانشگاه يا حتي بيرون از آن با هم ديده نشدند. اما علي پمپو بعد از اين داستان روابطش با بقيه كمي بهتر شد. خصوصا با شاهرخ اين طور كه علي هر بعد از ظهر ميرفت به اتاقشان و با هم ورق بازي مي كردند. شاهرخ هم خشايار رو كرد قهرمان داستانش چون علي ديگه بدون عشق واسش جالب نبود. البته گاهي شاهرخ مي پرسيد خوب زهرا خانم چطوره و علي خيلي عادي مي خنديد و مي گفت خوبه!