تبليغاتX
گرگ بيابان

گرگ بيابان

ما مگر چند بار به دنیا می آییم؟

و این همان دغدغه من است: فمینیسم!

نظريه فمينيستي بخشي از يک رشته پژوهش درباره زنان است که به طور ضمني، يا رسمي نظام گسترده و عامي را درباره ويژگي هاي بنيادي زندگي اجتماعي و تجربه انساني از چشم انداز يک زن، ارايه مي کند. اين نظريه از سه جهت متکي به زن هاست. نخست آنکه "موضوع" و نقطه شروع پژوهش، موقعيت ها و تجارب زنان در جامعه است. دوم آنکه اين نظريه زنان را به مثابه "موضوع هاي" کانوني در پروسه پژوهش در نظر مي گيرد؛ به عبارت ديگر جهان را از ديدگاه متمايز زنان نگاه مي کند. و در آخر اينکه نظريه فمينيستي ديدگاه فعالانه و انتقادي به سود زنان دارد و در پي آن است که جهان بهتري براي زنان بسازد- که به نظر آنها جهان براي بشريت نيز بهتر خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

مهم نیست از کجا آورمش. مهم این است که تو می خوانیش!

ميشل فوكو

نوشته : دونالد هال

www.glbtq.com

ترجمه : حميد پرنيان

 

ميشل فوكو (Michel Foucault)  (1984 - 1926) از فيلسوفان پيشتاز قرن بيستم، تأثيري عظيم بر فهم ما از ميراث ادبيات همجنسگرايي و نيروهاي فرهنگي دربرگيرنده ي آن داشته است.

فوکو به دنبال كاوشي كه در مقوله ي ‹‹قدرت›› انجام داد، و همچنين بررسي اي كه بر تاريخ امور جنسي داشت پي برد که گفتمان(discourse) ادراك آدمي را شكل مي دهد. او به طور مكرر بر اين افراد و افعال ـ كه حاشيه اي و ناهنجار تلقي مي شوند ـ تمركز مي كرد و در آنها كليدهايي براي فهم مسيرهاي ظريف و ناقصي كه قدرت (به وسيله ي طبقات بالا، بنيادهاي پزشكي، جوامع علمي، و نخبگان ادبي و سياسي) در آن نمايان مي شود را مي يافت.

در پي انجام چنين كارهايي، فوكو، با موفقيت تمام، باورهاي ما درباره ي ‹‹هنجار›› را به چالش گرفت و توجه ما را به زمينه ي تاريخي اين نام گذاري ها و عنوان دهي هاي كوته بينانه كه آزادي انساني را محدود مي كند فرا خواند.

فوكو در پويتييرز فرانسه (در پانزدهم اكتبر سال 1926) به دنيا آمد. پائول ميشل فوكو در چنان فضايي رشد كرد كه بعدها خود آن را محكوم نمود: فضاي نخبگاني كسل كننده و سنت گرا. موفقيت شغلي پدرش به عنوان يك جراح، به فوكو اجازه داد از آموزش عالي در بهترين آموزشگاه ها برخوردار شود. او در ادبيات، تاريخ، و فلسفه، دانش آموزي برجسته بود و پس از انتقال به پاريس در سال 1945، به سرعت دستيار جان هايپوليت (Jean Hyppolite)؛ فيلسوف پيشروي هگلي و وجودگرا، شد. تحت تأثير شديد ژان پل سارتر، مارتين هيدگر، و لوئيس آلسوسر، فوکو بسياري از بنيادهاي دانش و ادراك را به پرسش کشيد؛ چگونه آنچه را كه مي دانيم مي دانيم؟ چرا به آنچه باور داريم باور داريم؟

در فضاي روشنفكرانه ي پرثمر پاريس – بعد از جنگ جهاني دوم – اين فيلسوف جوان برجسته، گيرايي (و جذابيت) حاشيه هاي ‹‹هنجاريت›› و پذيرندگي اجتماعي را وسعت بخشيد. فوكو، دانشجويي تنها و كناره گير بود و اغلب اوقات رفتار او غيرعادي و عجيب مي نمود. او از يك آشفتگي رواني رنج مي برد كه در سال 1948 در اقدام وي به خودکشي به اوج خود رسيد. دليل اين امر، احساس گناه ژرفي بود كه به خاطر همجنسگرا بودن به طور فزاينده در او شکل گرفته بود. آشكارا، احساس غريبگي از خود مي کرد و تجربه ي به حاشيه رانده شدن ـ كه عذاب آور بود ـ انگيزه اي در آفرينش آثار خيره کننده و آشوبگر او شد. فوکو در تز دكترايش در سوربن، كه بعدها تحت عنوان ‹‹ديوانگي و تمدن›› منتشر شد، و همچنين در ديگر آثارش، روابط اجتماعي اي كه تعيين كننده ي استفاده ي ما از چنين مقوله هاي ساده و دوبنيادي همچون؛ ‹‹عاقل و ديوانه››، ‹‹بيمار و سالم››، ‹‹خطاكار و درستكار››، ‹‹شايسته و ناشايسته›› مي باشد را مورد تحقيق و بررسي قرار مي دهد.

با مشاهده ي چنين كاركردهايي كه صرفاً علايق سياسي و اجتماعي گروه هاي مشخصي از جامعه ي اروپايي و آنگلو آمريكايي را تأمين مي كند، فوكو به كنكاش در اين كه چگونه مسيرهاي ساختارمند كردن ادراك و باور، هم استوار و مانا نگه داشته شده اند و هم دچار آشوب و به هم ريختگي گشته اند، مي پردازد.

فوكو در سراسر آثارش بر روي گفتمان – حوزه اي از زبان و بازنمايي – كه بسياري از بنيادهاي آگاهي و دانش را شكل مي دهد،  متمركز مي گردد. فوکو در بررسي اين كه چگونه گفتمان مي تواند از يك مقطع اجتماعي به مقطعي ديگر تغيير مكان دهد و يا در هر زمان از دور خارج شود، بنياد ادعاهاي خودبينانه و خودراست انگارانه ي نخبگان فرهنگي را متزلزل کرد.  

پرنفوذترين و نيرومندترين نوشته هاي فوكو مربوط مي شود به ميراث ادبيات همجنسگرايي. فوکو در ‹‹نظم و مجازات›› (1975)، به بررسي زايش زندان هاي مدرن در قرن نوزدهم مي پردازد و انگاره ي پاناپتيكون (panopticon)  را به كار مي برد؛ الگويي كه توسط جرمي بنتام( Jeremy Bentham   – استعاره اي براي افشاي مقررات هدايت كردن رفتار از طريق نظارت (و پاييدن) – تدبير مي شود.

فوكو بحث مي كند كه رفتاركردن به گونه ي مورد پذيرش جامعه، كاركردي مي شود كه به طور گسترده در جامعه ي قرن نوزدهم فراگير مي شود؛ افراد، نظارت و پاييدن يكديگر را آغاز مي كنند. ديري نمي پايد كه شكنجه ي جسماني، براي مبارزه با انحراف، عامل صريح مهاركردن مي گردد، و بيشتر از آن، فرايند بغرنج و دسيسه آميزِ پاييدنِ يكديگر، و در نتيجه ناگزير بودن هنجاريت، امري عمومي و مردمي مي گردد.

مشاهدات فوكو به روي نظام كيفري، با پديدار گشتن يك سنت فكري ميان طبقه ( middle – class )  (در همان دوره) كه خواستار هم نوايي و سازگاري جنسي بود، در ارتباط است .

فوکو در اثر مهم بعدي اش، كه به هركولين باربين( Herculine Barbin )  (1978) تقديم كرده، با توجه به گرايش ذهني دوجنس بودگي (hermaphrodite )  قرن نوزدهم، كاركرد سياسي گفتمان پزشكي را كه تلاش مي كند هويت هاي جنسي ‹‹حقيقي›› را استوار و تثبيت كند، مورد بررسي قرار مي دهد؛ اين گفتمان گستره ي كامل گوناگوني انساني را انكار مي كند. در چنين بررسي هايي كه فوكو از قرن نوزدهم به دست ما مي دهد، تأكيد جديدي بر دست يابي به همگني و يكساني اجتماعي و دستگاه هاي بي شمار جديد براي پياده كردن اين امر و در نتيجه گسترش ‹‹آداب نزاكت›› (اين عقيده ي كوته فكرانه)، مشاهده مي شود.

حتي با اين وجود، فوكو در تشخيص ناممكني ماندگاري چنين نظارت و كنترلي، انساني زيرك و تيزبين است. در مجموعه ي چند جلدي ‹‹تاريخ امور جنسي›› ( 1984 1976 )، فوكو ماهيت سيال تمايل ( desire )  را مورد كنكاش قرار مي دهد؛ ماهيتي که از طريق گفتمان هاي دگرگون كننده و راه هاي نوينِ بيان تعريف شده است و كرانه هاي چالش پذير پيدا کرده است.

در جلد اول اين كتاب– كه بيشتر با همجنسگرايي پيوند دارد – او به وضعيت سركوب گري قرن نوزدهم اشاره مي كند. آنجا كه ويكتوري ها (افرادي كه در دوره ي سلطنت ملكه ي ويكتوريا زندگي مي كردند)، با كنترل امور جنسي آن را در گفتمان هاي اجتماعي نفوذ دادند، به جاي آن که امور جنسي را از فرهنگ کنار گذاشته باشند،، آن را در گستره ي فرهنگي وسيع تري قرار دادند.

بنابراين فوكو، فهم ما را از زايش آگاهي هاي هويت جنسي بهبود مي بخشد، و در مفاهيم ‹‹دگرجنس باز›› و ‹‹همجنس باز›› نه فقط ساختارمندي هويت را در جهت اهداف كنترل و تنظيم، مي يابد بلكه همچنين آن را نقطه ي شروعي براي واژگوني و پايداري مي داند. بسياري از نظريه پردازان اخير بحث مي كنند كه، عقايد كوته بينانه مربوط به هويت مي تواند هم محدودكننده باشد و هم رهاكننده.

تأثير فوكو بر مطالعات همجنسگرايي، به خصوص بر روند اخير ‹‹نظريه ي هنجارستيزي›› ( queer theory ) ، ممتاز و كلان است. و همانگونه كه كار فوكو، به طور فزاينده اي براي تئوري هاي هويت جنسي، كانوني در خور توجه مي شود، زندگي پرآشوب اش نيز تحت مداقه قرار مي گيرد. با اينكه جهت گيري جنسي او به يقين دانسته شده است، و مرگ او – در اثر بيماري ايدز – در سال 1984 به طور گسترده اي در نشريات بازتاب يافت، طنين ويژه ي امور جنسي خود فوكو، تا قبل از اثر جيمز ميلر ( James Miller ) که تحت عنوان ‹‹شهوت ميشل فوكو›› ( Passion of Michel Foucault )  در سال 1993 منتشر شد، به ندرت و از ديدگاهي نه چندان درست مطرح گرديده است.

هرچند كه اين كتاب به وسيله ي افرادي كه بازرگانِ ننگ هستند و حتي دچار همجنسگراستيزي( homophobic )  اند، محكوم گشت، با اين وجود، احساس عذاب از خود كه ناشي از تجريبات فوكو با داروهاي وهم زا و گونه هاي خطرناك و نادرست همبستري ( sex )  است، را نيز مورد كنكاش قرار مي دهد.  كتاب «شهوت ميشل فوكو» هر چند كه از تمام و كامل بودن فاصله دارد، اما تلاش مي کند تا يك زندگي و ميراث فلسفي را نشان دهد در حالي كه منتقدان پيشين از پرداختن به آن ـ با نگراني ـ پرهيز كردند. 

به يقين، اين كتاب در بدنه ي كار فلسفي در ميراث ادبيات همجنسگرايي در مقايسه با آثار خود ميشل فوكو از اهميتي درخور برخوردار نمي باشد.

همچنين، او اغلب (و به درستي) از اينكه نسبت به موضوع زنان، حساس نبوده و فراتر از آن؛ از اينكه به صراحت به تاريخ دقيق دگرگوني نمايش مانند آگاهي انساني اشاره كرده، مورد انتقاد قرار مي گيرد. فوكو خود مسئول يك چنين تغييري بوده است: اينكه ما قدرت را دريافت مي كنيم و آنرا به وسيله ي افراد و عليه افراد به كار مي بريم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

اول: درود!

دوم:سپاسگذاری

     ممنون از خوش آمد گويي هاتان دوستان! و مرسي که هنوز ما را به ياد داريد.

سوم: محفل

     اينکه بالاخره سياوش و وستاي بزرگ آستين ها را بالا زدن و تلاش کردن که جماعت مجازي رفيق شده رو بکشونن تو خط ارتباط فيزيکال خيلي ارزش داره و باهاس يه دستت مريزاد گفت به اين دو عزيزعزيزتر از جان، جاي ما رو هم خالي کنيد. تلاشم اينه که 24 ارديبهشت تهرون باشم. خوشحال نشيد قول نمي دم! نه! بيخود اصرار نکيند! مي تونيد رو به قبله بشينيد و دعا کنيد! تازه يه شرط هم دارم پشه هم باهاس باشه!

چهارم:سربازی

     جماعت که مي رن سربازي مي شن مثل پيرمردهايي که به تعداد مو هاي تنشون خاطره دارن و خب هنوز جوونن و موهاي تنشون هم زياد. اونوقت دوس دارن يه گوش بي زبون يا مفت گير بيارن و اونو بگيرن به حرف. من اما اينکاره نيستم. روزي که روزش بود نيم ساعتي چهار کلوم حرف       مي زديم چه برسه به حالا. اينا رو گفتم که بگم اما خالي از لطف نيست که يه خاطره از سربازي براتون تعريف کنم!

پنجم: خاطره

    قصه بر مي گرده به يکي از حاج آقاهاي عقيدتي سياسي که مي خواست ما رو مسلمون کنه و با خودش ببره بهشت ترتيبمون رو اونجا بده. آخه اين دنيا گناهه! يه روزي سر کلاس، حاجي که مثل تموم حاجي هاي ديگه علاقه خاصي داشت به مباحث زير شکمي،  از ولايت فقيه بحث رو کشيد به عمل شنيع استمناء. از منبع گفت و شناور و شيلنگ و شير و ... و ما هم که مشنگ روزگار شروع کرديم به بحث با حاج آقا که "حاج آقا همچينا هم بد نسيتا" و "غذاي دو نفره رو يه نفره خوردنه" و از همين حرفا ديگه. حاجي از اون طرف که "خود خدا حواسش هست" و" سر موقع شير رو باز مي کنه"  و ... ما از اين ور که "چه عيب داره بنده خدا کمي به خداش کمک کنه" و "تو کارش تسريع ايجاد کنه" و "مزاحم خدا هم نمي شيم" و ... آخر سر حاجي کذا در اومد که "شما يا شناورت خرابه يا شيرت هرز شده" و ما هم در اومديم که "نه حاجي ما فقط از automatic در آورديمش گذاشتيم رو manual" .

 

ششم : شعر

عشق را مي داني چيست

نمي داني بدان

عاشقانه ترين

چشم ها

پرسيد از من عابري

چه مي نگرم  تو را

هيچ

نمي دانند

نمي داند

مي بينم تو را

هيچ

معناي عشق همين است

تو هم که نمي داني

 

هفتم: پشه

    گفتم که يه کم طول مي کشه واژگان خودم برگرده. البت ملتفت هستيم که ازمنه قديم هم چيز دندون گيري نبوديم ولي هر چه بوديم از پشه که بهتر بوديم! گفتم پشه يادم آفتاد به وبلاگ حضرتش با اون چشم هاي کور مکوري اش. وقتي خوندم با خودم گفتم خدايا! اينا رو پشه نوشته؟! عمرا! اين همه خشم و خشونت و نفرت در پشه نازنين من نبود. هر چند گمون کنم از غم فراق من بوده! عزيزم آروم باش، من برگشتم!

هشتم: سياوش

    آقا يه حرف جدي به سياوش عزيز! در آوردن نشريه اينترنتي همچين کار راحتي نيستا! ما –البت اگه افتخار بديد- در خدمتيم چه از لحاظ امورات رايانه اي، چه ويراستاري، چه تهيه مطلب و .... اما گمون کنم قبل هر چي باهاس فکر فيلد کاري نشريه باشيد؛ بعد باهاس  بخش هاي مختلف رو بديد دست يکي که تو اون فيلد کار کرده باشه و تجربه داشته باشه و ... اي بابا ما رو باش! داريم مَلّغ بازي مي کنيم جلوي لوطي!

نهم: فريدون

    ما خيلي تو خط موزيک پاپ فارسي نيستيم و بالاخص اين ور جوقي ها. شبي از شب هاي زمسّون که اسم رمانه، نه؛ يه شب ديگه يکي از دوستان آلبوم جديد خواننده اي به اسم فريدون رو گوش کرديم با هم و عجيب به دلم نشست. هر چند که ما در آن شب کذا سرمان گرم بود و آب هم که نخورده بوديم اما باز هم خودش مالي بود و چه خوب که شاعر محبوب من "احمد رضا احمدي" هم بود و چه بهتر!

دهم:تصميم کبری!

    عجالتا تصميم ما رفته است به خواندن براي ارشد. تا چه پيش آيد بعد.

يازدهم: دسر

    زماني به شاهرخ که تسخرم مي زد چرا گاهي فوتبال مي بينم يا رمان هاي نه خيلي خوب مي خوانم جوابم بود که "دسر را هيچ گاه فراموش نکن." تازگي ها دارد دسر غذايم کم کم کم مي شود، غذا هم که نمی خورم.

دوازدهم: من و شعر و مهران

    شعر کذايي کناري از خود بنده سرا پا تقصير مي باشد. دوست عزيز! حالا مهران مديري و نويسنده کم خرد بي مزه اش دور هم يک شکري خوردند و پولش را هم گرفتند و رفتند. ما که نباس عقلمان را بدهيم دست بچه که.

سيزدهم:بدرود

    به اميد ديدار!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

اول:

 درود

دوم:

آب زنيد راه را هين که نگار مي رسد    مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد

 اصلا ذوق نکنيد امام زمان ظهور نکرده و علي شيرازي هم بر نگشته. يعني برگشتني که برگشته  لکن اين شادي نه از آن آمدن است! ما شيرازي ها عجالتا ميزبان مقتداي مسلمانان جهان و پيشواي پانزدهم نهضت جعفري هستيم. بعله آقا تشريف آوردن و ما در پوست خود نمي گنجيم از شادي.

سوم:

   به قول ساوش کبير! عارضم به محضرتون که بالاخره چيز کلک بازي هاي سربازي ما به اتمام رسيد و ما برگشتيم به خانه تا سر فرصت ان شاالله برويم سر يگان مربوطه. البت ما که در شهر خود خواهيم بود و راحت ولي بشنويد از شاهرخ که بايد وصيت نامه نوشته و کفن خريده  بار سفر ببندد به سوي مرزهاي شرقي کشور.  ما که هر چه کرديم اندکي روحيه بدهيم بدتر شد. خب حق هم دارد. تصور کنيد شاهرخ را کلاش به دست در حال مبارزه با اشرار؛ صحنه کاملا تراژيک است نه اکشن.

چهارم:

   زين پس مرتب در خدمت تمام عزيزان خواهم بود. لکن وضعيت ما در فکر و ذهن و کلام من تاثير گذاشته و هنوز نتوانسته ام به خودم باز گردم. کمکي طول مي کشد. تحملم کنيد لطفا!

 

 

پنجم: شعر

نه آقاي قاضي

نه

من گناهي نيستم

مرتکب من دست کم

پدرم نبود

مرا خدا جرم بود

او را ببريد

 

ششم:

   آقا! دوستان! شما کاري براي من بنده حقير سراغ نداريد؟ از قبيل کار در نشريه اي، روزنامه اي، ويراستاري چيزي . بالاخص ويراستاري که تجربه اش را هم دارم. خواهشا به فکر ما باشيد. هم اکنون نياز مند چي چي سبز شما هستيم!

هفتم:

   مشخصا مال هيچ کس سبز نيست پس فکر بد در مورد چي چي  نکنيد.

 

 

هشتم:

   از اول امسال تصميم گرفتم از زندگيم سياست زدايي کنم. تا الان بد نبوده، اما گوش را که نمي توان گرفت و سر را که برف نيست اين موقع سال.

نهم: و باز  شعری ديگر!

مرا تنها رها کردي و رفتي

مرا آواره کردي و برفتي

ندانستي که عشق من شدي تو

نپرسيده سوالي هم گذشتی

نگاهت آتشم مي زد چو هر دم

نگاهي بر ما نکرده مي گذشتی

مرا با تو سخن ها بود ليکن

سکوتم را نفهميدي و رفتي

تو را با من چه کيني بود آخر

که عشقت را به من دادي و رفتي

نشستن بر در درگاه من را

 کجايش تو مهم ديدي که رفتي

نگه کردن بر آن اندام زيبا

نمازم بود تا وقتي که رفتي

خوراک و خواب از من گرفتي

همان شب کز برم بيگانه رفتي

 دل بيچاره من را که بردي

به زير پا لهش کردي و رفتي

تو کز عشق و آتش بي نصيبي

چگونه سوختنم ديدي و رفتي

مگر رحمي نبود اندر دل تو

که هيچ از من ندانستي و رفتي

کنون از من نمانده جز غباري

نگاهي به خاک ما نکرده مي گذشتي

 

 دهم:

   آقا راستي اين قضيه انجمن و محفل چي بوده؟ نالوتي ها ما که رفتيم ونبوديم و آره؟ 

يازدهم:

    بين کار کردن و فوق خوندن و لنگ هوا کردن گير کرده ام. فعلا سومي بيشتر حال مي دهد لامذهب.

 

دوازدهم:

    آقا چرا بارون نمي آد؟ من مي گم به خاطر استفاده زيادي از کاندوم. ماء الحيات را مي ريزن دور. خدا رو خوش نمي آد.

سيزدهم:

آخيش مردم تا برسه به سيزده. فعلا رخصت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

یکی بود یکی نبود

اول: درود به همه!

دوم : خب ما باز هم بر گشتيم! البت خودمان هم ملتفت هستيم که تنها مردي نبوده و نيستيم که رفته ايم زير پرچم، فلذا بهتر است اينقدر خودمان را چس ننماييم. ما هم که خود را چس ننموديم.

سوم: اينجا اگه حال کني ساعت 6 از خواب بلند مي شي. اينجا اگه حال کني ميري مراسم صبگاه اگه نه، نمي ري. اينجا اگه حال کني مي ري ورزش صبح گاهي، اگه نه، فرمانده رو بگير به صحبت. اينجا اگه حال کني مي ري نماز اگه نه برو يه گوشه بشين سيگار بکش. اينجا همه از صبح تا شب با خيال راحت سيگار مي کشن جز امير فرمانده که اونم سيگاري نيست. اينجا فرمانده رسته ات مي آد سر کلاس و ک س شعر مي گه تا تو رو بخندونه. اينجا ساعت 3 عصر لم دادي تو چمن هاي پارک جنگلي و سيگار دود مي کني. اينجا سر پست نمي خواد بري چون دژبان هم خوابيده. اينجا ... اينجا هتل، پادگان، لويزان مي باشد.

چهارم: دلمان کباب شد با خواندن غم نامه رفيق گرمابه و گلستان خودمان شاهرخ! درد و بلايش بخورد تو سر پشه با اون چشاي کور مکوري اش!  رفيق! طاقت بيار و دم مزن! مردي تو!

پنجم: پس از مدت ها تونستم ،نسبتا البته، وبلاگ هاي شما رو زير و رو کنم. رک بگم به جز سياوش عزيز که مانند هميشه رشک آميز مي نويسد، باقي تان افت کرده ايد عجيب. چه تان شده است. چند روزي نبودم از غم فراق ما به چه حال افتاده ايد آخر؟!  منظور نظرم بالاخص به نجمه است که زماني چنان سيال مي نوشت که آدمي را غرق مي کرد در واژگانش و اکنون چون نان بيات مي نويسد. پشه دوست داشتني! چه مرگت شده؟ کجا رفت طنز مشعشعت؟ برخيز اي پشه! آتش در مردمان انداز. بقيه هم .... لزومي ندارد هر روز بنويسيد و نه چندان خوب. کم بنويس و قيمتي د ُر بنويس.

ششم : هوي! بر نخوره بهتون و قهر نچسانيد که اصلا حال وهول منت کشي ندارم. خيلي هم دلتون بخواد چون مني از شما انتقاد کناد! آدم به اين با حالي! والله با اين نوناشون.

هفتم: راستي خدمت جناب تمساح عزيز عارض شويم که ما هم بدمان نمي آمد خدمت برسيم اما نه کونش را داشتيم و نه امکانش را. البت تصميم داشتم که آدينه روزي که امروز باشد قراري با همگان بگذاريم و به ديدار خويش نائلشان کنيم که امير فرمانده ريد به تمام کاسه و کوزه ما و رفت و نشد. بعد از عيد حتما.

هشتم: علي رغم پيش بيني تمساح که ما دوستان هم خدمتي ناپايداري پيدا نموده ايم، چنين نشد و علايق مشترک فراوان في مابين مانند سکس و سيگار و شراب – که دو مرد را براي رفاقتي در همه عمر بس – اين گروه را هر چه بيشتر به هم نزديک نموده در حدي که هر آن بيم آن مي رود متاهلين جمع دست خانه را گرفته و به محضر برده و سه طلاقه بنمايند.

نهم: آقا اين قطعنامه سوم چيه؟ دانشجوها آزاد شدن؟ انتخابات در چه وضعيه؟ آمريکا حمله کرد به ايران؟ ... چه حالي مي ده وقتي سياست را، جامعه را، مردم را و ... به آلت خويش رجوع مي دهي.

دهم: شعري که در پست قبلي نوشتم را بسيار دوست دارم. گفته باشم.

يازدهم:دو بازي دوست داشتني راه انداخته بوديد که خيلي دلمان مي خواست درآنها شرکت کنيم که قسمت نشد.

دوزدهم: نوشتن را فراموش کرده ام. واژگان خودم را گم کرده ام. دستم روي کيبورد نمي رقصد.

سيزدهم: خيل عظيمي از دوستان قديمي و هم دانشگاهي و غيره در حال فرو رفتن در امر ازدواج هستند و من دارد کم کم شک برم مي دارد که اينکه مي گويم "ازدواج اعلام آمادگي براي مرگ است." خيلي هم درست نيست. شما چي؟

چهاردهم: فعلا با اجازه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

و خداحافظ!!

تکه پاره هايي از هر کجا

همراه تو

در 9 شب پادگان ِ

                        نيمش برف،

                                    نيمش خاموش

با سسي از

            غربت لجن در مال تنهايي

صداي ناودان و آسمان سرخ

و سطل هاي زباله که بوي تو را مي دهند.

قار قار کلاغي بر کاجي که،

                                         نيست.

رشک به بخاري و سوسيس،

ژست خميني کنار پپسي.

صداي قفل و ...

خاموشي و تنهايي

خاموشي و تنهايي

                        خاموشي و تنهايي

                                                خاموشي و تنها....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

مطالب قدیمی‌تر