حديث ناقص بيداري من
ديشب بر من وحي آمد كه :"بنويس! از خود بنويس!"
و من نوشتم:
اينكه چگونه به اينجا رسيده ام كه اكنون ايستاده ام، يعني هيچ جا، براي خودم سخت شگفت آور است و عجيب. سالها ذوق اولين نماز صبحي را كه در پنج سالگي خواندم در سينه داشتم. وقتي خميني مُرد، من هفت ساله بودم و از اشك هاي مردم انگار كردم كه مرد بزرگي مرده است! دوران راهنمايي را طي كردم با "ژول ورن" و "شريعتي" و "آسيموف" و "مطهري". سخت مشتاق دين بودم؛ نهج البلاغه حفظ مي كردم و جايزه مي گرفتم، اذان مي گفتم و جايزه مي گرفتم، حديث حفظ مي كردم و جايزه مي گرفتم؛ هر گُهي مي خوردم كه طعم اسلام داشت جايزه مي گرفتم. نماز جماعت مي رفتم و براي ظهور آقا دست به سوي آسمان دراز مي كردم. جمكران برايم مكاني بود راز آلود كه هر كسي را به درونش راه نمي دادند- چيزي در مايه هاي وزارت سحر و جادوي هري پاتر.
دبيرستان كه آمدم آثار مطهري و شريعتي را به جد مي خواندم و گاهي هم طالقاني. سخت افسرده بودم كه چرا نمي توانم مجموعه آثار خميني را داشته باشم. 52 كتاب بود ،گمان كنم، مجموعه آثار مطهري كه همه را خواندم و4-23 جلدي هم از آثار دكتر خواندم. برايم حجت، شريعتي بود و سخت دلبسته او و ابوذرش و اسلام انقلابيش و علي و سارتري كه دكتر مي شناخت و گمان كنم او را همانقدر دوست داشت كه علي را.
دوران دبيرستان مصادف شد با دوم خرداد و فضاي آشفته و روزنامه و دانشجو و حماقت و... من اما هنوز دل در گرو دين داشتم. آقايم خامنه اي بود. هيچ گاه از يادم نخواهد رفت دوران كوي دانشگاه و خامنه اي را که، جفت كرده، گريه كنان امام زمانش را به ياري مي طلبيد و من چه مومنانه با اشك هايش همراهي كردم!
كم كم اما داشت چيني نازك دين من ترك بر مي داشت و چون بيد بر سر ايمان خويش مي لرزيدم. از شريعتي به سارتر رسيده بودم و فهميده بودم كه دكتر هيچ نفهميده از "اگزيستانسياليسم" كه آنرا در اسلام مي جسته است! نقطه عطف اما كتاب "سير حكمت" بود كه به دستم افتاد و دانستم كه هيچ نمي دانستم و زلزله اي درونم را ويران كرد.
دانشگاه كه رفتم وارد صف "ملي- مذهبي ها" شدم و خود را روشنفكر ديني ناميدم! زياد مي نوشتم آن دوره و همواره با يك امضائ واحد "روزگار غريبي است، نازنين" چه لذتي داشت گوشه اي ايستادن و نگاه به نگاه خواننده هاي نوشته هايم انداختن؛ و بسيجيان كه سخت مشتاق بودند بدانند من كه ام؟! برايشان سخت بود كسي از سلاح خودشان ،اسلام، عليه خودشان استفاده كند.آخر اسلام دين تناقض هاست، دين همه چيز و هيچ چيز. مطهري در آن ليبراليسم مي جست، شريعتي سوسياليسم را با آن پيوند مي زد. يكي آيه اي را مي خواند در رد وجوب حجاب، آن ديگري همان را مي خواند در تاييد آن. آش شله قلم كاري ست اسلام.
كتاب هاي ديگري مرا مخاطب خود قرار داده بودند. قدم به قدم به سوي الحاد مي رفتم. شاشيده شده بود به پايه هاي ايمانم و كاخ زيبايم در بهشت به نسيمي بند بود. تنها نگرانيم حورياني بود كه ذخيره كرده بودم در بهشت. آخرين تلاشم را كردم براي ماندن در راه اسلام و درويش شدم.
گفتم اينها نه ديگر فكر قدرتند و ثروت، كه همه حال هست و عشق و شور و صفا و سماع.
نبود. حماقت بود و جهالت و خرافه و گزافه و ريا و دروغ و كبر و نخوت و هزار كثافت ديگر.
اسلام را با تمام توانم تف كردم، كاخ فرو ريخت، حوريان بازگشتند به خزانه فردوس و ... و راحت شدم.
