تبليغاتX
گرگ بيابان

گرگ بيابان

ما مگر چند بار به دنیا می آییم؟

و این همان دغدغه من است: فمینیسم!

نظريه فمينيستي بخشي از يک رشته پژوهش درباره زنان است که به طور ضمني، يا رسمي نظام گسترده و عامي را درباره ويژگي هاي بنيادي زندگي اجتماعي و تجربه انساني از چشم انداز يک زن، ارايه مي کند. اين نظريه از سه جهت متکي به زن هاست. نخست آنکه "موضوع" و نقطه شروع پژوهش، موقعيت ها و تجارب زنان در جامعه است. دوم آنکه اين نظريه زنان را به مثابه "موضوع هاي" کانوني در پروسه پژوهش در نظر مي گيرد؛ به عبارت ديگر جهان را از ديدگاه متمايز زنان نگاه مي کند. و در آخر اينکه نظريه فمينيستي ديدگاه فعالانه و انتقادي به سود زنان دارد و در پي آن است که جهان بهتري براي زنان بسازد- که به نظر آنها جهان براي بشريت نيز بهتر خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

و عشق را حکایتی دیگر است!

اول:

    سلام!

 

دوم: تقلید کار کیه؟

    من اصولا آدم مقلدی نیستم ولی اگه از یه کار ِ یه نفر خوشم بیاد، منم اون کار رو انجام می دم و اصلا به رو خودم نمی آرم.

 

سوم: یه خاطره

    اون قدیما که ما هنوز تحت تاثیر گاز قرار می گرفتیم و همچینا قلبمون به تاپ و توپ می افتاد و ایضا بعض جاهای دیگرمون؛ یه بنده خدایی  ور دل ما بود و ما هم جیک اون نشسته بودیم و گمون می کردیم عشق یعنی این. کاری به اینش ندارم و می خوام برسم به یه خاطره محض تفنن. این عشق ما به آبجی داشت خانم دکتر و کلی کلاس و اینا. یه روز من و طرف مربوطه و آبجی خانم رفتیم کتاب فروشی کتاب بخریم. خب این توضیح آخری لازم نبود. آخه اونجا که سبزی نمی شه خرید. به هر حال رفتیم تو و خرامان بودیم که آبجی در اودمد که:"اِ ! این پسر ِ چقد شبیه علیه!" چشم گردوندم سمتی که می گفت و هیچ کی نبود. باز در اومد که:"همونی که عکسش رو جلد کتابه." تا قبل از اون من فکر می کردم تنها شباهت من و "لئورناردو دی کاپریو" اینه که جفت مون سنبل داریم. نمی دونستم بخندم یا چی؟ خانم شروع کرد به هم زدن که :"ببین فرم چونه هاتون و پهنی فکتون که خیلی مردونست عین همه؛ تازه جفتتون هم لب های گوشتی دارین و موهای لخت و بلند؛ گیرم مال تو مثل پر کلاغه." خب با آدمی که چشم و دماغ و ابرو رو ول کنه و گیر بده به فک نباس بحث کرد. فقط قادر متعال رو شکر که عکس "مورگان فریمن" اونجا نبود. آخه اونم آرواره پهن داره با لب های گوشتی.

 

چهارم: گفتگوهای من شاهرخ(1)

ش: سیگار خریدی؟

ع: نه. مگه نخریدی؟

ش: چرا. فندک داری؟

ع: آره... واسه منم روشن کن.

ش: مگه خودت چلاقی؟

ع: خفه بمیر.

ش: گفتم کنت نگیرما!

ع: چیه انت گرفته؟

ش: آره. بد ستمیه.

ع: پاشو برو پشت این درختا، دید نداره.

ش: حواست به دور و بر باشه.

     همین طور که می بینین در همین چند واژه هم درس های فراوانی وجود داره که با دقت می تونید از اونا بهره ببرید.

پنجم: مجاز و حقیقت

    سیاوش در پست قبلیش – راستش نمی دونم پست جدید گذاشته یا نه – نوشته بود که ما ایرانی ها چرا نمی توانیم دوستی های مجازی ایجاد شده بین خودمون رو تبدیل کنیم به دوستی دردنیای حقیقی. البته من نمی دونم چه لذتی داره مثلا دوستی با پشه! یا هم صبحتی با نجمه! یا نشستن سر یک میز با دارکوب! و قس علی هذا. اما وقتی فکر کردم دیدم آیا ما هر آنچه می نمائیم در اینجا، هستیم؟ بازی قیلی من گامی بود که خواستم برداریم به سمتی که داش سیا می گوید. بد نبود نشان داد که تقریبا اصلا همدیگه رو نمی شناسیم.

    از دیگر سو من شیراز نشین اگه پاتخت بودم تا حالا هر کدومتون رو چند تا هات چاکلت پیاده کرده بودم- پشه! تو می دونی هات چاکلت چیه؟ نمی دونی؟ نخوردی تا حالا؟- اما چه کنم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. با این حال من بنده پیشنهاد می کنم که این کار حتما انجام گیرد تا انشاالله با دیدن سیمای یکدیگر، بروید و دیگر محل سگ هم به هم نگذارید!

ششم: و باز جادوی سینما

 چهار سال پیش بود ،گمان کنم، که اول بار "آخرین تانگو در پاریس" را دیدم. جان کندم تا دیالوگهای انگلیسیش را فهمیدم و فرانسه اش را هیچ. برای من نیمی از فیلم در دیالوگ خلاصه می شود، لاجرم برایم فیلمی شد بی در و پیکر که کارگردانی  قوی برتولوچی، بازی عالی نور و سایه و امثال آن نشانده بودم پای فیلم. بعد ها از شاهرخ شنیدم که فیلم کاملا بداهه بوده است. گشتم و دوباره یافتمش و این بار با زیر نویسی برای دیالوگ های فرانسه اش و .... باید بگم حتما ؟

    به گمونم خیلی جای فکر داره که چطور یکی مثل "برتولوچی" از "آخرین تانگو در پاریس" می رسه به "خیال باف ها"

هفتم:

هیچ گاه به اندازه الان دلم نمی خواد که اشتباه کنم و اتفاقی واسه کشور نیفته.

هشتم : آمازون

    اینجا کم کم داره می شه جنگل، دو تا گرگ، یه پشه! ، یه قورباغه، یه دارکوب و یه تمساح. فیل هم که شدیم. جدا از اون جماعت سیگاری هم که داره تکمیل می شه. من پیشنهاد می دم که انجمن دخانیاتی راه بندازیم. من و شاهرخ و سیا و علی و تمساح که سیگار از دستمون نمی افته! شاهنشاه هم که آتیش پیپشون هیچ گاه خاموش نشواد! نجمه و رفقا هم که چس دود می کنن. پشه رو هم می آریم چپق بکشه. وستا و یسنا هم که بچه مثبت هستن.

نهم:

    شاهرخ سربازی نرفته. اسفند ماه می ره. من هم دی ماه می رم زیر صاب پرچم و از شرم راحت می شید.

دهم:

 تا بعد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

    درود بر همگی دوستان! این چند گاه ِ نبودنم که مایه نگرانی بعض یاران شد و شادی دشمنان اهل بیت، اولش به پریودی گذشت بدان حد که در هنگامه اعلام خستگی سیاوش و گفتن که می روم و منت کشی های از او که نرو و پشه که خود را چس نموده بود که من هم!؛ عزم جزم شد که کفش های خویش را بردارم  و آرام آرام از پشت سر عزیزان بروم بیرون. رفتم. اما دلم تنگ شد برای همه. این شد که برگشتم. لکن ما جواد نیستیم مثل بعضی ها که با تار و تنبک برگردیم. ما خیلی باکلاس درحالیکه جلومان فرش قرمز پهن کرده اند، سوار بر فولکس قورباغه ای آلبالوئی مان، می آئیم و برایمان هم سمفونی پنجم بتهوون را می نوازنند نوازندگان چیره دست! تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

    و اما بعد که هر چند اوضاع بر وفق مراد است و همه جای ملک بر ویرانی می رود، هر چند، هر روز یکی را می گیرند و فردا که رهایش می کنند دیگری را می برند جایش، هر چند که بوی باروت دیگر دارد حس شامه ما خیلی آزار می دهد، هر چند که انرژی هسته ای از زندگی هم برای ما واجب تر است، هر چند که...،  ما ولی چون ایرانی هستیم باید دنیا را به فلان جایمان بگیریم و بسپاریمش دست خود آقا که بیاید و درستش کند، او نیز که ته چاه گیر کرده دارد نامه می خواند. به ما چه؟ والله با این نوناشون!

    در این چند روز آنقدر سوژه طنز نویسی آمد به ذهنمان که داشت منفجر می شد. افسوس که مجالش ندادیم پرورششان دهاد، مغزمان را می گوئیم. در نظر دارم بخشی را شروع کنم به نگاشتن به نام "گفتگو های من و شاهرخ" که به بررسی و بازتاب مباحثات عمیق مطرح شده فی ما بین ما و رعیت خاصمان خواهد پرداخت. هر چند این سگ ناخویشتن شناس نیم کافر در متن اولیش پس از بازگشت توهینی بس گران نموده بود به ذات اقدس اربابی ما و ما را بر آن داشت که دیگر بار بیلش را بر دوشش نهاده و روانه اردوگاه های کار اجباریش نمائیم، اما چه کنیم که دل رئوفی داریم و بخشش در ذات ما نهادینه شده است.

    سخن کوتاه کنم، در این متن برای ادای احترام به دوستانی که ما را تشریح کردند! خواستم تشکری بنمایم و از آنجا که نرفته ام و نظری نگذاشتم بر نظرشان، گفتم اینجا همه را بیاورم به همراه نظر خاصه خودم. باشد که قبول افتد.

    در پایان یکی هم برود به این دارکوب ان مغز بگوید به جای سوراخ کردن مغز ما برود ببیند چه نموده که وبلاگش فیلتر شده و خاکی بر سر بریزد! نظرش را ندیدیم و این مکدرمان می کند.  

    تا یادمان نرفته اگر کسی کتاب "روسپیان سودا زده من" را می خواهد، بگوید تا ببینیم برایش چه کار می توانیم بکنیم!

شاه :

    یک مجلس را سر انگشتش می چرخاند و شما می توانید برای عروسی خودتان روی او حساب ویژه باز کنید منتها در این مواقع قبل از تشریف فرمائی از شما می پرسد آیا مجلس مختلط است یا خیر ؟

    اگر رای گیری شود برای سردبیری مجله ای طنز اثبات می شود بهترین گزینه از دید دیگران است (ممکن است کمی عشوه شتری از خود متساعد کند که نه و نو اما بالاخره که چه ؟ ) به شما اخطار می دهم با او کل کل نکنید او می تواند در مواردی از قبیل : فلسفه، دین، سیاست، تئاتر و حتی قرمه سبزی نظرات خاص و فی البداهه ای بدهد که ماحصل شنیدن نظریاتش بی شک انگشت خود را تا بند سوم در فلان جایتان بلان می کنید ( همان انگشت به دهان گزیدن منظور بود.)

چهره اش را در ذهن با پیشانی بلند به تصویر می کشیم و صدایش را بم همراه با خس خس گلو تصور می کنیم. بارانی مشکی بلند بتنش برازنده و موقر است.

می داند از دنیا چه می خواهد اما نمی داند دنیا از او چه می خواهد !!!

برای آرمانهایش جان می دهد ...

 

نکته- البت برای پشه نوشته بودند که به ما هم مربوط بود- : " اگر با گرگ بیابان کنار بیاید یک زوج ایده آل برای کن فیکون کردن جامعه بشری محسوب می شوند ... که این خود مشمول عجایب هفتگانه خواهد شد "

 

-    خاک دو عالم بر سر ما که بخواهیم آنچه نباشیم که شاهنشاه گوید، اما چه کنم که در بارگاهش ریا و دورغ را جایی نیست و عاملانش را چوب در ماتحت کناد! هماره از دو مجلس بیزار بوده ام "مجلس عروسی" و "مجلس ختم". کنار اینها بگذارید جشن تولد را. در هر مجلسی هم گوشه عزلتی ما  را بس.

    والله که اکنون  بسیار دوست دارم که در نشریه – هر چه باشد، جز کیهان- کاری بیابم. شما بیابید سگ شوم اگر عشوه شتری بیایم! صدایم بم نیست و بارانی دارم که بسیار دوستش دارم. برای آرمان هایم کون هم نمی دهم چه رسد به جان! 

 و اما بعد! شاها! گر تیغ زنی دستت نگیرم! اما مرگ مرا بسی شیرین تر است از کنار آمدن با این پشه جونم مرگ شده چشم چپ. معذورم دار از این حکم حکومتی خود!

 

یسنا:

از اون شیرازیوی ته ش،لهجه غلیظ، فامیلش قلابیه.توی هر جمله ش یه فحش داره. سیگار از گوشه لبش نمی افته. گاهی عصبی و زود جوش. مهربان .سعی می کنه دل کسی رو نشکنه. غمین و گوشه گرفته .از اینایی که دور و بریاش درکش نمی کنن. باهوش . رشته اش باید علوم سیاسی باشه. بیکار. یه موقعی انجمن ادبی می رفته. دختر خر کن. یه روزی  پوست روشنی داشته! راحت. خودمونی.27 ساله. سرشار از استعداد. زود دل می ده زودم دل می کنه با یه گور باباش...اهل موسیقی .من رو یاد محسن نامجو می ندازه. موبلند و اغلب ژولیده البته بجز وقتایی که میره حافظیه. نظریه پرداز. به فکر خودش نیست. مصلح. مهمون نواز. سر دسته .رئیس گروه.

 

جواب تو رو قبلا تو وبلاگت دادم. برو بچه جون، وقت ما رو نگیر!

 

 

سیاوش:

علي شيرازي : ‹ جك › در فيلم ‹ راههاي جانبي › اثر الكساندر پين.

 

فکر می کنم تعداد کمی فیلم باشه تو دنیا که من ندیده باشم! و این یکی از اوناست. داش سیا بیا زیر دیپلم ببینم چی می گی؟ می دونی من خودم رو شبیه مرد ِ تو "شب های روشن" می بینم.

 

نجمه:

گرگ بیابون  : فیل / شیری..............

 

آخه آدم به تو چی بگه؟ گرگ رو چیکار به فیل؟ شیری چه ربطی داره به فیل؟ جنون که شاخ و دم نداره! فیل از جمله جانوارنی است که من بیزارم از آن. کور رنگ هم هستم و رنگ ها را نمی فهمم.

 

پشه:

جنسیت : زن نیست

خصوصیات ظاهری : قدبلند - چهار شانه و کمی برآمدگی در ناحیه شکم - گندمی - دماغ گوشتی استخوانی - کلا آدم تنومندی است - آستيگمات

اخلاقي رفتاري : به جاي ادوكلن از اسپري استفاده مي كند با بوهاي خنك و مقدار فراوان - پیراهنهای چهارخانه  با شلوار جین اولین انتخاب ایشان است - آستين كوتاه پوش است و استايل خودش را در لباس پوشيدن دارد كه دوستان عموما با ديدن حيوان مشابه او، يك صدا ميگويند تيريپ علي شيرازي! - از كيف چهارگوش چرمي نسبتا بزرگ دمده استفاده مي كند - كلا آدم قابل اطميناني است - غیرتی - از دور خوش تيپ تر از نزديك است - مرموز بودنش بيشتر از هر چيز ديگر مورد پسند دختران بخت برگشته است ... رويهم رفته دختر كش است ... همچون پيكان جوانان 55 زرد قناري !

خودرو : اپل کورسا سورمه ای

افسوس که اسلام دست و بال ما رو بسته مگر نه ... افسوس! و اما ظاهر ما ن را خوب گفتی و آستیگمات بودنمان را.

مگه اسپری چشه؟  باقی را هم بیش و کم درست رانده ای. غیرتی نیستم اما - یا دست کم تلاشم این است که نباشم! کیفم هم خوشگل است و با یک نام مستهجن که مایه خنده بود دردانشگاه "cos mos"  و اما ماشین مورد علاقه ام فولکس قورباغه ای ست آلبالوئی رنگ.  وای به حالت اگه به من بگی لر!

وستا:

    لاغر ُ قدبلند(نسبتا)...با موهای کوتاه خط گرفته...چشمهای تیز وجستجو گر.. راستش تصویری از جوونای اهل سیاست چپی در سالهای ۵۷-۵۸ تو ذهنم میاد.... با همون شور وبا همون عشق ومسئولیت پذیری....یادش بخیر...

 لاغر نیستم و کمکی هم چاق تشریف دارم! یادش به شر! همون جوونای پر شور ِ عاشق ِ مسئولیت پذیر اسهال گرفتن و ریدن به مملکت، آبجی!  

پریما:

قد بلند.رنگ پوست روشن. لاغر. موهای مشکی و لخت. ازاین کیف هایی که بندش بلنده و یه طرف شونرو کج می کنه همیشه می ندازه.عصبی یکم. از اینکه سر مخالفت برداره احساس وجود  می کنه. با دوستان و خانواده مهربون. برای دوستاش زیاد ناله می کنه. ولی جلوی بقیه خودشو  جدی میگیره.

بترکه چشم شاهرخ که همیشه می گه از من بلند تره! نه آبجی از ابراز مخالفت احساس وجود نمی کنم. آدم مهربونی هم نیستم. اهل ناله نیستم بیشتر فریاد و داد، ناله مال آدمای ضعیفه. الان بیشتر ساکتم.

 

پ.ن1: راستی برای تمساح عزیز اگر هنوز می آید  اینجا بگویم که بر عکس نظر تو من خیلی هم به نظرهات اهمیت می دهم. اول بار که آمدی و در مورد سکس و ... و ربطش با فلسفه گفتی، با خودم گفتم که این بابا می تونه رفیق خوبی واسم باشه. مگه می شه کسی لیبرال باشه و پوپر رو نشناسه؟ چه حرفا!  اما ک. لیس خودم را قبول ندارم! هر چند سال هاست متهم هستم به آن. همین شاهرخ هر روز خدا اینو بهم می گه. من فمینیست هستم و اصولا در روابطم فرقی بین زن و مرد نمی ذارم.

"نقطه سر خط"  من هر بار آمدم در وبلاگت دیدم هنوز داری سفرنامه خودت را ادامه می دهی. والله ناصر خسرو هم آنقدر ننوشت از سفر دور بلاد اسلامی که تو از چند روز رفتنت به چند تا شهر کوچک نوشتی. کل داستان هم که حول کلنجار رفتن تو با چند تا پسر تازه بالغ دور می زنه. خب من علاقه ای به این مباحث ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

عقده ادیپ

    از نظر روان شناسي، يکي از پيش شرط هاي عشق هاي ديوانه وار آن است که معشوقه بايد "صاحب" داشته باشد. زن آزاد و "بدون صاحب" لايق عشق آتشين و مجنون وار نيست.  فرضيه ي "صاحب دار" بودن زن را، نخستين بار، فرويد در کتاب جنسيت و روانشناسي عشق مطرح کرد. فرويد در اين کتاب مي گويد:.............

 

پی نوشت اول: جناب شاهرخ تنه مبارک را از روی زمین خدا تکان داده و تشریفشان را برده اند در بیابان! تا در آنجا بیل بر دوش مشق سوسیالیسم بنمایند و با جماعت کارگر بیشتر دم خور شوند. عجالتا اینترنت که خوبه آب هم باهاس برن از چشمه بیارن.

پی نوشت دوم: متن را خیلی با مداقه ننوشتم. عفو بنمائید که ما را چه به این گنده گوزی ها.


قیصر رفت! به همین راحتی! نمی دونم میگن عامل رژیم بوده و از ابن حرفا. من اما خیلی دوسش داشتم. صبح که شنیدم حالم اساسی گرفت. دلم هم! شاعرنمی میرد اما ما بدون شاعر چی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

افسانه توشیشان

   

    یکی بود یکی نبود، غیر از خدا یه چند نفر دیگه هم بودن. تو همون زمونای قدیم و تو یه سرزیمن دور یه بنده خدایی راس شکمشو  گرفته بود و سوت زنان داشت قدم می زد که ناگهان یک پیرمرد دراز ریش ِ کچل بر او ظاهر شد که : "من از ده اومدم و جیبم رو زدن و الان  می خوام برگردم ده پول ندارم. چند تا سکه به من قرض بده. دستت برسه به ضریح دلفی، به حق زئوس!"  جوان هم در اومد که :" آخه مرتیکه معتاد، فکر کردی من خرم؟ گمشو برو پی کارت، من لائیوس  شهریار شهر تِب هستم. برو تا ندادم بندازنت تو زندان و ترکت بدن."

پیر درحالیکه از زور خماری نای راه رفتن نداشت در اومد که : " پس بدان که تو را فرزندی آید کشنده تو!" لائیوس هم براش یه شیشکی بست و رفت.

    از قضای روزگار همون شب، لائوس همسر خودش رو مورد تفقد قرار داد. اما یادش رفت از کاندوم استفاده بکنه و بعد هم زنش قرص جلوگیری نخورد و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و آلت لائیوس دست به کار آوردن طفل شدند.

    بچه که به دنیا آمد، تازه لائیوس یادش افتاد به پیشگویی کذا و پاپیون کرد که نکنه مردک راست گفته باشه واینا؟ چکار کنم و چکار نکنم؟ تصمیم خودش رو گرفت و رفت یک سیلی خوابوند بیخ گوش زنش و صداش رو گذاشت رو سرش که آن کاره به کی دادی که حالا بچه دار شدی و این مال من نیست و آزمایش ژنتیک می کنم و غیره. نوزاد رو برداشت و رفت انداخت تو کوه و برگشت و باز زنش رو مورد تفقد قرار داد.

از اون طرف قدرتی زئوس، یکی بچه رو پیدا کرد و برد داد به  پلیبوس. اونم که اجاق زنش کور بود کلی حال کرد و اسم بچه رو هم گذاشت "اُدیپ". ادیپ تو خونه پلیبوس بزرگ شد و فکر هم می کرد که ننه باباش همینا هستن.

     یه روز که داشت دنبال یه دخترِ تو خیابون می رفت تا بهش شماره بده و اینا، ناگهان پیرمردی دراز ریش و کچل جلوش ظاهر شد که: " آقا تو را به خانم هلن قسمت می دم، من گدا نیستم می خوام برم خونه اما می خوام یه کمی میوه بخرم بچه هام خوشحال شن. اما پول ندارم. امیدوارم مثل هرکول عاقبت به خیر شی."  اینکه جلوی ادیپ رو گرفت، یه اسب سوار هم دختر رو بلند  کرد و برد و حسابی شاشیده شد به اعصاب ادیپ :" به تخمم که پول نداری. گمشو پفیوز. پرید. رفت. مرتیکه عملی، خجالت نمی کشه." پیرمرد که داشت از نئشگی     می مرد در اومد که: " تو بزودی پدرت خواهی کشت ومادرت را خواهی گائید." ادیپ هم همچین با لگد گذاشت در ماتحت طرف که دو متری رفت هوا.

    از اون به بعد ادیپ همه اش می ترسید که نکنه پیری ِ  راست گفته باشه. واسه همین جل و پلاسش رو جمع کرد و از شهر زد بیرون. داشت خوش خوشک واسه خودش می رفت که چشمش خورد به یارویی قوی هیکل که از روبرو می اومد و نگاهشون افتاد تو نگاه همدیگه. خب این مسئله مهمی بود. پس با هم دعوا کردن و ادیپ هم قمه اش رو در آورد و طرف رو کشت. خوشحال که "جر سفتی" کرده و یکی رو ناکار، رفت و رفت تا رسید به شهر تِب. خبر دار شد که مردم شهر از دست یک غول ترسناک به تنگ اومدن. آقا غوله قد کوتاهی داشت با چشمهای ریز و ترسناک، صورتی مملو از مو و منقاری بزرگ. هر کسی که می خواست که وارد شهر بشه یا از اون بره بیرون باهاس اول به سوالای اون جواب بده. سوالای سختی مثل: "این خانم با تو چه نسبتی داره؟" یا "چرا حجابت کامل نیست؟"، "نظرت در مورد قبض و بسط تئوریک شریعت چیه؟"، "ولایت فقیه اگر مطلقه باشه ممد امامت است یا چی؟" هر کس به سوالاش جواب نمی داد، مجبور بود که لبخند های مرگبار اونو تحمل کنه. مردم شهر که فهمیدن ادیپ آدم گنده گوزیه، کاری کردن که بره و شر این غول رو از سرشون وا کنه. ادیپ هم خر شد و قمه اش رو برداشت ورفت پیش غول ِ. غول ازش پرسید: "اون چیه که حق مسلم ماست؟" ادیپ هم در اومد که: "انرژی هسته ای" غول پرسید که: "اگه گفتی آزادترین کشور دنیا کجاست؟" ادیپ دراومد که:"معلومه دیگه" و چون خیلی معلوم بود نگفت و خود غول ِ فهمید که می دونه. به هر حال به همه سوالای اون جواب داد و قمه هم به کارش نیومد و غول ِ هم پرید تو آب و رفت ونزوئلا. مردم راحت شدن و به قولشون عمل کردن و هم حکومت رو در یک فرایند دموکراتیک و با انقلاب رنگین و مخملی دادن به ادیپ و هم زن حاکم قبلی شهر رو به عقد نکاحش در آوردن. مثل روز روشنه که اون بنده خدایی رو که توی راه کشت باباش بود و این زن ِ هم مادرش ژوکاستا. بنابراین عاقبت کمک نکردن به فقرا این شد که می بینین.

    ادیپ فی الفور دست به کارآوردن بچه شد و با مادر- همسرش دمادم به اندرونی رفته و مشغول گفتمان می شدند. اما بشنوید از ارینی ها ،سربازان گمنام زئوس، که بیکار نموندن و شروع کردن به جنجال آفرینی و پرونده سازی و ایجاد بحران علیه ادیپ. تا اینکه مردم تب حوصله شون سر رفت و رفتن پیش پیشگوی معبد دلفی که پیرمردی بود با ریش دراز و کله کچل. کاسه چه کنم چه کنمشون رو جلوش دراز کردن. پیر هم در اومد که: "برید قاتل حقیقی لائیوس  رو پیدا کنید تا غائله بخوابه." مردم اومدن پیش ادیپ و بهش گفتن که خیر سرت مثلا شهریار شهری یه خاکی تو سرت بریز. اونم یه کمیته تحقیق تشکیل داد تا بررسی کنن که قاتل لائیوس  کی بوده؟ خدا واسه کفار هم پیش نیاره! وقتی که کمیته نتیجه رو برد پیش ادیپ و اونم فهمید که ای دل غافل خودش باباش رو کشته و از اونم بدتر با مادرش هم ازدواج کرده، دو دستی زد تو سر خودش و بعد هم چشم هاش رو از کاسه در آورد. خبر به ژوکاستا که رسید بدو بدو رفت منکرات و یه پارچه تبلیغاتی از دیوار کند و خودش رو حلق آویز کرد. ادیپ هم دست دختر وفادارش – نفهمیدم به چه چیزی وفادار بوده؟ - آنتیگون  رو گرفت و از شهر رفت بیرون. بعد از چند سال که تو کولونوس در آتیکا  به سر برد ناگهان خودش رو از گناه مبرا دونست و به طور اسرار آمیزی در پهنه زمین ناپدید شد.

 

 

پی نوشت اول: مطلب بالا رو جاست فور فان ننوشتم کارش دارم.

پی نوشت دوم: دارن لایحه حمایت از مرد  خانواده رو تخمی تخمی تصویب می کنن. اگه بشه دیگه مردا هر گهی می خوان می تونن بخورن، از الان هم بیشتر. این بیلاخ آشکار رژیم به زنان می باشد!

 پی نوشت سوم: مسخره ترین  بخشش ماده 25 اونه – شماره اش شاید دقیق نباشه- که روی مهریه ها مالیات گذاشته!

پی نوشت چهارم: همین.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  | 

یک خاطره ی شیرین!

آخ که نمی دونم این خاطره رو باید با چه لحنی بنویسم. طنز یا تلخ ؟

طنز تلخ می نویسم.

به قول رفقا با یه ضعیفه ( دختری که آگاهی اجتماعی ندارد و تنها به منظور پر کردن وقت و سکس از آن استفاده می شود. و گاها آدم را تیغ می زند. و دردل هایش روح را می گاید.) نشسته بودیم در تاکسی بین شهری مسیر تبریز- آذر شهر.

اگر در مورد مردم شریف این مسیر توضیح ندهم حق مطلب را ادا نکرده ام. این جاده برون شهری از تبریز آغاز شده و پس از طی نمودن ایلخچی ( شهر پیاز که میدان شهرداری آن نیز با پیازی سیمانی تزیین گردیده) و چند ده دیگر به آذر شهر می رسد. مردم این دهات به کشت سیب زمینی و پیاز مشغولند چرا که هیچ گیاه دیگری از فرط سرما تخم نمی کند بیرون بیاید.( توجه داشته باشید که منظور از تخم، تخم گیاه است.)

خلاصه ساعت هفت و نیم بعد از ظهر زمستانی بود و باد های 360 روز آذربایجان هم کم کم داشت خشتک جر می داد. (خلاصه همه چیز شوم بود.) ما هم همچون رومئو و ژولیت در عقب یک سواری چپیدیم. و پیرمردی تقریبا تنومند در کنار من و جوانکی الدنگ هم سن خودم  در صندلی جلو نشست. هوا داشت تاریک می شد و عاشق و معشوق هم همینطور بیشتر به هم می چسبیدند.

حدس بزنید چی شد؟

ما دزدیه شدیم و در یک بیابیان به دوست دخترم جلوی چشمم تجاوز شد؟

نه بابا!

وسط های راه متوجه شدم که پیرمرد کشاورز و مهربان مشغول مالیدن ران پای بنده است.

الحمدولله.

بی شک این پیرمرد دیندار همکنون پس از یک ماه روزه داری به انتظار عید فطر است. خدا قبول کند ان شاء الله.

ابتدا بدون اینکه ضعیفه متوجه شود دست پیرمرد را پس زدم. اما ظاهرا کار از کار گذشته بود و پیرمرد بد راست کرده بود ( این اصطلاح اصلا بی ادبی نیست و بنده در متون ادبی چون تاریخ بیهقی هم دیده ام. بدین معنی که پیرمرد سخت در کار ما شده بود.) در نهایت دوست دختر متوجه این مهم گردید و چشمانش به طرز خنده داری گرد شد و نام مرا با یک علامت تعجب صدا زد.

خوب من چی کار می تونستم بکنم جز اینکه با ته آرنج بکوبم توی دیافراگم مردک و یه مشت هم بزنم تو دهنش.

وسط بیابیون خدا با سه تا ترک.

دختره هم جیغ می زد که منو پیاده کنید.

اون سه تا هم دست به یکی کرده بودن علیه من. جوان فارس ناموس دزد مفسد.

خاله شلخته ها  و فیمنیست ها از دو دریچه مختلف دلشون خنک شد که من تو دردسر افتادم.

اما کور خوندید که به کوری دشمنان پس از پیاده کردن دخترک جلوی دانشگاه و خط و نشون کشیدن واسه راننده و مسافرین در کمال صحت ماشین رو ترک کردم.

ای مردم ببینید من از دست ترک ها چی کشیدم. یکی نیست بهشون بگه چرا نرفتید سراغ دختره چرا به من گیر دادین. آخه من با 184 سانتی متر قد و قریب 80 کیلوگرم وزن و 3 متر دماغ کجاش کیس مناسب سکس هستم.

 

نتیجه اخلاقی:

آقایون نیز مثل خانوم ها و در شرایط مساوی حتی بیشتر از اونا در خطر تجاوز قرار دارند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط شاهرخ  | 

مطالب قدیمی‌تر