تبليغاتX
گرگ بيابان -

گرگ بيابان

ما مگر چند بار به دنیا می آییم؟

اول:

 درود

دوم:

آب زنيد راه را هين که نگار مي رسد    مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد

 اصلا ذوق نکنيد امام زمان ظهور نکرده و علي شيرازي هم بر نگشته. يعني برگشتني که برگشته  لکن اين شادي نه از آن آمدن است! ما شيرازي ها عجالتا ميزبان مقتداي مسلمانان جهان و پيشواي پانزدهم نهضت جعفري هستيم. بعله آقا تشريف آوردن و ما در پوست خود نمي گنجيم از شادي.

سوم:

   به قول ساوش کبير! عارضم به محضرتون که بالاخره چيز کلک بازي هاي سربازي ما به اتمام رسيد و ما برگشتيم به خانه تا سر فرصت ان شاالله برويم سر يگان مربوطه. البت ما که در شهر خود خواهيم بود و راحت ولي بشنويد از شاهرخ که بايد وصيت نامه نوشته و کفن خريده  بار سفر ببندد به سوي مرزهاي شرقي کشور.  ما که هر چه کرديم اندکي روحيه بدهيم بدتر شد. خب حق هم دارد. تصور کنيد شاهرخ را کلاش به دست در حال مبارزه با اشرار؛ صحنه کاملا تراژيک است نه اکشن.

چهارم:

   زين پس مرتب در خدمت تمام عزيزان خواهم بود. لکن وضعيت ما در فکر و ذهن و کلام من تاثير گذاشته و هنوز نتوانسته ام به خودم باز گردم. کمکي طول مي کشد. تحملم کنيد لطفا!

 

 

پنجم: شعر

نه آقاي قاضي

نه

من گناهي نيستم

مرتکب من دست کم

پدرم نبود

مرا خدا جرم بود

او را ببريد

 

ششم:

   آقا! دوستان! شما کاري براي من بنده حقير سراغ نداريد؟ از قبيل کار در نشريه اي، روزنامه اي، ويراستاري چيزي . بالاخص ويراستاري که تجربه اش را هم دارم. خواهشا به فکر ما باشيد. هم اکنون نياز مند چي چي سبز شما هستيم!

هفتم:

   مشخصا مال هيچ کس سبز نيست پس فکر بد در مورد چي چي  نکنيد.

 

 

هشتم:

   از اول امسال تصميم گرفتم از زندگيم سياست زدايي کنم. تا الان بد نبوده، اما گوش را که نمي توان گرفت و سر را که برف نيست اين موقع سال.

نهم: و باز  شعری ديگر!

مرا تنها رها کردي و رفتي

مرا آواره کردي و برفتي

ندانستي که عشق من شدي تو

نپرسيده سوالي هم گذشتی

نگاهت آتشم مي زد چو هر دم

نگاهي بر ما نکرده مي گذشتی

مرا با تو سخن ها بود ليکن

سکوتم را نفهميدي و رفتي

تو را با من چه کيني بود آخر

که عشقت را به من دادي و رفتي

نشستن بر در درگاه من را

 کجايش تو مهم ديدي که رفتي

نگه کردن بر آن اندام زيبا

نمازم بود تا وقتي که رفتي

خوراک و خواب از من گرفتي

همان شب کز برم بيگانه رفتي

 دل بيچاره من را که بردي

به زير پا لهش کردي و رفتي

تو کز عشق و آتش بي نصيبي

چگونه سوختنم ديدي و رفتي

مگر رحمي نبود اندر دل تو

که هيچ از من ندانستي و رفتي

کنون از من نمانده جز غباري

نگاهي به خاک ما نکرده مي گذشتي

 

 دهم:

   آقا راستي اين قضيه انجمن و محفل چي بوده؟ نالوتي ها ما که رفتيم ونبوديم و آره؟ 

يازدهم:

    بين کار کردن و فوق خوندن و لنگ هوا کردن گير کرده ام. فعلا سومي بيشتر حال مي دهد لامذهب.

 

دوازدهم:

    آقا چرا بارون نمي آد؟ من مي گم به خاطر استفاده زيادي از کاندوم. ماء الحيات را مي ريزن دور. خدا رو خوش نمي آد.

سيزدهم:

آخيش مردم تا برسه به سيزده. فعلا رخصت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط علی شیرازی  |