اول: درود!
دوم:سپاسگذاری
ممنون از خوش آمد گويي هاتان دوستان! و مرسي که هنوز ما را به ياد داريد.
سوم: محفل
اينکه بالاخره سياوش و وستاي بزرگ آستين ها را بالا زدن و تلاش کردن که جماعت مجازي رفيق شده رو بکشونن تو خط ارتباط فيزيکال خيلي ارزش داره و باهاس يه دستت مريزاد گفت به اين دو عزيزعزيزتر از جان، جاي ما رو هم خالي کنيد. تلاشم اينه که 24 ارديبهشت تهرون باشم. خوشحال نشيد قول نمي دم! نه! بيخود اصرار نکيند! مي تونيد رو به قبله بشينيد و دعا کنيد! تازه يه شرط هم دارم پشه هم باهاس باشه!
چهارم:سربازی
جماعت که مي رن سربازي مي شن مثل پيرمردهايي که به تعداد مو هاي تنشون خاطره دارن و خب هنوز جوونن و موهاي تنشون هم زياد. اونوقت دوس دارن يه گوش بي زبون يا مفت گير بيارن و اونو بگيرن به حرف. من اما اينکاره نيستم. روزي که روزش بود نيم ساعتي چهار کلوم حرف مي زديم چه برسه به حالا. اينا رو گفتم که بگم اما خالي از لطف نيست که يه خاطره از سربازي براتون تعريف کنم!
پنجم: خاطره
قصه بر مي گرده به يکي از حاج آقاهاي عقيدتي سياسي که مي خواست ما رو مسلمون کنه و با خودش ببره بهشت ترتيبمون رو اونجا بده. آخه اين دنيا گناهه! يه روزي سر کلاس، حاجي که مثل تموم حاجي هاي ديگه علاقه خاصي داشت به مباحث زير شکمي، از ولايت فقيه بحث رو کشيد به عمل شنيع استمناء. از منبع گفت و شناور و شيلنگ و شير و ... و ما هم که مشنگ روزگار شروع کرديم به بحث با حاج آقا که "حاج آقا همچينا هم بد نسيتا" و "غذاي دو نفره رو يه نفره خوردنه" و از همين حرفا ديگه. حاجي از اون طرف که "خود خدا حواسش هست" و" سر موقع شير رو باز مي کنه" و ... ما از اين ور که "چه عيب داره بنده خدا کمي به خداش کمک کنه" و "تو کارش تسريع ايجاد کنه" و "مزاحم خدا هم نمي شيم" و ... آخر سر حاجي کذا در اومد که "شما يا شناورت خرابه يا شيرت هرز شده" و ما هم در اومديم که "نه حاجي ما فقط از automatic در آورديمش گذاشتيم رو manual" .
ششم : شعر
عشق را مي داني چيست
نمي داني بدان
عاشقانه ترين…
…چشم ها…
پرسيد از من عابري
چه مي نگرم تو را
هيچ
نمي دانند
نمي داند
مي بينم تو را
هيچ
معناي عشق همين است…
تو هم که نمي داني
هفتم: پشه
گفتم که يه کم طول مي کشه واژگان خودم برگرده. البت ملتفت هستيم که ازمنه قديم هم چيز دندون گيري نبوديم ولي هر چه بوديم از پشه که بهتر بوديم! گفتم پشه يادم آفتاد به وبلاگ حضرتش با اون چشم هاي کور مکوري اش. وقتي خوندم با خودم گفتم خدايا! اينا رو پشه نوشته؟! عمرا! اين همه خشم و خشونت و نفرت در پشه نازنين من نبود. هر چند گمون کنم از غم فراق من بوده! عزيزم آروم باش، من برگشتم!
هشتم: سياوش
آقا يه حرف جدي به سياوش عزيز! در آوردن نشريه اينترنتي همچين کار راحتي نيستا! ما –البت اگه افتخار بديد- در خدمتيم چه از لحاظ امورات رايانه اي، چه ويراستاري، چه تهيه مطلب و .... اما گمون کنم قبل هر چي باهاس فکر فيلد کاري نشريه باشيد؛ بعد باهاس بخش هاي مختلف رو بديد دست يکي که تو اون فيلد کار کرده باشه و تجربه داشته باشه و ... اي بابا ما رو باش! داريم مَلّغ بازي مي کنيم جلوي لوطي!
نهم: فريدون
ما خيلي تو خط موزيک پاپ فارسي نيستيم و بالاخص اين ور جوقي ها. شبي از شب هاي زمسّون که اسم رمانه، نه؛ يه شب ديگه يکي از دوستان آلبوم جديد خواننده اي به اسم فريدون رو گوش کرديم با هم و عجيب به دلم نشست. هر چند که ما در آن شب کذا سرمان گرم بود و آب هم که نخورده بوديم اما باز هم خودش مالي بود و چه خوب که شاعر محبوب من "احمد رضا احمدي" هم بود و چه بهتر!
دهم:تصميم کبری!
عجالتا تصميم ما رفته است به خواندن براي ارشد. تا چه پيش آيد بعد.
يازدهم: دسر
زماني به شاهرخ که تسخرم مي زد چرا گاهي فوتبال مي بينم يا رمان هاي نه خيلي خوب مي خوانم جوابم بود که "دسر را هيچ گاه فراموش نکن." تازگي ها دارد دسر غذايم کم کم کم مي شود، غذا هم که نمی خورم.
دوازدهم: من و شعر و مهران
شعر کذايي کناري از خود بنده سرا پا تقصير مي باشد. دوست عزيز! حالا مهران مديري و نويسنده کم خرد بي مزه اش دور هم يک شکري خوردند و پولش را هم گرفتند و رفتند. ما که نباس عقلمان را بدهيم دست بچه که.
سيزدهم:بدرود
به اميد ديدار!
