تبليغاتX
گرگ بيابان - مهم نیست از کجا آورمش. مهم این است که تو می خوانیش!

گرگ بيابان

ما مگر چند بار به دنیا می آییم؟

مهم نیست از کجا آورمش. مهم این است که تو می خوانیش!

ميشل فوكو

نوشته : دونالد هال

www.glbtq.com

ترجمه : حميد پرنيان

 

ميشل فوكو (Michel Foucault)  (1984 - 1926) از فيلسوفان پيشتاز قرن بيستم، تأثيري عظيم بر فهم ما از ميراث ادبيات همجنسگرايي و نيروهاي فرهنگي دربرگيرنده ي آن داشته است.

فوکو به دنبال كاوشي كه در مقوله ي ‹‹قدرت›› انجام داد، و همچنين بررسي اي كه بر تاريخ امور جنسي داشت پي برد که گفتمان(discourse) ادراك آدمي را شكل مي دهد. او به طور مكرر بر اين افراد و افعال ـ كه حاشيه اي و ناهنجار تلقي مي شوند ـ تمركز مي كرد و در آنها كليدهايي براي فهم مسيرهاي ظريف و ناقصي كه قدرت (به وسيله ي طبقات بالا، بنيادهاي پزشكي، جوامع علمي، و نخبگان ادبي و سياسي) در آن نمايان مي شود را مي يافت.

در پي انجام چنين كارهايي، فوكو، با موفقيت تمام، باورهاي ما درباره ي ‹‹هنجار›› را به چالش گرفت و توجه ما را به زمينه ي تاريخي اين نام گذاري ها و عنوان دهي هاي كوته بينانه كه آزادي انساني را محدود مي كند فرا خواند.

فوكو در پويتييرز فرانسه (در پانزدهم اكتبر سال 1926) به دنيا آمد. پائول ميشل فوكو در چنان فضايي رشد كرد كه بعدها خود آن را محكوم نمود: فضاي نخبگاني كسل كننده و سنت گرا. موفقيت شغلي پدرش به عنوان يك جراح، به فوكو اجازه داد از آموزش عالي در بهترين آموزشگاه ها برخوردار شود. او در ادبيات، تاريخ، و فلسفه، دانش آموزي برجسته بود و پس از انتقال به پاريس در سال 1945، به سرعت دستيار جان هايپوليت (Jean Hyppolite)؛ فيلسوف پيشروي هگلي و وجودگرا، شد. تحت تأثير شديد ژان پل سارتر، مارتين هيدگر، و لوئيس آلسوسر، فوکو بسياري از بنيادهاي دانش و ادراك را به پرسش کشيد؛ چگونه آنچه را كه مي دانيم مي دانيم؟ چرا به آنچه باور داريم باور داريم؟

در فضاي روشنفكرانه ي پرثمر پاريس – بعد از جنگ جهاني دوم – اين فيلسوف جوان برجسته، گيرايي (و جذابيت) حاشيه هاي ‹‹هنجاريت›› و پذيرندگي اجتماعي را وسعت بخشيد. فوكو، دانشجويي تنها و كناره گير بود و اغلب اوقات رفتار او غيرعادي و عجيب مي نمود. او از يك آشفتگي رواني رنج مي برد كه در سال 1948 در اقدام وي به خودکشي به اوج خود رسيد. دليل اين امر، احساس گناه ژرفي بود كه به خاطر همجنسگرا بودن به طور فزاينده در او شکل گرفته بود. آشكارا، احساس غريبگي از خود مي کرد و تجربه ي به حاشيه رانده شدن ـ كه عذاب آور بود ـ انگيزه اي در آفرينش آثار خيره کننده و آشوبگر او شد. فوکو در تز دكترايش در سوربن، كه بعدها تحت عنوان ‹‹ديوانگي و تمدن›› منتشر شد، و همچنين در ديگر آثارش، روابط اجتماعي اي كه تعيين كننده ي استفاده ي ما از چنين مقوله هاي ساده و دوبنيادي همچون؛ ‹‹عاقل و ديوانه››، ‹‹بيمار و سالم››، ‹‹خطاكار و درستكار››، ‹‹شايسته و ناشايسته›› مي باشد را مورد تحقيق و بررسي قرار مي دهد.

با مشاهده ي چنين كاركردهايي كه صرفاً علايق سياسي و اجتماعي گروه هاي مشخصي از جامعه ي اروپايي و آنگلو آمريكايي را تأمين مي كند، فوكو به كنكاش در اين كه چگونه مسيرهاي ساختارمند كردن ادراك و باور، هم استوار و مانا نگه داشته شده اند و هم دچار آشوب و به هم ريختگي گشته اند، مي پردازد.

فوكو در سراسر آثارش بر روي گفتمان – حوزه اي از زبان و بازنمايي – كه بسياري از بنيادهاي آگاهي و دانش را شكل مي دهد،  متمركز مي گردد. فوکو در بررسي اين كه چگونه گفتمان مي تواند از يك مقطع اجتماعي به مقطعي ديگر تغيير مكان دهد و يا در هر زمان از دور خارج شود، بنياد ادعاهاي خودبينانه و خودراست انگارانه ي نخبگان فرهنگي را متزلزل کرد.  

پرنفوذترين و نيرومندترين نوشته هاي فوكو مربوط مي شود به ميراث ادبيات همجنسگرايي. فوکو در ‹‹نظم و مجازات›› (1975)، به بررسي زايش زندان هاي مدرن در قرن نوزدهم مي پردازد و انگاره ي پاناپتيكون (panopticon)  را به كار مي برد؛ الگويي كه توسط جرمي بنتام( Jeremy Bentham   – استعاره اي براي افشاي مقررات هدايت كردن رفتار از طريق نظارت (و پاييدن) – تدبير مي شود.

فوكو بحث مي كند كه رفتاركردن به گونه ي مورد پذيرش جامعه، كاركردي مي شود كه به طور گسترده در جامعه ي قرن نوزدهم فراگير مي شود؛ افراد، نظارت و پاييدن يكديگر را آغاز مي كنند. ديري نمي پايد كه شكنجه ي جسماني، براي مبارزه با انحراف، عامل صريح مهاركردن مي گردد، و بيشتر از آن، فرايند بغرنج و دسيسه آميزِ پاييدنِ يكديگر، و در نتيجه ناگزير بودن هنجاريت، امري عمومي و مردمي مي گردد.

مشاهدات فوكو به روي نظام كيفري، با پديدار گشتن يك سنت فكري ميان طبقه ( middle – class )  (در همان دوره) كه خواستار هم نوايي و سازگاري جنسي بود، در ارتباط است .

فوکو در اثر مهم بعدي اش، كه به هركولين باربين( Herculine Barbin )  (1978) تقديم كرده، با توجه به گرايش ذهني دوجنس بودگي (hermaphrodite )  قرن نوزدهم، كاركرد سياسي گفتمان پزشكي را كه تلاش مي كند هويت هاي جنسي ‹‹حقيقي›› را استوار و تثبيت كند، مورد بررسي قرار مي دهد؛ اين گفتمان گستره ي كامل گوناگوني انساني را انكار مي كند. در چنين بررسي هايي كه فوكو از قرن نوزدهم به دست ما مي دهد، تأكيد جديدي بر دست يابي به همگني و يكساني اجتماعي و دستگاه هاي بي شمار جديد براي پياده كردن اين امر و در نتيجه گسترش ‹‹آداب نزاكت›› (اين عقيده ي كوته فكرانه)، مشاهده مي شود.

حتي با اين وجود، فوكو در تشخيص ناممكني ماندگاري چنين نظارت و كنترلي، انساني زيرك و تيزبين است. در مجموعه ي چند جلدي ‹‹تاريخ امور جنسي›› ( 1984 1976 )، فوكو ماهيت سيال تمايل ( desire )  را مورد كنكاش قرار مي دهد؛ ماهيتي که از طريق گفتمان هاي دگرگون كننده و راه هاي نوينِ بيان تعريف شده است و كرانه هاي چالش پذير پيدا کرده است.

در جلد اول اين كتاب– كه بيشتر با همجنسگرايي پيوند دارد – او به وضعيت سركوب گري قرن نوزدهم اشاره مي كند. آنجا كه ويكتوري ها (افرادي كه در دوره ي سلطنت ملكه ي ويكتوريا زندگي مي كردند)، با كنترل امور جنسي آن را در گفتمان هاي اجتماعي نفوذ دادند، به جاي آن که امور جنسي را از فرهنگ کنار گذاشته باشند،، آن را در گستره ي فرهنگي وسيع تري قرار دادند.

بنابراين فوكو، فهم ما را از زايش آگاهي هاي هويت جنسي بهبود مي بخشد، و در مفاهيم ‹‹دگرجنس باز›› و ‹‹همجنس باز›› نه فقط ساختارمندي هويت را در جهت اهداف كنترل و تنظيم، مي يابد بلكه همچنين آن را نقطه ي شروعي براي واژگوني و پايداري مي داند. بسياري از نظريه پردازان اخير بحث مي كنند كه، عقايد كوته بينانه مربوط به هويت مي تواند هم محدودكننده باشد و هم رهاكننده.

تأثير فوكو بر مطالعات همجنسگرايي، به خصوص بر روند اخير ‹‹نظريه ي هنجارستيزي›› ( queer theory ) ، ممتاز و كلان است. و همانگونه كه كار فوكو، به طور فزاينده اي براي تئوري هاي هويت جنسي، كانوني در خور توجه مي شود، زندگي پرآشوب اش نيز تحت مداقه قرار مي گيرد. با اينكه جهت گيري جنسي او به يقين دانسته شده است، و مرگ او – در اثر بيماري ايدز – در سال 1984 به طور گسترده اي در نشريات بازتاب يافت، طنين ويژه ي امور جنسي خود فوكو، تا قبل از اثر جيمز ميلر ( James Miller ) که تحت عنوان ‹‹شهوت ميشل فوكو›› ( Passion of Michel Foucault )  در سال 1993 منتشر شد، به ندرت و از ديدگاهي نه چندان درست مطرح گرديده است.

هرچند كه اين كتاب به وسيله ي افرادي كه بازرگانِ ننگ هستند و حتي دچار همجنسگراستيزي( homophobic )  اند، محكوم گشت، با اين وجود، احساس عذاب از خود كه ناشي از تجريبات فوكو با داروهاي وهم زا و گونه هاي خطرناك و نادرست همبستري ( sex )  است، را نيز مورد كنكاش قرار مي دهد.  كتاب «شهوت ميشل فوكو» هر چند كه از تمام و كامل بودن فاصله دارد، اما تلاش مي کند تا يك زندگي و ميراث فلسفي را نشان دهد در حالي كه منتقدان پيشين از پرداختن به آن ـ با نگراني ـ پرهيز كردند. 

به يقين، اين كتاب در بدنه ي كار فلسفي در ميراث ادبيات همجنسگرايي در مقايسه با آثار خود ميشل فوكو از اهميتي درخور برخوردار نمي باشد.

همچنين، او اغلب (و به درستي) از اينكه نسبت به موضوع زنان، حساس نبوده و فراتر از آن؛ از اينكه به صراحت به تاريخ دقيق دگرگوني نمايش مانند آگاهي انساني اشاره كرده، مورد انتقاد قرار مي گيرد. فوكو خود مسئول يك چنين تغييري بوده است: اينكه ما قدرت را دريافت مي كنيم و آنرا به وسيله ي افراد و عليه افراد به كار مي بريم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط علی شیرازی  |